{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دوم

پارت دوم


هوا بوی خاک خیس‌خورده می‌داد.
چراغ‌های پارک نیمه‌خاموش بودند و سایه‌ی درخت‌ها روی زمین افتاده بود.

لِنا با قدم‌های آرام و محتاط، شال مشکی‌اش را جلو کشید و اطرافش را نگاه کرد؛ کوچک‌ترین صدای ماشین پدرش یا نگاه آشنایی می‌توانست همه‌چیز را خراب کند.

در نیمکت آخر پارک، یونهو نشسته بود.
کاپشن ساده‌اش خیس باران شده بود، اما وقتی لِنا را دید، لبخند گرمی روی صورتش نشست.

– «فکر کردم دیگه نمیای.»

لِنا ن*فسش را رها کرد و کنارش نشست.

– «اگه بابام بفهمه، نابودم می‌کنه. خیلی سخت‌گیر شده، یونهو.»

یونهو به چشمانش نگاه کرد، آرام و مطمئن:

– «من همه‌چیزو به جون می‌خرم، فقط تو نترس. تو تنها کسی هستی که برام مهمه.»

لِنا برای چند لحظه حس کرد قلبش سبک‌تر شده.
نگاهشان در هم قفل شد.
باران آرام‌تر شد، اما تپش قلب لِنا شدیدتر.

– «یونهو... من می‌ترسم. پدرم هیچ‌وقت قبول نمی‌کنه که ما...»

– «بذار اون به من فکر کنه هرچی دلش می‌خواد. من اینجام، پیش تو. حتی اگه سخت باشه، من نمی‌ذارم تنها باشی.»

دست یونهو به آرامی روی دستان لِنا نشست.
گرمایش از میان سرمای شب گذشت و مستقیم به قلبش رسید.

ل*ب‌های لِنا لرزید، اما چیزی نگفت. سکوت میانشان از هر کلمه‌ای پرمعناتر بود.

صدای زنگ ساعت گوشی‌اش ناگهان سکوت را شکست.
لِنا سریع از جا بلند شد.

– «باید برم! قبل از اینکه بابا بفهمه.»

یونهو هم بلند شد، کمی دستپاچه، اما مصمم.

– «باشه... فقط قول بده دوباره بیای.»

لِنا لبخند زد.

– «قول می‌دم.»

وقتی به خانه برگشت، چراغ اتاق پذیرایی هنوز روشن بود.
جیمین روی مبل نشسته بود، با پرونده‌ای پزشکی در دست، اما نگاهش روی برگه‌ها نبود.

وقتی لِنا وارد شد، بی‌صدا فقط یک بار به او نگاه کرد.
لِنا نفسش را حبس کرد.
نکند فهمیده باشد؟


ادامه دارد....
دیدگاه ها (۲)

پارت سومچند روز بعد، زندگی دوباره به روال سخت‌گیرانه‌ی جیمین...

پارت چهارم هوای اتاق سنگین بود. لِنا روی تخت نشسته بود، پاها...

درخواستی جیمین پارت اول باران آرام روی شیشه‌های پنجره می‌کوب...

I try, but this love never dies.

پیرمردی روی نیمکت پارک نشسته بود.کبوترها دورش چرخ می‌زدند و ...

شعله آبی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط