{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

_سرمای شدیدی خورده بود. احساس می‌کردم به زور روی پاهایش ا

_سرمای شدیدی خورده بود. احساس می‌کردم به زور روی پاهایش ایستاده است. من مسئول تدارکات لشکر بودم. با خودم گفتم: خوبه یک سوپ برای حاجی درست کنم تا بخوره حالش بهتر بشه.
همین کار را هم کردم. با چیزهایی که توی آشپزخانه داشتیم، یک سوپ ساده و مختصر درست کردم.
از حالت نگاهش معلوم بود خیلی ناراحت شده است. گفت: چرا برای من سوپ درست کردی؟
گفتم: حاجی آخه شما مریضی، ناسلامتی فرمانده‌ی لشکرم هستی؛ شما که سرحال باشی، یعنی لشکر سرحاله!
گفت: این حرفا چیه می‌زنی فاضل؟ من سؤالم اینه که چرا بین من و بقیه‌ی نیروهام فرق گذاشتی؟ توی این لشکر، هر کسی که مریض بشه، تو براش سوپ درست می‌کنی؟
گفتم: خوب نه حاجی!
گفت: پس این سوپ رو بردار ببر؛ من همون غذایی رو می‌خورم که بقیه‌ی نیروها خوردن. #خاطراتِ_شهدا #شهید_احمد_کاظمی 🌙
__________________ #خاکیان_خدایی
دیدگاه ها (۲)

#میگفت↓میدونی ڪِیاز‌چشم‌ِ خدا‌ میوفتے؟!❗ ️ زمانۍ‌ڪہ‌آقا‌ #ام...

از وَصل تو گَر نیست نصیبم عَجبی نیست؛هَم ظلمت و هَم نُوࢪ بہ ...

🍃 #شهید‌چمران 🍃 هر گاه دلم رفت تا محبت کسی را به دل بگیرد، ...

. حب تودر دل منجاے گرفتو از آن روز پناه من شدۍ...✋ 🏿 📿 #الس...

میکس از اومی آساناگی سان ^~^ 🧊کپی ممنوع × گزارش نشود ×واقعا ...

☆ازدواج اجباری☆P♡42___________*ویو سومی**توی خونه همینجور بر...

پارت ۳۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط