{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

این دل دیـــوانه را تا کـــی تسلایش دهـــــم

این دل دیـــوانه را تا کـــی تسلایش دهـــــم
تا به کی هی وعده ی امروز و فردایش دهـــم
زندگی رفت و خوشی رفت و جوانی هم برفت
عـــمر باقیمانده ام را با چــــه معنایش دهـــــم
تا به کی درد و جدایی در دلم منزل کنـــــــد
تا به کی این درد را بایــــد مداوایش دهـــــم
سوختــــم آتش گرفتـــــم بـــــا شرار رفتنت
این تن رنجیده را کی بایـــد امدادش دهــــــم
هیچ ترسی در وجودم نیست باید پس چه کـرد؟
سینه ی ناترس را پس با چه پروایش دهــــم؟
داستان عشق شیرین هم به تلخی شد دچـــــار
یکنفر گویــد که کی ختمی به دنیایش دهــــم
دوست دارم بعد تو باشـــد زمستان تا ابـــــد
این وجود بی تو را هر روز سرمایش دهـــــم
می نویسم عشـــق هرگز در دلش معنا نداشت
آخرش هم جان خـــود بایست بر پایش دهـــــم
دیدگاه ها (۷۵)

آدمیزاد است دیگر، دوست دارد دق کندگاه‌گاهی گوشه‌ای بنشیند و ...

‍ ‍ ‍ ‍ سمت این جاده بیا همسفری می خواهم شوق پرواز منی بال و...

در باور من، ریشه زدی، رحم نکردیهی زخم بر اندیشه زدی، رحم نکر...

چه شب بدی ست امشب، که ستاره سو نداردگل کاغذی‌است شب بو، که ب...

رمان نگاه اول در تاریکی پارت 1

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط