{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#دختر_قمار_باز

#دختر_قمار_باز



Season : ¹


Part : ¹²


ویو اِلا___


نفس عمیقی کشیدم…
اما این لباس لعنتی حتی اجازه نفس کشیدن هم درست نمی‌داد.
دامن سنگینش دور پام پیچیده بود، کرستش سفت چسبیده بود به بدنم…
لعنتی… انگار تو قفس بودم.
دستم رو بردم روی شکمم و یه کم لباس رو شل‌تر کردم.


الا: اه…


چند قدم برداشتم، اما پاشنه‌ها روی زمین سنگی تق‌تق صدا می‌داد.
اعصاب‌خوردکن.
سرمو چرخوندم سمتش.


جونکوک، همون‌طور خونسرد، انگار نه انگار چند دقیقه پیش اینجا جهنم بود.
لبخند کجی زدم.


الا: اینم از عروسی.


یه مکث کوتاه…


الا: بعد قمار خوبه خون ریخته نمی شد…


نگاهمو تو چشم‌هاش قفل کردم.


الا: تعجب می‌کنم.


چند ثانیه نگام کرد.
بدون پلک زدن.
بدون هیچ واکنش واضحی.
بعد خیلی آروم—


جونکوک: کی گفته نریخته؟
لبخندم یه لحظه خشک شد.
چی…؟
قبل از اینکه چیزی بگم—
یکی از بادیگاردها از کنارمون رد شد.
لباسش…
آغشته به خون بود.
چشم‌هام باریک شد.


جونکوک (بی‌تفاوت): فقط جلوی چشم تو نبود.



سکوت کردم…
بعد—
آروم خندیدم.


الا: خب…


سرمو کمی کج کردم.


الا: اینطوری بیشتر شبیه دنیای تو شد.


چند قدم جلو رفتم…
ولی لباس دوباره گیر کرد.


الا: لعنت به این لباس—
خواستم دامن رو بکشم بالا—
اما دستم گرفته شد.
نگاه کردم.
جونکوک بود.


جونکوک: عادت می‌کنی.


اخم کردم.


الا: من برای عادت کردن نیومدم اینجا.



دستم رو ازش کشیدم.


الا: برای تموم کردن بازی که باهات کردم اومدم.


چشم‌هاش یه لحظه تیره‌تر شد.
یه چیزی بین خشم و علاقه.


جونکوک: می‌بینیم.


چند ثانیه سکوت…
بعد—
یکی از بادیگاردها نزدیک شد.


بادیگارد: رئیس، بردیمش پایین.



قلبم یه ضرب زد.
لبخندم برگشت.



الا: خوبه…


نگاهم برق زد.


الا: وقتشه.


بدون اینکه منتظر جواب بمونم—
راه افتادم سمت راهرو.
همون راهروی تاریک…
که به زیرزمین می‌رسید.
صدای قدم‌هام تو فضا می‌پیچید.
تق… تق… تق…


و هر قدم—
حس انتقام رو قوی‌تر می‌کرد.
پشت سرم—
حضورش رو حس می‌کردم.
جونکوک.


نه جلومو گرفت…
نه چیزی گفت…
فقط—
دنبالم اومد.


به در زیرزمین رسیدم.
دستگیره سردش رو گرفتم.
یه لحظه مکث کردم.
نفس عمیق…



الا (آروم): بازی واقعی از اینجا شروع میشه.


در رو باز کردم.
صدای ناله…
بوی رطوبت…
و تاریکی.
و اون—


روی صندلی بسته شده بود.
سرشو آورد بالا.
چشم‌هاش پر از ترس شد وقتی منو دید.


مرد: تو—


آروم وارد شدم.
دامن سفیدم روی زمین کشیده می‌شد…
توی اون تاریکی—
بیشتر شبیه یه کابوس بود تا عروس.
لبخند زدم.


الا: دلم برات تنگ شده بود.


چند قدم نزدیک‌تر شدم.


الا: حالا…


خم شدم نزدیک صورتش.
چشم تو چشمش.


الا: حساب‌کتاب کنیم؟




ادامه دارد......




تروخدا لایک کنید و نظر بدیننننننن،من بدبخت حتی شرط نمیزارممممممم
خب لایک کنید کمی انرژی بگیرمممممم🔪🔪
دیدگاه ها (۰)

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ¹³ویو اِلا___هوای زیرزمین سنگ...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ¹¹ویو اِلا___همه‌چی تو یه ثان...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ¹⁰ویو اِلا___صدای در عمارت با...

#دختر_قمار_بازSeason : ¹Part : ⁸ویو اِلا___همه‌چی تو یه لحظه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط