سایه عشق
( سایه عشق )
پارت ۵۲
نیکلاس : ولی من ترو میخواهم و دوست ندارم
دختره عصبی از رو صندلی بلند شد تا میخواست به قدم های ادامه بده نیکلاس مچ دستش را گرفت و سمته خودش کشوند درست مثل نقشه اش پیش میرفت دختره رو پاهای پسره افتاد دست هایش را دوره کمر دختره حلقه کرد
ات : ولم کن ...
نیکلاس: وقتی میگم دوست دارم ماله خودم میکنمت
دختره عصبی چاقو رو میز را برداشت و سمته گردن پسره گرفت
ات : اویییییی زود باش حلقه دستات رو باز کن
نیکلاس شوکه بهش خیره بود اصلا انتظار همچین چیزیرا نداشت
نیکلاس: ات....
ات : خفشو مرتیکه ولم کننننن
با دادی که کشید نیکلاس حلقه دست اش را برداشت و دختره از رو پاهایش بلند شد همان دیقه تهیونگ فیلیکس و فرانسیس آن ها را دیدن تهیونگ با اخم بهش خیره شد چرا ات باید اینقدر به نیکلاس نزدیک ایستاده بود ؟
تهیونگ : بریم بشینیم
سمته همان صندلی ها میرفتن ....
ات : ببین مستر ویکتور اگه یک دفعه دیگه ای همچین کاری بکنی به شاهزاده تهیونگ میگم
محکم با پاشبه صندلی زد که باعث افتادنش رو زمین شد
تهیونگ با دیدن آن صحنه خنده ای کرد و قدم هایشرا تند تر کرد تا زود تر به دختره برسه.....
دختره بدونه هیچ حرفی از آنجا دورمیشه ولی فاجعه اینجا بود که یادش رفته بود دامنش را بلند کنه دامنش امد پاهایش گیر کرد و حس کرد که به مخ خورده به زمین ولی عطر خوشت بو و ضربان قلب به اندازه موج زدن به گوشش خورد مردمک چشم هایش را از رو زمین برداشت وبه بالا دوخت درست میدید اون شاهزاده کیم بود باز هم لپاش قرمز و زود زود پلک میزد
تهیونگ : حالت خوبه ؟
دختره با کندن ریشه افکارش به شاهزاده تهیونگ نگاه کرد و گفت ...
ات : زمین نخوردم ؟
شاهزاده کیم با صدا بمش خنده ای تو گلویی کرد و
حلقه دست هایش را محکم تر گره زد تا حدی که تن دختره بیشتر به بدن پسره نزدیک شه ... دختره با قورت دادن آب دهنش هیچی نگفت
و پسره لب های پف کرده رو سمته گوشه دختره نزدیک کرد ...
تهیونگ. : با پسر عمم چیکار داشتی؟
دختره مات به پسره نگاه کرد ..... ات : اون خودش ...چیره میشه ولم کنی
پارت ۵۲
نیکلاس : ولی من ترو میخواهم و دوست ندارم
دختره عصبی از رو صندلی بلند شد تا میخواست به قدم های ادامه بده نیکلاس مچ دستش را گرفت و سمته خودش کشوند درست مثل نقشه اش پیش میرفت دختره رو پاهای پسره افتاد دست هایش را دوره کمر دختره حلقه کرد
ات : ولم کن ...
نیکلاس: وقتی میگم دوست دارم ماله خودم میکنمت
دختره عصبی چاقو رو میز را برداشت و سمته گردن پسره گرفت
ات : اویییییی زود باش حلقه دستات رو باز کن
نیکلاس شوکه بهش خیره بود اصلا انتظار همچین چیزیرا نداشت
نیکلاس: ات....
ات : خفشو مرتیکه ولم کننننن
با دادی که کشید نیکلاس حلقه دست اش را برداشت و دختره از رو پاهایش بلند شد همان دیقه تهیونگ فیلیکس و فرانسیس آن ها را دیدن تهیونگ با اخم بهش خیره شد چرا ات باید اینقدر به نیکلاس نزدیک ایستاده بود ؟
تهیونگ : بریم بشینیم
سمته همان صندلی ها میرفتن ....
ات : ببین مستر ویکتور اگه یک دفعه دیگه ای همچین کاری بکنی به شاهزاده تهیونگ میگم
محکم با پاشبه صندلی زد که باعث افتادنش رو زمین شد
تهیونگ با دیدن آن صحنه خنده ای کرد و قدم هایشرا تند تر کرد تا زود تر به دختره برسه.....
دختره بدونه هیچ حرفی از آنجا دورمیشه ولی فاجعه اینجا بود که یادش رفته بود دامنش را بلند کنه دامنش امد پاهایش گیر کرد و حس کرد که به مخ خورده به زمین ولی عطر خوشت بو و ضربان قلب به اندازه موج زدن به گوشش خورد مردمک چشم هایش را از رو زمین برداشت وبه بالا دوخت درست میدید اون شاهزاده کیم بود باز هم لپاش قرمز و زود زود پلک میزد
تهیونگ : حالت خوبه ؟
دختره با کندن ریشه افکارش به شاهزاده تهیونگ نگاه کرد و گفت ...
ات : زمین نخوردم ؟
شاهزاده کیم با صدا بمش خنده ای تو گلویی کرد و
حلقه دست هایش را محکم تر گره زد تا حدی که تن دختره بیشتر به بدن پسره نزدیک شه ... دختره با قورت دادن آب دهنش هیچی نگفت
و پسره لب های پف کرده رو سمته گوشه دختره نزدیک کرد ...
تهیونگ. : با پسر عمم چیکار داشتی؟
دختره مات به پسره نگاه کرد ..... ات : اون خودش ...چیره میشه ولم کنی
- ۸.۸k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط