{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رفتی و دل می گفت او‌ آخر نمی آید

رفتی و دل می گفت او‌ آخر نمی آید
خورشید من دیگر گمانم در نمی آید
در کوچه ی دلواپسی سر در گم و‌حیران
فریاد سر دادم ولی یاور نمی آید
رفتی به دنبالت تمام شادی من رفت
از درد، در این خانه کس بهتر نمی آید
مرداب ؛ من را در خیالاتم فروبرده است
در خواب من نیلوفری دیگر نمی اید
تصویر آغوش تو را گم کرده خواب من
حتی خیالت هم به این بستر نمی آید ...!
‌صدها زمستان در درونم ریشه زد بی تو
این فصل سرد بیکسی ها سر نمی اید
وقتی نفسهای مرا بی همنفس کردی
کاری برای قلب مرده بر نمی اید
دیدگاه ها (۵)

بی تو هجوم اتش سوزان ادامه داشت لب تشنگی خشک بیابان ادامه دا...

دلم باید شبیهت « سنگ بودن را بلد باشد»چنان تو باشد و صدرنگ ...

سخن عشق من افتاده به هر انجمنیدرد این قصه نشسته به دل یاسمنی...

یک غزل دارد لبم جنس تن توباد میرقصد در آن پیراهن توهر کجا پی...

Between Sleep and Breath

پارت ۲۲صبح کدری بود. هوا هنوز بوی بارون‌شب رو می‌داد. رزا زو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط