{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روز مادر بود...

روز مادر بود...
میدانستم آرمان یادش نمیرود...
آمد توی خانه پیشم..
گفت: مامان چشمات رو ببند
گفتم: چی کار داری؟
گفت: حالا شما ببند
چشم‌هامو بستم
آروم خم شد و شروع کرد به بوسیدن دستم...
گفتم: مادر نکن!
دست‌هاشو باز کرد و یه انگشتر
عقیق سرخ رو توی دستانم گذاشت
و گفت: مبارکه!
الانم اون انگشتر رو در دست دارم
بعد رفت پایین پام که پاهام رو ببوسه
اجازه نمیدادم
میگفت: مگه نمیگن بهشت زیر پای مادرانه
دوست نداری من بهشت برم؟!
مادر#شهید‌آرمان‌علی‌وردی
🌱🤍🇮🇷
دیدگاه ها (۱)

چو شیری سوی جنگ آید دل او چون نهنگ آیدبجز خود هیچ نگذارد و ب...

حیفم آید که تو را جای کنم در دلِ تنگیوسفی چون تو سزاوار چنین...

زن خدمتکار نیست ، گل است.#آیت‌الله‌حائری‌شیرازی

غَلط اَست هَر کِه گویَد کِه بِه دِل رَه اَست دِل را دِلِ مَن...

my love part 48

آیا نفرت ماندگار خواهد بود؟پارت ۱۰۳فردا صبح...(ویو نیلسو)با ...

#بے_صبرانـہ_منتظرتماسم من تهیونگه ...سومین شاهزاده کشور ۲۰ س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط