{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رز سیاه

# رز _ سیاه

PART _ 29

تهیانگ: وقتی به عمارت رسیدیم راننده بوق زد و بعد چن لحظه درای بزرگ حیاط باز شدن و وارد حیاط شدیم وقتی ماشینا وایستادن پیاده شدم تارا بعد من پیاده شد به جانسون و جیک گفتم خریدارو ببرن تو اتاق تارا و خودمو تارا بعد از تی مسیر سنگ فرش حیاط از در ورودی عمارت وارد شدیم
تارا: بدو بدو از پله ها بالا رفتم جانسون و جیک از اتاقم اومدن بیرون و من وارد شدم خریدا توی اتاقم چیده شده بود... ذوق زده بودم برای اولین بار بدون اینکه نگران تموم شدن پولم باشم و به این فکر کنم چجوری پول اجاره خونه رو بدم هر چی دلم خاسته بود خریده بودم... سریع لباسامو با یه لباس راحتی عوض کردمو پاکتای خرید و گذاشتم رو زمین کنارشون نشسته و مثل بچه های که انگار به اسباب بازی مورد علاقه شون بعد مدت طولانی رسیده باشن ذوق داشتم... دونه دونه درشون میاوردمو نگاشون میکردم و هر دفعم ذوق میکردم با دیدنشون
تهیانگ: بعد از تعویض لباسام از اتاق اومدم بیرون داشتم سمت اتاق کارم میرفتم که تصمیم گرفتم یه سرک به اتاق تارا بکشم.. مسیر رفته رو برگشتم دیدم در اتاقش بازه بی صدا در اتاقو باز کردم و نگاش کردم... نشسته بود رو زمین و پاکتای خریداش دورش بودن... موهای بلندش و باز گذاشته بود و مثل یه سپر جادوی و قشنگ دور تا دورش ریخته بودن و ادامه موهاش روی زمین بودن... با ذوق کودکانه ای همه پاکتا رو باز میکرد و دوباره لباساشو بررسی میکرد... اصلا شبیه اون دختر خشنی که بیشتر نگهبانا عرضه دهن به دهن شدن باهاشو نداشتن نبود شبیه دختر بچه ای سه ساله شده بود که بعد مدت ها به عروسک مورد علاقش رسیده و کلی ذوق داره..
تارا: بعد از اینکه کل پاکتا رو باز کرد بلند شدم و رفتم سمت کمد... درای کمد و باز کردم.. صلاحا و شمشیر و لباس مخصوص مو برداشتم و گذاشتم یه گوشه و چوب لباسی هارو برداشتم.. دوباره کنار لباسا رو زمین نشستم... الان کدوما رو با چوب لباسی اویزون کنم... بهتره لباسای رسمی و مجلسی رو اویزون کنم لباسای راحتی و توی کشو میزارم... اره فکر خوبیه... مشغول اویزون کردن لباسام شدم
تهیانگ: اصلا متوجه من نشده بود... تصمیم گرفتم بزارم تو حال خودش بمونه... در اتاقو اروم بستم و از پله ها پایین رفتم... جسی « یکی از مستخدمای عمارت» بعد از چند لحظه اومد و تعظیم کرد
جسی: منو صدا زدین قربان
تهیانگ: برو به اتاق تارا و تو مرتب کردن لباساش بهش کمک کن
جسی: تعظیمی کردم.. چشم..
تهیانگ: بعد گفتن چشم رفت سمت اتاق تارا... رفتم سمت راهروی دوم عمارت از پله ها بالا رفتم و بعد از اینکه به ته راهرو رسیدم وارد اتاق کارم شدم
........................................
« شب ساعت ۸»

تهیانگ: از پله ها پایین رفتم و توی سالن اصلی رو به روی لوکاس نشستم... یه مافیای دو رگه ایتالیای و روسی.. با موهای بور پوست سفید هیکلی و چشمای ابی رنگ و بینی و لب دهن متناسب با صورتش... پسر مغروری بود و من خوب میدونستم با اینجور ادما چجوری رفتار کنم
لوکاس: بلاخره مفتخر شدم تا رئیس حلقه رو ببینم.. کسی که همه مافیا ها زیر دستشه
تهیانگ: حوصله شو نداشتم... چیزی شده اومدی اینجا
لوکاس: اوه.. انگار راست میگفتن حوصله وراجی کردن و ندارین
تهیانگ: خوبه که میدونی حوصله شو ندارم و داری وراجی میکنی... قشنگ معلوم بود خورد تو برجکش خودشو زود جمع و جور کرد و گف
لوکاس: یه مهمونی تو عمارت توکیوی ما برگزار میشه که بیشتر مافیاها در اون شرکت میکنن و نبود رئیس حلقه یه توهین بزرگه واسه همین گفتم بیام و سریعا دعوتتون کنم
تهیانگ: بعد تموم شدن جملش لبخند چندشی زد.. الان مثلا فکر کرده تلافی حرفمو کرده... چقدر سبک مغز... با خونسردی لب زدم....


جریانای اصلی از الان شروع میشه رفقا🌝🔥
دیدگاه ها (۰)

# رز _ سیاهPART _ 30تهیانگ: با خونسردی لب زدم... خوبه که پدر...

# رز _ سیاه PART _ 31 تهیانگ: پله هارو تی کردمو وار اتاقش شد...

# رز _ سیاه PART _ 27 تهیانگ: وقتی دیدم بخواطر اینکه دختره...

نمیزارم این کلیپ یادتون بره تا 🤣🤣فقط اونجا که جین به جیهوپ ا...

꧁ 𝘿𝙖𝙧𝙠 𝙡𝙞𝙛𝙚 ꧂𝙥𝙖𝙧𝙩⁶⁰با تعجب به رفتنش نگاه میکردم... جیمین: دق...

in your eyes

خوب میخوام یه فیک بنویسم وامیدوارم خوشتون بیاد تمام تلاشمو م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط