{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یک روز آمدی و گفتی، فراموشم کن

یک روز آمدی و گفتی، فراموشم کن
و من مات و مبهوت مانده بودم،
که چه بگویم
نه اینکه حرفی نداشته باشم، نه !
اما زبانم بند آمده بود
بغض مجالم نداد که حرفی بزنم
مانده ام،
مانده ام که در کدام کوچه و خیابان بروم،
داستانم را به که گویم،
کجا فریاد بزنم
که من به آرزوی رسیدن لمسِ دستانش رسیدم،
اما وقتی رسیدم،
دستانم را رها کرد.
ماجرای من و تو؛
یک شبه، چرا این همه بوی رفتن گرفت ؟
چرا من را یکباره شکستی؛
و تکه هایم را در هر کجای این جهان پخش کردی ؟
میدانی؟
وقتی شکستم،
دیگر برایم فرق نمیکرد
ساعت چند است
دیگر نه وقت حالی ام میشد و نه ساعت.
تنها چیزی که کنارم میماند
بغض هایی بود که بلندایش تا آسمان هم میرفت
این شب ها،
من آنقدر در لا به لای دلتنگی هایم
بی صدا اشک ریختم
که یک وقت نکند
صدای آه و ناله هایم،
تو را بیدار کند ؛
و دوباره
من را بشکنی ...
دیدگاه ها (۱)

همین روزها تمامش میکنم !دوست داشتنت را میگویم ...اصلا نمیگذا...

شمیم عاطفه در کوچه ها رها شده استدوباره هر شب من رنگ کربلا ش...

حالا که می روی، نگران روزهای سرد بعد از جدایی مان نباش عکس ه...

اوایل که ساختمانِ رو به رویی را تخریب می کردند دلم گرفت و نا...

پارت ۶ وییوی مینهو:وقتی اقای هان اینا رو بهم گفت جا خوردم ا...

نمیبخشمت p.23

مافیای من

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷②②_بخش دوم_چوبدستی ها دست ری است...

نمیبخشمت p.22

دنیا برایش متوقف شد.لب‌هایش لرزید.— «نه...»صدایش شکست.— «نه،...

پارت ۲۶صبحآن صبح هوا بیرون روشن و صاف بود، ولی توی خانه یک ت...

مرد بی رحم

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط