سر می رود حوصله قهوه روی گاز بی تو. و خاطره اندام در، اذی
سر می رود حوصله قهوه روی گاز بی تو. و خاطره اندام در، اذیتم می کند. و فکر می کنم نه قطار گزاره خوبی است و نه سفر نهاد دارد. این فکر مسموم که صدای پا یعنی مسافری چمدانش جا نمانده، سری است. فکر مسموم من هیچ. یک لحظه فکر کن لولا چه می کشید در را که کوبیدی. حالا من به خاطر گنجشک ها نه به خاطر شاخه و به خاطر استعاره روشن آفتاب وقتی می خندی، به خاطر تمام کوچه ها وقتی که می آیی، به خاطر تمام بغض ها هنگام فاصله، به خاطر انتظار یک بلیط، به خاطر اشتیاق چمدان، به خاطر جوراب ها، به خاطر عجله در پا به راه ترین خاطره ها یک سوال از تو دارم. سفرت کی تمام می شود تا برگردی؟
- ۴۲۷
- ۲۰ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط