{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p7

تهیونگ:بابا یعنی چی که با یوحا نامزد شم و بعدشم ازدواج کنم...اون بچست...من تازه دارم و موفق میشم
لحظه ای قند تو دلم آب شد...این چی میگه که دوباره با داد گفت:
تهیونگ:چرا اصلا باید باهاش ازدواج کنم....خودت هم خوب می‌دونی که من و اون اصلا کنار نمیایم..من نمی‌خوام بخاطر ی دختر دبیرستانی زندگی خودم رو خراب کنم...نمی‌خوام بخاطر آسیب ندیدن اون خودم رو نابود کنم
لبخند که از ذوق بود ماسید که عمو با داد گفت:
عمو:اون دختری که داری با بی رحمی درموردش اینطوری حرف میزنی دختر عموته.. پسره ی احمق
حتی دیگه نخواستم وایسم و ببینم چی میگن سریع با سینی رفتم پایین و گذاشتمش روی میز و دوان دوان به سمت باغ پشتی رفتم...کنار درختی نشستم ..شب شده بود و بادی می‌وزید که باعث میشد موهام توی هوا بچرخه ... زانو هام و بغل کردم و سرم رو روش گذاشتم.. اشکام راه خودشون رو پیدا کرده بودن بلند بلند گریه میکردم .... نیم ساعتی گذشت که داشتم فکر میکردم...فکر اینکه از نظرش من بچم...من باعث میشم موفق نشه...من مانع موفقیتشم..از فکر در اومدم و با حالی خراب راهی اتاقم شدم ..هیچکس توی سالن نبود و سکوتی رو ایجاد کرده بود ... به در اتاقم رسیدم نگاهی به اتاق ته کردم ...در اتاقش بسته بود وارد اتاقم شدم.....صبح شد ...آماده شدم و رفتم مدرسه... مدرسه به روال عادی گذشت..تا اینکه معاون زنگ آخر گفت صبر کنم و نرم...
معاون:دخترم...میخواستم باهات حرف بزنم
+بفرمایید خانم
معاون:از وضعیتت خبر دارم...و همینطور از وضع مالی خانوادت...از درسات هم که از خوبی نمره هات نمره هات رو حفظم...میدونم که شاید بهش احتیاج نداشته باشی ...بخاطر وضع خوب خانوادت..اما خواستم بهت بگم...از اونجایی که بهترین دانش آموزم هستی از نظر درسی داخل ی آزمون شرکت می‌کنی و با توجه به اون بورسیه اروپا رو میگیری اگه نمیخوا......
یهو وسط حرفش پریدم و گفتم:
+میشه شرایطش رو بگین،چون احتمالا می‌خوام
معاون شروع کرد توضیح دادن و منم تهش گفتم تا فردا خبرشو رو بهتون میدم .... رسیدم خونه که دی دیدم مامان بزرگ و خاله توی سالن پای تلویزیون هستن..سلامی کردم که مامان بزرگ گفت:
&بیا بشین کارت دارم دخترم
رفتم جلوشون نشستم....هردوشون دستپاچه بودن هی این دست و اون دست میکردم که خالم شروع کرد به حرف زدن
/دخترم...من..نه..یعنی ما ..ی تصمیمی گرفتیم
سریع فهمیدم منظورش چیه یعنی ته قبول کرده؟؟
/تصمیم گرفتیم...این به صلاحتون هست...تو و تهیونگ نامزد کنین..
قند تو دلم آب شد با اینکه میدونستم ته نمی‌خواست اما بازم خوشحال بودم
/میدونم...شاید نخوای...اما این به صلاح هردوتونه...نظرت چیه
&هیچ اجباری در کار نیست...نظرت چیه؟
+نظرم....اووم‌ کشداری گفتم و ادامه دادم
+خب من...راستش میدونین..قبوله
هردوشون از استرس قرمز شده بودن..مامان بزرگ خندید و گفت :
&ای کلک مارو دست می‌ندازی...شیطون
خالم خندی ای کرد و گفت:
/ته مامان جون....به عروسک چیزی نگوووو
&عروست؟؟
توی همین حین تصمیم گرفتم از دستشون فرار کنم از پله ها رفتم بالا و سرم پایین بود و داشتم به بحثشون نگاه میکردم که سرم به ی چیز سفت خورد سرم رو بالا گرفتم که ببینم کیه...با تهیونگ مواجه شدم که گفت:
تهیونگ:........
_________________
غلط املایی بود معذرت🎀
ببخشید یکم بد قولی کردم🥺
قرار بود سه پارت بزارم ولی خب کلا بیمارستان بودم همون ی پارت رو هم توی بیمارستان نوشتم...ببخشید...ولی جبرانش میکنیم نه؟؟
دیدگاه ها (۱)

p8

p9

edamhe part6

p6

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط