پارت سوم
پارت سوم :
این قسمت اتاق انیا
تهیونگ : سلام اسم من تهیونگ
انیا : اسم من هم انیاس خوشبختم
+ با صدای غمگین و رازالود گفت
تهیونگ: خوب گوش کن ببین من چی میگم تو باید با من ازدواج کنی نه اینک دلم بخواد باهات ازدواج کنم تو باید برای من یه بچه ی پسر به دنیا بیاری بعد هم طلاق میدم و بچم رو برمیدارم و نمیدم به اگر هم به حرف من گوش نکنی یه کاری میکنم دفعه بعدی حتی حرفم هم نزنی
انیا : من نمیخوام با تو ازداوج کنم من برای تو بچه بیارم عمرن اینم بدون من بچه رو میخوام نه اینک پیش تو باشه اگر یه کاری کنم چه هان اونوقت میخوای چکار بکنی؟
تهیونگ: تو حق نداری روی حرف من حرف بزنی اینم بدون من راضی نیستم با تو ازدواج کنم مجبورم نخریم بچه پیش من میمونه
انیا : من نمیخوام همین ک گفتم
+ انیا با عصبانیت گفت
انیا : من با تو ازدواج نمیکنم بس سلام
+ همون و س سلام خودمونه😂
+ تهیونگ ی سیلی ی محکم به تو زد و تو چند قطره خون ازت اومد
تهیونگ: حالا فهمیدی نباید روی حرف من حرف بزنی
کناره ی لبت کبود شد و آدارا صداتون کرد
ادارا : انیا و تهیونگ بیاین بیرون
تهیونگ: لبتم پاک کن نفهمن من تورو زدم
انیا : کبودیش به من ربط داره
تهیونگ: خب بگو پام پیچ خورد لبم به میز خورد یه وقت نگی من کردم اگ بگی من میدونم با تو
انیا : باشه
رفتین از اتاق بیرون ک مامان تهیونگ گفت :
فکر هاتو کردی انیا جان
در ذهن انیا : به تهیونگ نگاه میکردم بعد یهو تهیونگ دستم رو گرفت و گفت
تهیونگ: منو انیا همدیگه رو دوست داریم مگه نه عشقم ؟
در ذهن انیا : تعجب کردم وقتی ک گفت عشقم بعد گفتم اره. حلقه نامزدیمون رو دستمون کردیم و شب ک بابای تهیونگ گفت ......
□▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎□
گوگولا از این به بعد تهیونگ و ته مینویسم😍🥰
ادامه پارت بعد دوستون دارم بای بای ☺😁
این قسمت اتاق انیا
تهیونگ : سلام اسم من تهیونگ
انیا : اسم من هم انیاس خوشبختم
+ با صدای غمگین و رازالود گفت
تهیونگ: خوب گوش کن ببین من چی میگم تو باید با من ازدواج کنی نه اینک دلم بخواد باهات ازدواج کنم تو باید برای من یه بچه ی پسر به دنیا بیاری بعد هم طلاق میدم و بچم رو برمیدارم و نمیدم به اگر هم به حرف من گوش نکنی یه کاری میکنم دفعه بعدی حتی حرفم هم نزنی
انیا : من نمیخوام با تو ازداوج کنم من برای تو بچه بیارم عمرن اینم بدون من بچه رو میخوام نه اینک پیش تو باشه اگر یه کاری کنم چه هان اونوقت میخوای چکار بکنی؟
تهیونگ: تو حق نداری روی حرف من حرف بزنی اینم بدون من راضی نیستم با تو ازدواج کنم مجبورم نخریم بچه پیش من میمونه
انیا : من نمیخوام همین ک گفتم
+ انیا با عصبانیت گفت
انیا : من با تو ازدواج نمیکنم بس سلام
+ همون و س سلام خودمونه😂
+ تهیونگ ی سیلی ی محکم به تو زد و تو چند قطره خون ازت اومد
تهیونگ: حالا فهمیدی نباید روی حرف من حرف بزنی
کناره ی لبت کبود شد و آدارا صداتون کرد
ادارا : انیا و تهیونگ بیاین بیرون
تهیونگ: لبتم پاک کن نفهمن من تورو زدم
انیا : کبودیش به من ربط داره
تهیونگ: خب بگو پام پیچ خورد لبم به میز خورد یه وقت نگی من کردم اگ بگی من میدونم با تو
انیا : باشه
رفتین از اتاق بیرون ک مامان تهیونگ گفت :
فکر هاتو کردی انیا جان
در ذهن انیا : به تهیونگ نگاه میکردم بعد یهو تهیونگ دستم رو گرفت و گفت
تهیونگ: منو انیا همدیگه رو دوست داریم مگه نه عشقم ؟
در ذهن انیا : تعجب کردم وقتی ک گفت عشقم بعد گفتم اره. حلقه نامزدیمون رو دستمون کردیم و شب ک بابای تهیونگ گفت ......
□▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎▪︎□
گوگولا از این به بعد تهیونگ و ته مینویسم😍🥰
ادامه پارت بعد دوستون دارم بای بای ☺😁
- ۶۴
- ۱۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط