دم غروب بود آقا جون اومد کلی خرید کرده بود مادرم مثله هر
دم غروب بود آقا جون اومد کلی خرید کرده بود مادرم مثله هر روز نبود میوه هارو خشک کردم چیدم تو جا میوه ای بعدم شیرینی ها رو
-مادر....
مادرم داشت سالاد درست می کرد معلوم بود حواسش نیست رفتم کنارش دستمو گذاشتم رو شونش سرشو بلند کرد نگام کرد وگفت : چیزی می خوای دخترم
- نه انگار حال شما خوب نیست
لبخند کمرنگی زد وگفت : میز بچین زود شام بخوریم عموت اینا میان
- چشم
میز رو چیدمزیر چشمی آقا جون رو نگاه کردم مثله همیشه داشت اخبار نگاه می کرد دلم می خواست یه بار کنارش بنشینم ویه ودل سیر بغلش کنم ولی آقا جون هیچ وقت همچین کاری نمی کرد خیلی کم پیش میومد باهام حرف بزنه شنیده بودم دلش پسر می خواست ولی مگه دخترا چه مشکلی داشتن که آقا جون پسر دوست داشت گاهی وقتها دلم می خواست پسر می شدم ولی باز پشیمون می شدم من دنیای دخترونگیمو با هیچ چیز عوض نمی کردم .
مثله هرشب شام در سکوت خوردیم ولی آقا جون ومادر اخم داشتن مادر بزرگ سرشو تکون می داد وآه می کشید مگه قرار بود چی بشه ؟!
ازآینه خودمو نگاه کردم موهام رو گیس کرده بودم پشت سرم زیر کت دامنم یه سا پرت جورابی پوشیدم رو سرمم یه روسری مشکی کوتاه پوشیدم کفشهای ساده ام رو پوشیدم رفتم پایین آقا جون یه نگاه بهم انداخت و به مادرم گفت : زیبا خانم بهتون چی گفتم
مادرم سری تکون داد ودستمو گرفت برد تو اتاقش زیر لب هی غرمی زد می گفت : مگه آدم با سرخاب سفیداب سنش میره بالا خدایا این چه عذابیه دادی به من ....
- چی شده مادر
مادرم اخم کرد وگفت : ساکت دختر
برام رژلب زد بعدم یه ریمل برداشت زد به مژه هام یکم رو گونهام پودر زد چه بوی خوبی می داداولین بار بود از لوازم آرایشی استفاده می کردم دوستام همیشه لوازم آرایش داشتن واستفاده می کردن و گاهی باهاشون بودم می خریدن از مدرسه می خواستیم بریم بیرون می رفتن طرف آب خوری وآرایش می کردن ومی رفتن بیرون ولی من نمی دونستم چه معنی داره این کار رو بکنی
-مادر....
مادرم داشت سالاد درست می کرد معلوم بود حواسش نیست رفتم کنارش دستمو گذاشتم رو شونش سرشو بلند کرد نگام کرد وگفت : چیزی می خوای دخترم
- نه انگار حال شما خوب نیست
لبخند کمرنگی زد وگفت : میز بچین زود شام بخوریم عموت اینا میان
- چشم
میز رو چیدمزیر چشمی آقا جون رو نگاه کردم مثله همیشه داشت اخبار نگاه می کرد دلم می خواست یه بار کنارش بنشینم ویه ودل سیر بغلش کنم ولی آقا جون هیچ وقت همچین کاری نمی کرد خیلی کم پیش میومد باهام حرف بزنه شنیده بودم دلش پسر می خواست ولی مگه دخترا چه مشکلی داشتن که آقا جون پسر دوست داشت گاهی وقتها دلم می خواست پسر می شدم ولی باز پشیمون می شدم من دنیای دخترونگیمو با هیچ چیز عوض نمی کردم .
مثله هرشب شام در سکوت خوردیم ولی آقا جون ومادر اخم داشتن مادر بزرگ سرشو تکون می داد وآه می کشید مگه قرار بود چی بشه ؟!
ازآینه خودمو نگاه کردم موهام رو گیس کرده بودم پشت سرم زیر کت دامنم یه سا پرت جورابی پوشیدم رو سرمم یه روسری مشکی کوتاه پوشیدم کفشهای ساده ام رو پوشیدم رفتم پایین آقا جون یه نگاه بهم انداخت و به مادرم گفت : زیبا خانم بهتون چی گفتم
مادرم سری تکون داد ودستمو گرفت برد تو اتاقش زیر لب هی غرمی زد می گفت : مگه آدم با سرخاب سفیداب سنش میره بالا خدایا این چه عذابیه دادی به من ....
- چی شده مادر
مادرم اخم کرد وگفت : ساکت دختر
برام رژلب زد بعدم یه ریمل برداشت زد به مژه هام یکم رو گونهام پودر زد چه بوی خوبی می داداولین بار بود از لوازم آرایشی استفاده می کردم دوستام همیشه لوازم آرایش داشتن واستفاده می کردن و گاهی باهاشون بودم می خریدن از مدرسه می خواستیم بریم بیرون می رفتن طرف آب خوری وآرایش می کردن ومی رفتن بیرون ولی من نمی دونستم چه معنی داره این کار رو بکنی
- ۱۶.۳k
- ۱۸ تیر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط