{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیکشنریندوهایتا

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•
┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتا
╰┈┈┈┈┈┈┈ part 6 :

آه کشید و ویلچر رو تکون داد و ما از ایستگاه بیرون رفتیم ، گفت : جواب اینکارشونو پس میدن‌ .

منظورش از این کارشون‌ اوضاع من بود ، گفتم : میتونم چهرشونو تشخیص بدم .

دوباره شونم رو لمس کرد که بیشتر حالت دلگرمی داشت .

با کنایه گفتم : این چند روز حسابی اذیت شدین .
زمزمه کرد : در مقابل کاری که باهات کردن هیچی نیست .

حرف هاشو تایید کردم : فکر می کنم خودم عصبانیشون کردم .
خندید اما کاملا عصبی بود : آره ، اینکارو خوب بلدی !

برگشتم اما شونم خیلی دردناک حرکت کرد ، غر زدم : منظورت چیه ؟

اما جوابمو نداد و بهتره از اینجا تعریف کنم که دوشنبه‌ی گذشته ، بعد از‌ رسوندنم به بیمارستان چه اتفاقی افتاد .

به معنای واقعی کلمه له شده بودم ، دومین باری که به هوش اومدم توی اتاق عمل بودم که سعی داشتن پیشونی شکستمو بخیه بزنن .

دستم شکسته بود ، یه شکستگی توی ساق و یکی توی بازوم داشتم و بعد کمرم بخاطر لگد خوردن ورم کرده بود و انقدر درد میکرد که شب های بعدی نمیتونستم بخوابم .

بخاطر ضربه های چوب بیس‌بال توی شکمم کلی خون اونجا لخته شده بود و صورتم داغون بود .

هیچوقت فکر نمیکردم توی چنین شرایطی افتضاحی دچار عشق در نگاه اول بشم اما وقتی که روی تخت بیمارستان به هوش اومده بودم ، درست زمانی که مثل مومیایی توی تابوت ، روی تخت دراز کشیده بودم دیدمش !

روی صندلی کنارم نشسته بود و با گوشیش بازی می‌کرد .
مشخصا بی حوصله بود ، موهای رنگ شده‌ی بلوندشو گوجه ای بسته بود و بجز هودی خاکستری کهنه و شلوارک مشکی چیزی نداشت ، شاید چون خیلی عجله ای از خونه بیرون زده بود .

وقتی تونستم زبونمو تکون بدم گفتم : دوستشی ؟
دیدگاه ها (۰)

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی╰┈┈┈┈┈┈┈ part...

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی╰┈┈┈┈┈┈┈ part...

جهت جبران کردن اینکه دیروز پارت های بعدی رو نزاشتم امروز با ...

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی┊╰┈┈┈┈┈┈┈ par...

پارت بیست هفتم

part:35name: عشق و جداییویو بوراهمون طور خیره به ماه بودم ک...

پارت بیست و پنجم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط