سایه عشق
( سایه عشق )
پارت ۵۴
بئاتریس: اگه باختی دست از شاهزاده تهیونگ میکشی و میزاری من بهش برسم و ماله خودم کنمش ولی اگه من باختم میزارم بهش برسی نظرت چیه
دختره در اعماق افکارش فروع رفت اگه سر عشقش شرط میبست غرورش چیکارمیکرد ولی باید این رو ادب میکرد خودش را برای لحظه ای جای تهیونگ گذاشت یعنی اگر روش شرط میبست چی .... اون همچین آدمی نبود
ات : تویی که به عشق اعتماد نداری ولی من دارم پس سرش شرط نمیبندم
بئاتریس به چشم های دختره خیره شد دختره مشغول باز کردن موهایش شد
درست همان صحنه باعث تکان دادن قلب هر مستری تو اون جایگاه میشد دختره با اون شلوار چرم و چندیدن دکمه های باز پیراهنش که برای شمشیر بازی آماده شده بود ....
تهیونگ شوکه به آن دختر نگاه میکرد چی بهم گفتن که دختر نمیتوانست چشم از اون شاهزاده رویاهایش برداره چی بهش گفته شد که باعث اون نگاه ای که توش درست موج میزد را ببینه
. ________
فلاویا: باورم نمیشه همچین حرفی زده
ات : منم همین طور
ارولیا : آمدن اینجا گفت تا تو اون شمشیر رو بزاری زمین و اونجارو ترک کنی تا بئاتریس عفریته به بقیه نشون بده تا بهش باختی
دختره با شنیدن آن جمله چاقو تو دستش را سمته ارولیاااااااااا
ات : خفشو ارولیا تا ترو نکشتم
تهیونگ : چیزی هست به ما هم بدین چون مثل خرس گرسنه شدیم
دختره با شنیدن صدا بم عشقش چاقو را پایین کشید و گذاشت رو اپن
ات : چرا که نه بفرمایید
فیلیکس : برای من هم جا هست
ات : اگه جا هم نباشه بازم برای شما جای درست میکنم تا بنشینید
فیلیکس خنده ای کرد و همراه با فرانسیس و تهیونگ وارد آشپزخونه بزرگ شدن دختره زود صندلی ها رفتن و بعد از چک کردن تمیزی میزو صندلی ها نگاه زیبا اش را به پسرا دوخت و گفت ... ات: بفرمایید
هر سه بعد از لبخند زدن رو صندلی ها نشستن
دخترا مشغول درست کردن شام بودن و پسر هم مشغول حرف زدن درست بود که ساعت ۱۲ شب بود ولی گرسنه گی ساعت نمیخواد و به خواب رفتن بالشت نمیخواد عاشق شدن مجنون نمیخواد دیدار عشق به ساعت یا مکان اهمیت نمیداد پسره با چشم های بادامی چشم دوخته به دختره مورده علاقه اش چطور محو آن نگاه شده بود چطور از این دختر شیرینی دل بکند چطور آن نگاه پر از عشق را ازش بگیرد دستی که رو شانه اش گذاشته شد نگاهش به سمته همان فرد دوخت
فیلیکس : چی شده
تهیونگ : چرا چیزی قرار بشه
پارت ۵۴
بئاتریس: اگه باختی دست از شاهزاده تهیونگ میکشی و میزاری من بهش برسم و ماله خودم کنمش ولی اگه من باختم میزارم بهش برسی نظرت چیه
دختره در اعماق افکارش فروع رفت اگه سر عشقش شرط میبست غرورش چیکارمیکرد ولی باید این رو ادب میکرد خودش را برای لحظه ای جای تهیونگ گذاشت یعنی اگر روش شرط میبست چی .... اون همچین آدمی نبود
ات : تویی که به عشق اعتماد نداری ولی من دارم پس سرش شرط نمیبندم
بئاتریس به چشم های دختره خیره شد دختره مشغول باز کردن موهایش شد
درست همان صحنه باعث تکان دادن قلب هر مستری تو اون جایگاه میشد دختره با اون شلوار چرم و چندیدن دکمه های باز پیراهنش که برای شمشیر بازی آماده شده بود ....
تهیونگ شوکه به آن دختر نگاه میکرد چی بهم گفتن که دختر نمیتوانست چشم از اون شاهزاده رویاهایش برداره چی بهش گفته شد که باعث اون نگاه ای که توش درست موج میزد را ببینه
. ________
فلاویا: باورم نمیشه همچین حرفی زده
ات : منم همین طور
ارولیا : آمدن اینجا گفت تا تو اون شمشیر رو بزاری زمین و اونجارو ترک کنی تا بئاتریس عفریته به بقیه نشون بده تا بهش باختی
دختره با شنیدن آن جمله چاقو تو دستش را سمته ارولیاااااااااا
ات : خفشو ارولیا تا ترو نکشتم
تهیونگ : چیزی هست به ما هم بدین چون مثل خرس گرسنه شدیم
دختره با شنیدن صدا بم عشقش چاقو را پایین کشید و گذاشت رو اپن
ات : چرا که نه بفرمایید
فیلیکس : برای من هم جا هست
ات : اگه جا هم نباشه بازم برای شما جای درست میکنم تا بنشینید
فیلیکس خنده ای کرد و همراه با فرانسیس و تهیونگ وارد آشپزخونه بزرگ شدن دختره زود صندلی ها رفتن و بعد از چک کردن تمیزی میزو صندلی ها نگاه زیبا اش را به پسرا دوخت و گفت ... ات: بفرمایید
هر سه بعد از لبخند زدن رو صندلی ها نشستن
دخترا مشغول درست کردن شام بودن و پسر هم مشغول حرف زدن درست بود که ساعت ۱۲ شب بود ولی گرسنه گی ساعت نمیخواد و به خواب رفتن بالشت نمیخواد عاشق شدن مجنون نمیخواد دیدار عشق به ساعت یا مکان اهمیت نمیداد پسره با چشم های بادامی چشم دوخته به دختره مورده علاقه اش چطور محو آن نگاه شده بود چطور از این دختر شیرینی دل بکند چطور آن نگاه پر از عشق را ازش بگیرد دستی که رو شانه اش گذاشته شد نگاهش به سمته همان فرد دوخت
فیلیکس : چی شده
تهیونگ : چرا چیزی قرار بشه
- ۷.۶k
- ۰۹ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط