{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیر گاهی است در این تنهایی

دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست دراین تاریکی:
در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش ،
او به من می خندد .
نقشهایی که کشیدم در روز،
شب ز راه آمد و با دود اندود .
طرح هایی که فکندم در شب .
روز پیدا شد و با پنبه زدود .
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است .
جنبشی نیست دراین خاموشی :
دست ها، پاها در قیر شب است
دیدگاه ها (۲)

پرسیدم ...چطور ، بهتر زندگی کنم ؟جواب داد :گذشته ات را بدون ...

ﻣﻦ ﺻﺒﻮﺭﻡ ... ﺍﻣﺎﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺩﺳﺖ ﺧﻮﺩﻡ ﻧﻴﺴﺖ ﺍﮔﺮ ﻣﯽ ﺭﻧﺠﻢ !ﻳﺎ ﺍﮔﺮ ﺷﺎﺩ...

هیچ کس درد دلی از من نپرسید اما من اقیانوسی شدم ب...

ﭼﻪ ﺯﻭﺩ ﺩﯾﺮ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ !ﺩﺭ ﺑﺎﺯ ﺷﺪ ...ﺑﺮﭘﺎ !... ﺑﺮ ﺟﺎ !ﺩﺭﺱ ﺍﻭﻝ : ﺑ...

طــــراحـــــــ مــــــــــــاه کـــــــــــیــــــــه؟ .⊱ ....

جونگکوک چشم تو کاسه چرخاند و پرو روی مبل نشست مادرش خندید و ...

My professor Part:56کتاب فیزیکمو سریع از تو کیف کشیدم بیرون ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط