#دختر_قمار_باز
#دختر_قمار_باز
Season : ¹
Part : ¹¹
ویو اِلا___
همهچی تو یه ثانیه ترکید.
صدای شلیک—
پشت سرش یکی دیگه—
و بعد… هرجومرج.
مهمونا جیغ زدن.
بعضیا خم شدن، بعضیا فرار کردن، بعضیا هم اسلحه کشیدن.
فضای شیک و آروم عمارت…
تبدیل شد به جهنم.
یکی از گلولهها از کنارم رد شد.
فقط چند سانت فاصله.
لعنتی…
قبل از اینکه حتی واکنش نشون بدم—
دستی محکم دور کمرم پیچید.
کشیده شدم عقب.
به یه بدن سخت… آشنا.
جونکوک.
جونکوک (تند، خشن): سرتو بیار پایین!
بدون فکر خم شدم.
یه گلوله خورد به دیوار پشت سرمون.
تکههای سنگ پخش شد.
قلبم دیوونهوار میکوبید…
اما—
یه لبخند روی لبم نشست.
الا: مهمونی یا بگم عروسی قشنگی راه انداختی...بعد قمار با من.
جواب نداد.
فقط دستش محکمتر شد دورم.
جونکوک: تکون نخور.
اخم کردم.
الا: من بچه نیستم—
حرفم تموم نشده بود که با یه حرکت منو پشت یه ستون کشید.
صدای شلیکها نزدیکتر میشد.
بادیگاردها وارد درگیری شده بودن.
و اون مرد—
هنوز اونجا بود.
بین شلوغی…
با اسلحه تو دستش…
و نگاهش—
روی من.
خون تو رگهام داغ شد.
الا: اون مال منه.
جونکوک یه نگاه کوتاه بهم انداخت.
همون نگاه سرد… اما این بار جدیتر.
جونکوک: الان وقتش نیست.
الا: اتفاقاً هست.
خواستم از پشت ستون بیرون برم—
اما دستش دوباره مچمو گرفت.
محکم.
جونکوک (پایین، خطرناک): گفتم تکون نخور.
چشم تو چشمش شدم.
الا: من ازش فرار نمیکنم.
چند ثانیه سکوت…
فقط صدای گلولهها.
بعد—
یه نفس عمیق کشید.
و—
دستم رو ول کرد.
اما قبلش خم شد نزدیکم…
جونکوک (آروم، اما تهدیدآمیز): اگه یه خراش برداری…
مکث کرد.
چشمهاش تاریکتر شد.
جونکوک: خودم میکُشمت.
یه لحظه خشکم زد…
بعد—
خندیدم.
الا: نگران شدی؟
هیچی نگفت.
فقط نگاهش کرد.
همون نگاه… که نمیشد خوندش.
دیگه منتظر نموندم.
از پشت ستون زدم بیرون.
دود…
صدا…
آشوب…
اما من فقط یه هدف داشتم.
اون مرد.
قدمهام سریع شد.
یکی از افرادش خواست جلومو بگیره—
قبل از اینکه حتی فکر کنه—
بطری روی میز رو برداشتم و کوبیدم تو سرش.
افتاد زمین.
الا: کنار برو.
بالاخره—
رسیدم جلوش.
اون مرد.
چشمهاش گشاد شد.
شاید فکر نمیکرد وسط این جهنم بیام سمتش.
مرد: تو—
قبل از اینکه حرف بزنه—
یقهشو گرفتم.
محکم.
الا: دنبالم میگشتی؟
خواست دستمو پس بزنه—
اما—
صدای ضامن اسلحه اومد.
خشک شد.
آروم…
خیلی آروم…
نگاهش رفت پایین.
اسلحه.
که مستقیم روی شکمش بود.
اما این بار—
دست من نبود.
پشت سرم—
جونکوک ایستاده بود.
خیلی نزدیک.
خیلی خطرناک.
جونکوک (سرد): گفتم زنده میخوایمَش.
نفس مرد بند اومد.
عرق روی پیشونیش نشست.
من لبخند زدم.
الا: دیر اومدی.
جونکوک: نه…
مکث کوتاه…
جونکوک: دقیقاً به موقع.
چند نفر از بادیگاردها دویدن جلو.
مرد رو گرفتن.
دستاشو پیچوندن پشتش.
مرد: ولم کنین! لعنتی—!
اما کسی گوش نمیداد.
نگاهم ازش جدا نشد.
الا: یادت باشه این فقط شروعشه.
چشمهاش پر از ترس شد.
همون چیزی که میخواستم.
بادیگارد: رئیس، ببریمش؟
جونکوک بدون اینکه نگاشو از من برداره—
جونکوک: ببرینش زیرزمین.
یه مکث کوتاه…
جونکوک: زنده.
لبخندم عمیقتر شد.
الا (آروم): خوبه…
نفس عمیق کشیدم.
الا: خیلی خوبه.
و توی اون لحظه—
فهمیدم.
این دیگه فقط یه بازی نیست.
این—
انتقامه.
ادامه دارد......
نظر بدین تو کامنتا و لایک یادتون نرهههههههه🎀🔪
Season : ¹
Part : ¹¹
ویو اِلا___
همهچی تو یه ثانیه ترکید.
صدای شلیک—
پشت سرش یکی دیگه—
و بعد… هرجومرج.
مهمونا جیغ زدن.
بعضیا خم شدن، بعضیا فرار کردن، بعضیا هم اسلحه کشیدن.
فضای شیک و آروم عمارت…
تبدیل شد به جهنم.
یکی از گلولهها از کنارم رد شد.
فقط چند سانت فاصله.
لعنتی…
قبل از اینکه حتی واکنش نشون بدم—
دستی محکم دور کمرم پیچید.
کشیده شدم عقب.
به یه بدن سخت… آشنا.
جونکوک.
جونکوک (تند، خشن): سرتو بیار پایین!
بدون فکر خم شدم.
یه گلوله خورد به دیوار پشت سرمون.
تکههای سنگ پخش شد.
قلبم دیوونهوار میکوبید…
اما—
یه لبخند روی لبم نشست.
الا: مهمونی یا بگم عروسی قشنگی راه انداختی...بعد قمار با من.
جواب نداد.
فقط دستش محکمتر شد دورم.
جونکوک: تکون نخور.
اخم کردم.
الا: من بچه نیستم—
حرفم تموم نشده بود که با یه حرکت منو پشت یه ستون کشید.
صدای شلیکها نزدیکتر میشد.
بادیگاردها وارد درگیری شده بودن.
و اون مرد—
هنوز اونجا بود.
بین شلوغی…
با اسلحه تو دستش…
و نگاهش—
روی من.
خون تو رگهام داغ شد.
الا: اون مال منه.
جونکوک یه نگاه کوتاه بهم انداخت.
همون نگاه سرد… اما این بار جدیتر.
جونکوک: الان وقتش نیست.
الا: اتفاقاً هست.
خواستم از پشت ستون بیرون برم—
اما دستش دوباره مچمو گرفت.
محکم.
جونکوک (پایین، خطرناک): گفتم تکون نخور.
چشم تو چشمش شدم.
الا: من ازش فرار نمیکنم.
چند ثانیه سکوت…
فقط صدای گلولهها.
بعد—
یه نفس عمیق کشید.
و—
دستم رو ول کرد.
اما قبلش خم شد نزدیکم…
جونکوک (آروم، اما تهدیدآمیز): اگه یه خراش برداری…
مکث کرد.
چشمهاش تاریکتر شد.
جونکوک: خودم میکُشمت.
یه لحظه خشکم زد…
بعد—
خندیدم.
الا: نگران شدی؟
هیچی نگفت.
فقط نگاهش کرد.
همون نگاه… که نمیشد خوندش.
دیگه منتظر نموندم.
از پشت ستون زدم بیرون.
دود…
صدا…
آشوب…
اما من فقط یه هدف داشتم.
اون مرد.
قدمهام سریع شد.
یکی از افرادش خواست جلومو بگیره—
قبل از اینکه حتی فکر کنه—
بطری روی میز رو برداشتم و کوبیدم تو سرش.
افتاد زمین.
الا: کنار برو.
بالاخره—
رسیدم جلوش.
اون مرد.
چشمهاش گشاد شد.
شاید فکر نمیکرد وسط این جهنم بیام سمتش.
مرد: تو—
قبل از اینکه حرف بزنه—
یقهشو گرفتم.
محکم.
الا: دنبالم میگشتی؟
خواست دستمو پس بزنه—
اما—
صدای ضامن اسلحه اومد.
خشک شد.
آروم…
خیلی آروم…
نگاهش رفت پایین.
اسلحه.
که مستقیم روی شکمش بود.
اما این بار—
دست من نبود.
پشت سرم—
جونکوک ایستاده بود.
خیلی نزدیک.
خیلی خطرناک.
جونکوک (سرد): گفتم زنده میخوایمَش.
نفس مرد بند اومد.
عرق روی پیشونیش نشست.
من لبخند زدم.
الا: دیر اومدی.
جونکوک: نه…
مکث کوتاه…
جونکوک: دقیقاً به موقع.
چند نفر از بادیگاردها دویدن جلو.
مرد رو گرفتن.
دستاشو پیچوندن پشتش.
مرد: ولم کنین! لعنتی—!
اما کسی گوش نمیداد.
نگاهم ازش جدا نشد.
الا: یادت باشه این فقط شروعشه.
چشمهاش پر از ترس شد.
همون چیزی که میخواستم.
بادیگارد: رئیس، ببریمش؟
جونکوک بدون اینکه نگاشو از من برداره—
جونکوک: ببرینش زیرزمین.
یه مکث کوتاه…
جونکوک: زنده.
لبخندم عمیقتر شد.
الا (آروم): خوبه…
نفس عمیق کشیدم.
الا: خیلی خوبه.
و توی اون لحظه—
فهمیدم.
این دیگه فقط یه بازی نیست.
این—
انتقامه.
ادامه دارد......
نظر بدین تو کامنتا و لایک یادتون نرهههههههه🎀🔪
- ۷۸۴
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط