{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بعد از مدت ها دیدمش!!! دستامو گرفت و گفت چقدر دستات تغییر

بعد از مدت ها دیدمش!!! دستامو گرفت و گفت چقدر دستات تغییر کردن... خودمو کنترل کردم و فقط لبخندی زدم... تو دلم گریه کردم و دم گوشش گفتم :بی معرفت!!! دستای من تغییر نکرده... دستات به دستای اون عادت کرده.
دیدگاه ها (۱)

ای کاش ادم رفیقشودوست داشته باشه نه به خاطررفع نیازش نه بخاط...

مگه با شما نیستمهر کی لایک میخواد کامنت بزاره زیر عکس

مدرسان شریف*دست رو موهات کی میکشه وقتی منو نداری؟*مدرسان شری...

با سلام هفت پیام سعادت از امیر المومنین علی علیه السلام:١-از...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 189♡⁠。⁠)⁩داد زد...

قسمت ۸(بخش دو)

رومان عشق مافیا پارت 31از زبان ا/تگفتم : نه..مامان تو نباید ...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 136♡⁠。⁠)⁩همه وج...

I'm not jealous part 63صدای آشنایی نه چندان دور شنیدم؟نمیدون...

رمان همسایه ای از جنس شب و روز

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_40با شنیدن حرفم خنده ای کرد ...

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_14در ماشینو براش باز کردم خو...

KIM V

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط