{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

❤ ❤ ❤ ❤ #عشق....

❤ ❤ ❤ ❤ #عشق....
پارت ۳



****
همراه محیارفتیم تو اتاقی که خیلی قشنگ بود رنگ بندی جالبی داشت بنفش وسفید محیا بهم لبخندی زد وگفت : اونجا حمامه می خوای یه دوش کوچلو بگیر واستراحت کن چون امشب اینجا یکم شلوغ میشه راستی اتاقت رو دوست داری سلیقه ای منه
- اتاقم ؟! مگه قراره من اینجا زندگی کنم ؟
محیا : وای من باز سوتی دادم ...راستش مامان می خواد اینجوری مادر تو هم یه همدم داره
- هر چی مامانم خودش تصمیم بگیره
محیا : واااای خیلی خوشحالم نازنین خوشحالم که اینجایی .راستی تو چند سالته
- ۱۶ تو چی ؟
محیا : من ۱۷ یک سال از تو بزرگترم من خیلی حرف می زنم ببخشید یکم استراحت کن
محیا رفت درم بست متعجب بودم یعنی چی مادرم می دونست می خوایم اینجا بمونیم اونم با وجود بچه های عمه رفتم حمام ویه دوش گرفتم خواب دیونه ام کرده بود با همون موهای خیس خوابیدم


وقتی بیدار شدم عصر بود وخواب حسابی بهم مزه داده بود بلند شدم وموهام رو شونه زدم هنوز نم داشتن موهام رو جم کردم وبا گیره محکم بستم با صدای در رومو برگردوندم طرف در وگفتم : بیا تو
در باز شد ومحیا ومونا اومدن تو اتاق
مونا : خوب خوابیدی عزیزم
- آره خیلی خوب بود
محیا : امشب قراره بیان وتاریخ عروسی مونا رو تعیین کنن تو هم آماده شو
مونا : البته اگه دوست داری بیایی
- خوشحال میشم
مونا : دوست داری یکم با اینجا آشنا بشی ؟
- آره
محیا : تا عصرونه آماده بشه خونه رو ببین
از اتاق من اومدیم بیرون محیا به اتاق بغل دستی اتاق من اشاره کرد وگفت : اینجا اتاق منه اتاق روبه روی اتاق تو مال مهرداده اتاق روبه روی اتاق من مال محسن
مونا : اتاقای اون طرفم مال مامان بابا کتابخونه واتاق مادرته یه اتاق دیگه هم هست که خالیه
- پس تو کجایی ؟
محیا با خنده گفت : کنار من چون مونا خیلی زود عروسی می کنه اتاق منم خیلی بزرگه
از پله ها رفتیم پایین محیا به سالن اشاره کرد وگفت : اینجا که سالن پذیرایی سمت راستم آشبزخونه واتاق فاطمه خانم
کنار راه پله یه در شیشه ای بود گفتم : این چی ؟
مونا : باید بیای ببینی
در رو باز کرد یه گلخونه بزرگ پر از رُز وگل ودرختچه یه جا مثله آلاچیقم داشت واسه نشستن
محیا : اینجا حیاط پشتی بود بابا گلخونه اش کرد قشنگه ؟
- خیلی بی نظیره
یه چرخی تو گلخونه خوردیم وبرگشتیم کنار در شیشه ای یه راه پله ای سنگی بود که مونا گفت :این پایین مخصوصا داداشیاست
- چی هست
محیا : خوب بریم ببینیم
از پله ها رفتیم پایین یه استخر وچندتا وسیله ای ورزشی بود قشنگ بود ولی هیچ چیز این خونه به قشنگی گلخونه نبود
- خونه ای قشنگی دارین
محیا : دیکه خونه ای تو هم محسوب میشه
نمی دونستم چی بگم من دختری بودم که تو سکوت وتنهایی بزرگ شده بودم ولی حالا اینجا تو این خونه پراز آدم وپراز رفت آمد
دیدگاه ها (۶)

داستان ویدیو :مو صورتیه اگنس و اون یکی هم اسمش مونا هست و خب...

the missing link part¹⁷توی اتاق کلا به تخت دو نفره ، یه پنجر...

Forbidden Weaknessضعف ممنوعهفصل دومp.16(روایت از زبان جونگ ک...

رمان دخت من

«نفرت و عشق».  پارت سوم🚬 [از زبان پریسا]ماشین جلوی یه ساختمو...

چند پارتی

★彡   Part 17 彡★ صبح، با برخورد مستقیم نور خورشید از خواب بید...

سرنوشت(ویو رایا)داشتم از پله‌ها میرفتم بالا که یهو یادم افتا...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟎چند هفته گذشت.جیمین تقریباً کاملاً خوب ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط