p9
باز هم خودم رو توی اتاق حبس کردم..صبحونه توی اتاق...ناهار توی اتاق...و شام هم توی اتاقم میخوردم ..دوروزه بعد برام پیامک اومد که جواب حاضره و باید برم مدرسه.....
با استرس پاک رو توی مدرسه گذاشتم از استرس حالت تهوع گرفته بودم(شخصیت خودم😂)به اتاق معاون رسیدم و در زدم و اجازه ی ورود خواستم
+میتونم بیام داخل؟؟
معاون:بفرمایید داخل
در رو باز کردم و وارد شدم و گفتم
+خانم لی بدجور استرس دارم نمرم چطور شده
لبخندی زد و بین چنتا برگه داشت میگشت و همزمان گفت:
معاون:چه انتظاری داری؟.....من که شکی درش ندارم
+شما برگم رو ندیدین
معاون:نه من حق دخالت نداشتم با گفتن این حرف برگه ای رو در آورد و به طرفم گرفت و گفت:
معاون:توی این برگه نمرت نوشته شده و نوشته شده که بورسیه داری یا نه
با استرس برگه رو گرفتم نگاهش کردم...وای خوای من...از صد ۹۷گرفتم...و به پایین برگه نگاه کردم که نوشته شده بود
دانش آموز حق گرفتن بورسیه اروپا را دارد
با خوشحالی پریدم بالا و با ذوق گفتم:
+خانم لی بپرسیم رو گرفتم
معاون من که انتظار دیگه ای نداشتم.... میتونی پرونده ات رو بگیری و برای پس فردا آماده باشی
+پس فردا؟
معاون:کامل بخون برگه رو
+باشه...برگه رو کامل خوندم و گفت:
+خانم لی...ام...مامان و بابام باید بیان پرونده رو بگیرن؟
معاون:از وضعیتت خبر دارم عزیزم...خالت نمیتونه؟
+شما به من اعتماد ندارین؟
معاون:باید تعهد نامه بنویسی
و اینطوری شد که تعهد نامه رو نوشتم و پرونده رو گرفتم و به خونه رفتم تصمیم داشتم همون روزی که میخوام برم بهشون بگم اون روز کل ساکن رو بستم...میخواستم ی یوحا ی جدید بسازم...میخواستم موفق باشم...اما نمیدونستم همه ی این کارا به خاطر اینه که تهیونگ خواسته ازش دور باشم....صبح اون روز هم رسید و حمومی رفتم و آماده شدم موهام رو گوجه ای بستم و با ساگک از اتاقم بیرون رفتم از بله ها پایین رفتم...همه نشسته بودن به غیر از تهیونگ...نگاهشون به من افتاد و هر چهار تاشون سریع به سمتم اومدن مامان بزرگ با نگرانی گفت:
&دخترم؟....کجا؟...میخوای با جنا و یونا و سومی بری گردش
خندیدم و گفتم:
+نه....میرم اروپا
همشون با تعجب نگام کردن و گفتن :
بابا بزرگ:یادم نمیاد ازم پول خواسته باشی
+بورسه گرفتم..با بورسیه میرم
خالم بغلم کرد و گفت:
/واقعا میری؟
+میرم خاله میرم...
/اما....اما تهیونگ چی؟
بغض کردم و گفتم:
+من اگه میموندمم قرار نبود که ازدواج کنیم...میرم درسمو اونجا میخونم
پدر بزرگ گفت:
پدر بزرگ: تو هرجا بری من هستم و حمایتت میکنم..اگه فکر میکنی اونجوری راحت تری...باشه برو
لبخندی زدم و بابا بزرگم..پدرم..کسی که همیشه پشتم بود رو بغل کردم و اشکم سرازیر شد و گفتم:
+ممنونم...خیلی
از بغلش بیرون اومدم و عموم رو بغل کردم که عمو گفت:
عمو:برسونمت؟؟
+نه خودم میرم ممنونم هم جان
از در بیرون رفتم همشون دم در ایستاده بودم و گریه میکردن غیر بابا بزرگ از پله های در ورودی پایین رفتم و برای آخرین بار نگاهی بهشون انداختم گفت:
+عاشقتونم...عاشق همتون....امروز برین پیش مامان بابا و خداحافظیم رو بهشون برسونین...وقت نشد برم
و از در ورودی خارج شدم تاکسی ای گرفتم ...تا سوار شدم ماشینی مشکی رنگ که راننده ای سوار بود پسر دیگه ای عقب نشسته بود دقیقا از جهت مخالف رد شدن..نگاهم به نگاه پسر که تهیونگ بود گره خورد انگار که زمان ایستاده بود اون هم نگاه میکرد و ماشین رد شد اجازه دادم اشکام سرازیر بشن و همینجور گریه میکردم..............
_____پایان فلش بک______
غلط املایی بود معذرت🥺✨🍒
دوستان ی چیز رو بگم (یوحا هفت سال رفت اروپا)
با استرس پاک رو توی مدرسه گذاشتم از استرس حالت تهوع گرفته بودم(شخصیت خودم😂)به اتاق معاون رسیدم و در زدم و اجازه ی ورود خواستم
+میتونم بیام داخل؟؟
معاون:بفرمایید داخل
در رو باز کردم و وارد شدم و گفتم
+خانم لی بدجور استرس دارم نمرم چطور شده
لبخندی زد و بین چنتا برگه داشت میگشت و همزمان گفت:
معاون:چه انتظاری داری؟.....من که شکی درش ندارم
+شما برگم رو ندیدین
معاون:نه من حق دخالت نداشتم با گفتن این حرف برگه ای رو در آورد و به طرفم گرفت و گفت:
معاون:توی این برگه نمرت نوشته شده و نوشته شده که بورسیه داری یا نه
با استرس برگه رو گرفتم نگاهش کردم...وای خوای من...از صد ۹۷گرفتم...و به پایین برگه نگاه کردم که نوشته شده بود
دانش آموز حق گرفتن بورسیه اروپا را دارد
با خوشحالی پریدم بالا و با ذوق گفتم:
+خانم لی بپرسیم رو گرفتم
معاون من که انتظار دیگه ای نداشتم.... میتونی پرونده ات رو بگیری و برای پس فردا آماده باشی
+پس فردا؟
معاون:کامل بخون برگه رو
+باشه...برگه رو کامل خوندم و گفت:
+خانم لی...ام...مامان و بابام باید بیان پرونده رو بگیرن؟
معاون:از وضعیتت خبر دارم عزیزم...خالت نمیتونه؟
+شما به من اعتماد ندارین؟
معاون:باید تعهد نامه بنویسی
و اینطوری شد که تعهد نامه رو نوشتم و پرونده رو گرفتم و به خونه رفتم تصمیم داشتم همون روزی که میخوام برم بهشون بگم اون روز کل ساکن رو بستم...میخواستم ی یوحا ی جدید بسازم...میخواستم موفق باشم...اما نمیدونستم همه ی این کارا به خاطر اینه که تهیونگ خواسته ازش دور باشم....صبح اون روز هم رسید و حمومی رفتم و آماده شدم موهام رو گوجه ای بستم و با ساگک از اتاقم بیرون رفتم از بله ها پایین رفتم...همه نشسته بودن به غیر از تهیونگ...نگاهشون به من افتاد و هر چهار تاشون سریع به سمتم اومدن مامان بزرگ با نگرانی گفت:
&دخترم؟....کجا؟...میخوای با جنا و یونا و سومی بری گردش
خندیدم و گفتم:
+نه....میرم اروپا
همشون با تعجب نگام کردن و گفتن :
بابا بزرگ:یادم نمیاد ازم پول خواسته باشی
+بورسه گرفتم..با بورسیه میرم
خالم بغلم کرد و گفت:
/واقعا میری؟
+میرم خاله میرم...
/اما....اما تهیونگ چی؟
بغض کردم و گفتم:
+من اگه میموندمم قرار نبود که ازدواج کنیم...میرم درسمو اونجا میخونم
پدر بزرگ گفت:
پدر بزرگ: تو هرجا بری من هستم و حمایتت میکنم..اگه فکر میکنی اونجوری راحت تری...باشه برو
لبخندی زدم و بابا بزرگم..پدرم..کسی که همیشه پشتم بود رو بغل کردم و اشکم سرازیر شد و گفتم:
+ممنونم...خیلی
از بغلش بیرون اومدم و عموم رو بغل کردم که عمو گفت:
عمو:برسونمت؟؟
+نه خودم میرم ممنونم هم جان
از در بیرون رفتم همشون دم در ایستاده بودم و گریه میکردن غیر بابا بزرگ از پله های در ورودی پایین رفتم و برای آخرین بار نگاهی بهشون انداختم گفت:
+عاشقتونم...عاشق همتون....امروز برین پیش مامان بابا و خداحافظیم رو بهشون برسونین...وقت نشد برم
و از در ورودی خارج شدم تاکسی ای گرفتم ...تا سوار شدم ماشینی مشکی رنگ که راننده ای سوار بود پسر دیگه ای عقب نشسته بود دقیقا از جهت مخالف رد شدن..نگاهم به نگاه پسر که تهیونگ بود گره خورد انگار که زمان ایستاده بود اون هم نگاه میکرد و ماشین رد شد اجازه دادم اشکام سرازیر بشن و همینجور گریه میکردم..............
_____پایان فلش بک______
غلط املایی بود معذرت🥺✨🍒
دوستان ی چیز رو بگم (یوحا هفت سال رفت اروپا)
- ۷.۸k
- ۱۰ بهمن ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط