{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

❤ ❤ ❤ ❤ #عشق...

❤ ❤ ❤ ❤ #عشق...
پارت ۴



****
از اونجا اومدیم بیرون ورفتیم تو سالن مادر وعمه داشتن حرف می زدن عمه با دیدنم گفت : عزیزم واسه نهارم بیدار نشدی بگم واسه ات غذا بیارن
- نه نمی خواد
نشستیم والمیرا خانم واسمون عصرونه آورد یه تیکه کیک برداشتم ومشغول خوردن شدم عمه داشت واسه مادر از بچه هاش حرف می زد بعد برگشت طرف من وگفت : دخترا همینی هستن که می بینی نیلوفر جان ولی پسرا محمد وزنش کم میان این طرف محسنم عصرها میاد خونه با دخترا خیلی شوخی می کنه یه وقت باهات شوخی کرد دلگیر نشی مهرداد کم حرفه همه اولش فکر می کنن مغروره ولی خیلی مهربونه با دخترا جور نیست به محسن خیلی وابسته است
محیا : چشم من یکی نداره
- چرا دروغ میگی وروجک
رومو برگردوندم طرف صدا مهرداد اومد وکنار عمه نشست وگفت : من کی با خواهرام مشکل داشتم مامان
عمه خندید وگفت: نیستی
محیا : هستی دیگه
مهرداد : چی هستم ؟
محیا : خشک ومغرور
مونا : اِ سر به سر داداشم نزارید خیلی هم مهربونه
عمه خندید وگفت : یه چیزی بخور مامان با مونا بریدشیرینی بگیرید
مونا : مامان علی میاره دیگه
عمه : خوب بیاره اون شیرینی فرق داره
مهرداد : چشم مامان
مادر : واسه ای ثبت نام نیلوفر چیکار کنم مینا
عمه : عجله نکن انشالا اونم انجام می دیم
دیگه تو سکوت عصرونه امون رو خوردیم مهرداد بلند شد وگفت : مونا میرم زود آماده میشم تو هم آماده شو
محیا : ماهم بیایم مهرداد
مهرداد : بیاید ولی زودتر
اون رفت وعمه کلی سر محیا غُر زد که زود برگردیم یه شیرینی خریدن نیازی به منو محیا نبود وقتی بهش گفتم خندید وگفت : می خوایم یکم بریم بیرون حوصله امون سر رفت اینجا دوست نداری بیایی ؟
- چرا میام
رفتم اتاقم ولباس پوشیدم وقتی اومدم بیرون خبری از دخترا نبود در اتاق محیا رو باز کردم داشتن ارایش می کردن خندیدم محیا گفت : وای مونا زود باش مهردادکله امون رو می کنه
خندیدم ومنتطر موندم تا دخترا آماده شدن ورفتیم پایین عمه گفت مهرداد بیرون منتظره رفتیم تو حیاط کنار ماشین مشکی وایساده بود با نزدیک شدن بهش گفت : این زود آماده شدنتون بود
محیا پرید وجلو نشست مهردادم نشست منو مونا هم رفتیم صندلی عقب نشستیم واز خونه ای ویلایی اومدیم بیرون اونجا خیلی قشنگ بود وخونه هاش ویلایی
مونا : برات جالبه ؟
- اره
مونا : اینجا بیشتر ویلاهاش خالیه بیشتر اجاره میدن
- جای آرومیه
محیا : من که اهواز رو بیشتر دوست داشتم هر روز با دوستام میرفتیم بیرون
مونا : قبلا اهواز زندگی می کردیم دوسه ساله اومدیم اینجا
- چرا ؟
مونا : بخاطر آرامشش آب وهواش
دیگه چیزی نگفتم احساس می کردم اینجا رو دوست دارم .مخصوصا خانواده ای عمه رو چقدر صمیمی ومهربون بودن
دیدگاه ها (۳۳)

❤ ❤ ❤ ❤ عشق....پارت ۵به شهر که رسیدیم محیا کلی اسرار کرد بری...

❤ ❤ ❤ ❤ عشق ...پارت ۷متعجب محیارو نگاه کردم ریز خندید وگفت :...

❤ ❤ ❤ ❤ #عشق....پارت ۳****همراه محیارفتیم تو اتاقی که خیلی ...

❤ ❤ ❤ ❤ #عشق....پارت ۲****از ماشین که پیاده شدیم نگاهی به خ...

پارت ۲۸

Novel panleo ♡ #part⁵⁴ ♡『 paniz 』شب رو خونه‌ی خاله نسرین بود...

my littel boy

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط