{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را

ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را
باز گم کردم ز شادی دست و پای خویش را

با شتاب ابرهای نیمه شب می رفت و بود
پاک چون مه شسته روی دلربای خویش را

چون گلی مهتاب گون در گلبنی از آبنوس
روشنی می داد مشکین جامه های خویش را

می درخشید از میان تیرگی ها گردنش
چون تکان می داد زلف مشک سای خویش را

دیدم و آمد به یادم دردمندی های دل
گرچه غافل بود آن مه مبتلای خویش را

این چه ذوق و اضطراب ست؟ این چه مشکل حالتی ست؟
با زبان شکوه پرسیدم خدای خویش را..

گفته بودم " بعد ازین باید فراموشش کنم"
دیدمش وز یاد بردم گفته های خویش را......
دیدگاه ها (۱)

بیحرمتی به ساحت خوبان قشنگ نیستباور کنید پاسخ آیینه سنگ نیست...

‍ "تو همانی که به قصر دل من سلطانی"حاکم قلب منی ، خوب خودت م...

در حسّ و حال خوبِ دعا دوست دارَمَتاقرار میکنم...که تو را دوس...

ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش راباز گم کردم ز شادی دست و ...

Life..

ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را ،باز گم کردم ز شادی دست ...

‹ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را›باز گم کردم ز شادی دست ...

این شعر #مهدی_اخوان‌_ثالث خیلی غمگینو عاشقانه‌ست؛ ببینید چی ...

زاهدا چندی بیا با ما به‌خلوت یار باشصحبت احرار بشنو محرم اسر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط