{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت سوم

پارت سوم



چند روز بعد، زندگی دوباره به روال سخت‌گیرانه‌ی جیمین برگشت؛ صبح‌ها بیمارستان، عصرها بیماران خصوصی، شب‌ها میز شام و سکوت.
اما برای لِنا، هر روز مثل یک نقشه‌ی جدید برای دیدن یونهو بود.

او به بهانه‌ی کلاس‌های فوق‌برنامه، گاهی کمی دیرتر به خانه برمی‌گشت.
پیام‌های کوتاه و قرارهای نیم‌ساعته در همان پارک یا کافه‌ی کوچک سر خیابان، برایش مثل نفس تازه بود.

یک عصر بارانی، یونهو با دو لیوان قهوه منتظرش بود.
وقتی لِنا رسید، لبخند زد و گفت:

– «تو نمی‌دونی دیدنت برام چه‌قدر مهمه.»

لِنا اخم کرد اما لبخند محوی روی ل*بش نشست:

– «مهمه که کسی نفهمه... مخصوصاً بابا. اگه بفهمه، دیگه منو زنده نمی‌ذاره.»

یونهو جرعه‌ای قهوه نوشید و آرام گفت:

– «می‌دونم بابات آدم سخت‌گیریه. اما من جدی‌ام، لِنا. می‌خوام آینده‌ای با تو بسازم. حتی اگه هیچ‌چی نداشته باشم، تو رو می‌خوام.»

قلب لِنا لرزید.
تا به حال هیچ‌کس با این جدیت درباره‌ی او حرف نزده بود. برای اولین بار، خودش رو نه فقط دختری تحت سلطه‌ی پدر، بلکه دختری دیده شدنی و دوست‌داشتنی حس کرد.

شب‌ها، وقتی در اتاقش روی تخت دراز می‌کشید، به پیام‌های یونهو فکر می‌کرد، به دست‌های گرمش، به نگاه مطمئنی که حتی ترس‌هاش رو آرام می‌کرد.

گاهی دست روی شکمش می‌گذاشت و تصور می‌کرد شاید یک روز با یونهو خانواده‌ای داشته باشد... اما آن موقع حتی تصورش هم به نظر دور و غیرممکن می‌رسید.


---

یک هفته بعد، در کتابخانه‌ی مدرسه، یونهو آرام گفت:

– «می‌دونی، شاید باید یه روز همه‌چیزو به پدرت بگیم.»

لِنا با وحشت نگاهش کرد:

– «دیوانه شدی؟! تو بابامو نمی‌شناسی. اون هیچ‌وقت قبول نمی‌کنه.»

– «ولی تا کی قراره قایم کنیم؟ من نمی‌خوام تو همیشه توی ترس زندگی کنی.»

لِنا سرش را پایین انداخت. درست می‌گفت... اما هنوز زود بود.


---


ماه‌ها گذشت.

دیدارهایشان بیشتر شد، صمیمیتشان ع*میق‌تر. برای اولین بار، لِنا حس کرد آزاد است، حس کرد زندگی می‌کند.

اما درست همان موقع که فکر می‌کرد خوشبختی آرام آرام دارد رنگ می‌گیرد، یک تغییر کوچک همه‌چیز را زیر و رو کرد.

چند روزی بود حالت تهوع‌های صبحگاهی به سراغش می‌آمد.
اوایل بی‌اهمیت گرفت. اما وقتی برای بار سوم وسط کلاس مجبور شد بدود بیرون، قلبش فرو ریخت.
در آینه‌ی دستشویی، رنگ پریده و لرزان به خودش نگاه کرد.
دستش روی شکمش نشست.

– «نه... نه امکان نداره...»

اما در اعماق قلبش می‌دانست.
بذر پنهان، حالا جوانه زده بود.


ادامه دارد....
دیدگاه ها (۶)

پارت چهارم هوای اتاق سنگین بود. لِنا روی تخت نشسته بود، پاها...

پارت پنجمشام آن شب مثل همیشه روی میز بزرگ چوبی چیده شده بود....

پارت دوم هوا بوی خاک خیس‌خورده می‌داد. چراغ‌های پارک نیمه‌خا...

درخواستی جیمین پارت اول باران آرام روی شیشه‌های پنجره می‌کوب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط