{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

فیکشنریندوهایتانی

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•
┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی
╰┈┈┈┈┈┈┈ part 8 :

بهانه‌م این بود که راه رفتن بدون کمک سخته و اینکه میترسم اون اتفاق دزدیده شدنم دوباره تکرار بشه که خب تا حدودی حقیقت داشت .

مثلا ریندو با یک سری از دوست هاشون اومدن و خونمو تمیز کردن و پنجره ای که شکسته شده بود رو درست کردن که خب ازشون ممنونم واقعا .

جالب بود که چطور از اینکه یک نفر این کار ها رو بخاطرم انجام می داد خوشحال می شدم ، هرچند نمی شد همیشه به این بهانه ها نزدیک خودم نگهش دارم و یک چیز بیشتری می خواستم .

امروز که اومده بود باهم و پیاده راه افتادیم تا زمان کشیدن بخیه های پیشونیم تنها نباشم و من بازوش رو نگه داشتم .

خیلی بدجنس بودم که اینطوری ازش استفاده می کردم اما واقعا راه دیگه ای نداشتم .

پرسید : هنوز راه رفتن برات سخته ؟

به همین خاطر بیشتر به بازوش آویزون شدم و وزنمو روی بدنش انداختم تا دستشو دور کمرم حلقه کنه .

کنار هم که راه می رفتیم پرسید : نگرانی ؟

گفتم : بخاطر کشیدن بخیه ها ؟
نه بابا من حرفه ای ام‌ .

بعد ماجرای زمین خوردنم با دوچرخه و بخیه خوردن زانوم و اون یک باری که پیشونیم شکسته بود رو واسش تعریف کردم .

وقتی که می خندید خیلی دوست داشتنی می شد ، چیزی که هیچوقت توی ران ندیده بودم اما ریندو با وجود شباهتشون خیلی خیلی دوست داشتنی تر بود .
دیدگاه ها (۰)

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی╰┈┈┈┈┈┈┈ part...

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی╰┈┈┈┈┈┈┈ part...

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتانی╰┈┈┈┈┈┈┈ part...

╭ •┈┈┈•💜•┈┈┈•┊  ⊹ ࣪ ׅ 𝐓𝐚𝐠: #فیکشن_ریندوهایتا╰┈┈┈┈┈┈┈ part 6...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط