[ تناسخ زمان ] ۲۲ part
[ تناسخ زمان ] ۲۲ part
جونگکوک بازویش را دور کمر او حلقه کرد و پیشانیاش را به پیشانی ات تکیه داد. در این دنیای موازی، نه خبری از دوندگیهای بیپایان بود نه غرغر های پی دی نیم یا تمرینات سخت و خسته کننده اینجا فقط او بود و دخترخالهای که حالا تمام دنیایش شده بود. او با لحنی که از عشق میلرزید، زمزمه کرد: حتی اگه این فقط یه سفر در زمانِ موقتی باشه، من میخوام تکتک ثانیههای اینجا رو با تو زندگی کنم
ات چشمهایش را بست و در حالی که دستش را پشت گردن او قفل میکرد، آرام گفت: تو همیشه همینقدر رمانتیک بودی، جونگ کوک... حتی وقتی بچه بودیم و برام گلهای وحشی میچیدی. یادت نره، تو هیچجا نمیری، تو مال همینجایی، کنار من و پسرمون
زیر سایهی بید مجنون و درخشش مهتاب، زمان برای آنها متوقف شد و جونگکوک برای اولین بار، معنای واقعی «خانه» را در آغوش این زن پیدا کرد.
ات از جونگ کوک فاصله گرفت و در کنارش ایستاد
جونگکوک دستهایش را در جیب شلوارش فرو برده بود و با نگاهی پرسشگر به اطراف مینگریست. هر وزش باد که عطر یاسهای وحشی را به مشامش میرساند، قطعهای از پازل گمشدهی حافظهاش را سر جایش میگذاشت. او به عمارت سفید که از دور مثل یک مروارید در دل سیاهی شب میدرخشید، نگاه کرد. هنوز هم برایش غیرقابل باور بود که این باغِ باشکوه و این زندگیِ آرام، سهم او باشد.
جونگ کوک روبه ات لب زد : قدم بزنیم می هی
ات سریع تکان داد : باشه
هر دو شروع به قدم زدن کردن
ات، چند قدم جلوتر حرکت میکرد. روپوش بلند لباس خوابش با هر قدم، روی چمنهای نمناک کشیده میشد و ردِ ملایمی به جا میگذاشت. او گاهی میایستاد تا گلبرگ افتادهای را از روی مسیر بردارد یا با لبخندی محو، به ماه نگاه کند. جونگکوک از پشت سر به او خیره شده بود به ظرافت شانههایش و به شیوهای که نور ماه، خطوط چهرهاش را نرم و رویایی نشان میداد. او نمیخواست با نزدیک شدنِ ناگهانی، این اتمسفر ظریف را بشکند.
او فقط میخواست تماشا کند. تماشای زنی که در دنیای قبلیاش تنها یک خاطرهی دور از دوران کودکی بود، اما اینجا، در این هوای خنک شبانه، واقعیترین چیزی بود که لمس میکرد.
وقتی به انتهای باغ، جایی که یک نیمکت سنگی قدیمی زیر سایهی درخت بلوط قرار داشت رسیدند، ات ایستاد و به سمت او برگشت. نسیم موهای کوتاهش را در صورتش پخش کرد. او با صدایی که به نرمیِ حریر بود، گفت: خیلی ساکتی جونگکوک ببینم چیزی شده
جونگکوک بازویش را دور کمر او حلقه کرد و پیشانیاش را به پیشانی ات تکیه داد. در این دنیای موازی، نه خبری از دوندگیهای بیپایان بود نه غرغر های پی دی نیم یا تمرینات سخت و خسته کننده اینجا فقط او بود و دخترخالهای که حالا تمام دنیایش شده بود. او با لحنی که از عشق میلرزید، زمزمه کرد: حتی اگه این فقط یه سفر در زمانِ موقتی باشه، من میخوام تکتک ثانیههای اینجا رو با تو زندگی کنم
ات چشمهایش را بست و در حالی که دستش را پشت گردن او قفل میکرد، آرام گفت: تو همیشه همینقدر رمانتیک بودی، جونگ کوک... حتی وقتی بچه بودیم و برام گلهای وحشی میچیدی. یادت نره، تو هیچجا نمیری، تو مال همینجایی، کنار من و پسرمون
زیر سایهی بید مجنون و درخشش مهتاب، زمان برای آنها متوقف شد و جونگکوک برای اولین بار، معنای واقعی «خانه» را در آغوش این زن پیدا کرد.
ات از جونگ کوک فاصله گرفت و در کنارش ایستاد
جونگکوک دستهایش را در جیب شلوارش فرو برده بود و با نگاهی پرسشگر به اطراف مینگریست. هر وزش باد که عطر یاسهای وحشی را به مشامش میرساند، قطعهای از پازل گمشدهی حافظهاش را سر جایش میگذاشت. او به عمارت سفید که از دور مثل یک مروارید در دل سیاهی شب میدرخشید، نگاه کرد. هنوز هم برایش غیرقابل باور بود که این باغِ باشکوه و این زندگیِ آرام، سهم او باشد.
جونگ کوک روبه ات لب زد : قدم بزنیم می هی
ات سریع تکان داد : باشه
هر دو شروع به قدم زدن کردن
ات، چند قدم جلوتر حرکت میکرد. روپوش بلند لباس خوابش با هر قدم، روی چمنهای نمناک کشیده میشد و ردِ ملایمی به جا میگذاشت. او گاهی میایستاد تا گلبرگ افتادهای را از روی مسیر بردارد یا با لبخندی محو، به ماه نگاه کند. جونگکوک از پشت سر به او خیره شده بود به ظرافت شانههایش و به شیوهای که نور ماه، خطوط چهرهاش را نرم و رویایی نشان میداد. او نمیخواست با نزدیک شدنِ ناگهانی، این اتمسفر ظریف را بشکند.
او فقط میخواست تماشا کند. تماشای زنی که در دنیای قبلیاش تنها یک خاطرهی دور از دوران کودکی بود، اما اینجا، در این هوای خنک شبانه، واقعیترین چیزی بود که لمس میکرد.
وقتی به انتهای باغ، جایی که یک نیمکت سنگی قدیمی زیر سایهی درخت بلوط قرار داشت رسیدند، ات ایستاد و به سمت او برگشت. نسیم موهای کوتاهش را در صورتش پخش کرد. او با صدایی که به نرمیِ حریر بود، گفت: خیلی ساکتی جونگکوک ببینم چیزی شده
- ۶۰۴
- ۲۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط