{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیکشنریندوهایتانی

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•
┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی
╰┈┈┈┈┈┈┈ part 7 :

تکون خورد و صاف نشست ، ترسونده بودمش که طبیعی بود .
وقتی صورتشو دیدم حتی بیشتر عاشقش شدم چون بی نقص بود ، عینکی بود که یعنی نقص داشت اما کمال محض بود که با دیدنش سینه‌م شکافته شده بود .

گفت : چی ؟
و من دوباره گفتم : دوست ران هستی ؟
خندید ، بعد گفت : متاسفانه برادرشم .

دست دیگه‌م که توی گچ نبود با وجود کوفتگی هنوز حرکت می‌کرد و تونستم تکونش بدم و به سمتش بگیرمش ، گفتم : من اکسشم ، خوشبختانه .

دوباره خندید و دستمو کوتاه گرفت و بعد عقب کشید اما نزاشتم رهام کنه و نگهش داشتم ، گفتم : بهم بدهکاره .

اخم کرد بعد پرسید : بخاطر ران کتکت زدن ؟
زمزمه کردم : تا حدودی آره .

دست دیگه‌ش هم روی دستم گذاشت ، اگه می خواست بهم دلگرمی بده داشت خوب پیش می‌رفت .

گفت : گیرشون میاریم ، اکس ران .

خندیدم اما همزمان دنده هام با درد منقبض شدن و نفسم رو بند آوردن .
اخم کرد و دوباره دستمو فشار داد .
بین سرفه هام گفتم : روری ، اسمم روریه‌ .

ایستاد و روم خم شد تا سرمم رو تنظیم کنه و من هودیش رو بو کردم ، وانیل و شکلات و یه چیز تلخ که برخلاف ران شیرین و پرنسس طور نبود ‌.

بعد عقب رفت و روی صندلیش نشست اما دوباره بهم لبخند زد ، گفت : ریندو ام ، کسی که این چند روز مجبور شد خون رو از روی سنگ فرش پاک کنه .

سعی کردم بخندم اما واقعا وحشتناک بود ، اینکه چقدر خون ازم رفته بود و چقدر وضعیت بدی داشتم و اینکه اگه یه جای دیگه ای که خبری از آدم نبود رهام میکردن قطعا تاحالا مرده بودم .

گفتم : چطور می تونم جبران کنم ؟
جواب داد : ما چطور می تونیم اتفاقی که افتاده جبران کنیم ؟

و اینطور شد که پای ریندو به خونم باز شد !
هیچ موقع تاحالا از اینکه چرا خونم رو از والدینم جدا کرده بودم انقدر خوشحال نشده بودم .
دیدگاه ها (۰)

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی╰┈┈┈┈┈┈┈ part...

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی╰┈┈┈┈┈┈┈ part...

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتا╰┈┈┈┈┈┈┈ part 6...

جهت جبران کردن اینکه دیروز پارت های بعدی رو نزاشتم امروز با ...

فرشته کوچولو.....پارت ۵

فرشته کوچولو.......پارت ۱۳

فرشته کوچولو.......پارت ۱۴

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط