{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آدمیزاد است دیگر، دوست دارد دق کند

آدمیزاد است دیگر، دوست دارد دق کند
گاه‌گاهی گوشه‌ای بنشیند و هق‌هق کند
با خودش خلوت کند از دست بی کس بودنش
هی شکایت از خودش، از خلق و از خالق کند
من شدم این روزها خورشید سرگردان که حیف
در پی‌ات باید مکرر مغرب و مشرق کند
آن قدر با چشم‌هایت دلبری کردی که شیخ
جرأت این را ندارد صحبت از منطق کند
حد بی‌انصاف بودن را رعایت کن... برو
ماندن تو می‌تواند شهر را عاشق کند
کاش می‌شد کنج دنجی را شبی پیدا کنم
آدمیزاد است دیگر...
دوست دارد دق کند
دیدگاه ها (۲۰)

‍ ‍ ‍ ‍ سمت این جاده بیا همسفری می خواهم شوق پرواز منی بال و...

امشب از غم در نمی آید صدای اشک منشب چه غمگین تکیه داده بر عص...

این دل دیـــوانه را تا کـــی تسلایش دهـــــمتا به کی هی وعده...

در باور من، ریشه زدی، رحم نکردیهی زخم بر اندیشه زدی، رحم نکر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط