دستام رو روی سرم میذارم و چشمامو میبندم بدترین و منفورتر

دستام رو روی سرم میذارم و چشمامو میبندم. بدترین و منفورترین دشمنم، خودمم. خیلی وقته که از طرف خودم این حرفا رو میشنوم. چقدر مگه میتونم نادیدشون بگیرم؟ چقدر میتونم بهشون اهمیت ندم؟ چقدر میتونم تلاش کنم تا از بین ببرم اون افکار منفی و اون روی منفی‌بافم رو؟ چقدر میتونم بدوئم؟ از یه زمانی، خسته نشستم و گذاشتم هیولای درونم بزنه بیرون و تمام توانش رو خرج کنه تا به خودش، رویی نشون بده. اما من دیگه از هیچی نمیترسم.قبول کردم و چقدر سخته. چقدر سخته که قبول کنی و نخوای کسی بفهمه که ممکنه چقدر منفور باشی. چقدر سیاه و زننده باشی. قبول کنی و شروع کنی تا سرحد توانت مخفیش کنی توی وجودت. و اون از سیاهیه اعماق وجودت تغذیه میکنه. بزرگ و بزرگتر میشه و تو بدترین موقع میزنه بیرون و زمین گیرت میکنه.
شاید من برات منفورترین باشم ولی برا خودم قشنگ ترینم!
دیدگاه ها (۰)

از تو چند وسیله‌ی کوچیک برایم به یادگار مانده. یک جفت کفش، ک...

گاهی پیش میاد که تعداد زیادی از انواع رفیق ‌ها رو، تو یه نفر...

جمشید هیچ قرص خوابی روش اثر نداشتفقط هوا که تاریک می‌شد یه ص...

از پنجره به پیاده‌رویِ مملو از جمعیّت نگاه کرد. گفت: می‌بینی...

پارت ۸۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط