از پنجره به پیادهروی مملو از جمعیت نگاه کرد

از پنجره به پیاده‌رویِ مملو از جمعیّت نگاه کرد.
گفت: می‌بینی؟ لباس‌هایی هستند که راه می‌روند،
دروغ می‌گویند، عاشق می‌شوند، می‌میرند...
کمتر لباسی آن بیرون است که درونش "انسان" وجود داشته باشد.
به‌ راستی که این دنیا یک رختکنِ بزرگ است.
دیدگاه ها (۰)

جمشید هیچ قرص خوابی روش اثر نداشتفقط هوا که تاریک می‌شد یه ص...

دستام رو روی سرم میذارم و چشمامو میبندم. بدترین و منفورترین ...

یاسمین....خیلی شبیمه دیقن وختی میبینمش یاد خودم‌میوفتم.با بز...

من زخم های بی‌نظیری به تن دارم اما تو مهربان ترینشان بودی ،ع...

مادر نامت را که می نویسمقلم می لرزددل می لرزدجهان آرام می شو...

چپتر ۳ _ خیانتسکوتی سنگین روی اتاق افتاده بود. آن قدر سنگین ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط