{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

❤ ❤ ❤ ❤

❤ ❤ ❤ ❤
عشق....
پارت ۵



به شهر که رسیدیم محیا کلی اسرار کرد بریم پارک مهرداد قبول نمی کرد می گفت هوا سرده وامکان داره سرما بخوریم به پیشنهاد مونا رفتیم یه کافی شاپ ومحیا یه ظرف بزرگ بستنی سفارش داد مونا هم بستنی سفارش داد منو مهرداد آب میوه باورم نمی شدمحیا این همه بستنی رو بخوره مونا کلی بهم خندید ومهرداد گفت : اگه هیچی بهش نگن کل این کافی شاپ سفارش میده میخوره
محیا : یعنی میگی من شکموه ام
مهرداد : شک ندارم
خندیدم محیا زبونشو در آورد
مهرداد: محیا
اخم کرد محیا گفت : راستی نیلوفر نازپری ونیما چطوری فوت شدن دایی هم همراهشون بود
مهردا بهش اخم کردسرمو انداختم پایین وگفتم : نازپری ونامزادش بابابا بودن تصادف کردن نیما تو دریا غرق شد
مونا ناراحت گفت : خیلی وحشدناکه
مهرداد : خیلی سخته گفتنشم تن آدمو می لرزونه.راستی کلاس چندمی ؟به چی علاقه داری ؟
- هنر
لبخندی زدوگفت : چی مثلا؟
- به طراحی خیلی علاقه دارم
مونا: چه خوب
محیا : بریم دیگه بچه ها
مهرداد ساعتشو نگاهی انداخت وگفت : بریم
اون رفت حساب کرد ماهم از کافه رفتیم بیرون سوار ماشین شدیم وبعدم رفتیم یه شیرینی سرای بزرگ که دخترا هم پیاده شدن ومحیا اسرار کرد منم باهاشون برم از چندتا پله رفتیم بالا ووارد شیرینی فروشی شدیم خیلی بزرگ بود مونا ومهرداد با هم رفتن یه طرف منو محیا هم رفتیم قسمتی که شکلات ها بودن از دیدن اون همه شکلات کاکائویی دلم ضعف رفت عاشق کاکائوبودم محیا داشت واسه خودش شکلات برمی داشت برگشت طرف من وگفت : تو هگ بردار دیگه
- مرسی
- بردار
برگشتم پشت سرم مهرداد بود به شکلاتهای تخته ای اشاره کرد وگفت : از اینا دوست داری
- بله
چندتا برداشت وگفت : فقط کاکائویی؟
مونا : اخ جون منم از اینا خیلی دوست دارم
مهرداد : مونا بردار بیار من جواب تلفنم رو بدم
موبایلشو از جیبش درآورد ورفت یه گوشه خلوت
محیا: دوست دختراش زنگ زدن رفت جواب بده
دوتا دختر زدن زیر خنده بعدم خریدهاشون رو بردن صندوق ومهرداد حساب کرد وبرگشتیم خونه
دیدگاه ها (۳)

❤ ❤ ❤ ❤ عشق ...پارت ۷متعجب محیارو نگاه کردم ریز خندید وگفت :...

❤ ❤ ❤ ❤ #عشق....پارت ۶لباس مناسبی پوشیدم وبه اسرار محیا که ...

❤ ❤ ❤ ❤ #عشق...پارت ۴****از اونجا اومدیم بیرون ورفتیم تو سا...

❤ ❤ ❤ ❤ #عشق....پارت ۳****همراه محیارفتیم تو اتاقی که خیلی ...

پارت ششم...یک ماه گذشته بود و باران تو این یک ماه خیلی ساکت ...

عشق در تاریکی 38. << ویو جونیور >> الان تقریبا 3 سال از رفتن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط