رز سیاه
# رز _ سیاه
PART _ 27
تهیانگ: وقتی دیدم بخواطر اینکه دختره اونقدر راحت باهام حرف زده بود و ناز میکرد تارا انقدر شدید برخورد کرد ته دلم ذوق و سرزندگی عجیبی پیدا کرده بود... یعنی ممکن بود اونم بهم علاقه ای داشته باشه... شاید از نظر خودم غیر ممکن باشه ولی با اینجور رفتارای گاه و بی گاهش باعث شده بود یه کور سوی امید توی دلم روشن بشه.... قبل اینکه بتونم حرفی بزنم دستمو گرفت و پشت بندش گفت
تارا: من از این زنیکه خر شرک هیچی نمیخرم البته صد رحمت به خر شرک از این خوشگلتره والا
تهیانگ: اروم خندیدم ولی قبل اینکه چیزی بگم دستمو کشید و منو از مغازه برد بیرون.. میخاست بره سمت خروجی پاساژ که وایستادم.. دستشو گرفتم و از پشت کشیدمش سمت خودمو دستمو اروم دور قفسه سینش قلاب کردمو به خودم چسبوندمش... اروم عطر موهاشو بو کردم و دم گوشش گفتم... چرا انقدر جوش اوردی
تارا: دختره رو مخم بود از همون اول.. دیدم نه بابا این دیگه خیلی اوضاعش خرابه رید کلا به اعصابم
تهیانگ: چرا اعصاب تو خراب شد
تارا: چرا الان منو خفت کردی داری بازخاستم میکنی
تهیانگ: چون الان مثل کوه اتشفشان درحال انفجاری بهتره همین الان خودتو تخلیه کنی
تارا: نخیرم اصلا اینجوری نیست
تهیانگ: بگو ببینم چرا تو عصبی شدی
تارا: تهیانگ ولم کن بخدا حوصله تو ندارم
تهیانگ: نه باید بگی وگرنه تا شب همینجا نگهت میدارم
تارا: تهیانگگگگ
تهیانگ: میگم بگو جوجه.. هر دفعه که موقعه عصبانیت بهش میگفتم جوجه به صورت ناخداگاه منفجر میشد و حتا دلیل عصبانیتشم میگفت ولی الان با گفتن اینکه دلیلش چی بوده خشکم زد
تارا: همین که گفت جوجه دیگه امپر چسبوندم و داد زدم... جوجه عمته.. خوو نمیخام هیچ میمونی نزدیک شه مرتیکهههه
تهیانگ: از پشت بهش زل زده بود... افکارم بهم ریخته بود.. احساس میکردم اون کور سوی نور بیشتر شده... خدایا یعنی میشه اینبار واقعی باشه... افکارمو پس زدمو دم گوشش گفتم... روم غیرتی شدی دختر هوم
تارا: وقتی این حرفو زد فهمیدم باز موقعه عصبانیت دهن واموندم دست خودم نبوده و گاف دادم.. خدایا این یکی و چجوری جمع کنم یعنی من ریدم تو این زندگی... اصلا این مردک چی داشت من روش غیرتی بشم یا بخوام عاشقش بشم... نه هیچی نداشت والا اره هیچی نداره ایشش ( حالا هی با دست پس بزن با پا پیش بکش خواهر عزیزم 🙄🤣) سریع رو افکار مضخرفم خط کشیدم.... نه من چرا باید روت غیرتی بشم
تهیانگ: خودت بگو... چرا انقدر شدید واکنش نشون دادی
تارا: دنبال فرصت بودم دختره رو له کنم به بهانه تو فرصتشم جور شد... دستشو گرفتم از روی قفسه سینم برش داشتم و از بالای سرم ردش کردم.. حالا بی زحمت ولم کن خیر سرت اوردیم خرید ایش.. بدون اینکه بزارم بیشتر از این دِقَم بده با حرفاش سمت یه مغازه دیگه رفتم
تهیانگ: لبخندی روی لبام نشست... بلاخره که دست از فرار برمیداری... مسیرشو دنبال کردم و وارد مغازه شدم
تارا: تا وارد مغازه میشدم با خودم کلنجار میرفتم... لال بمیری که همش سوتی میدی زنیکه... از این به بعد باید تمرین سکوت کنم وگرنه اینجوری پیش بره بخدا که میگم حتا نمیخام خودت خودتو تو حموم براندازی کنی والا که موقع عصبانیتم بعید نیست همچین زری نزنم بخدا.. وارد مغازه شدم خداروشکر فروشندش یه خانم مسن بود... رفتم جلو و سلامی دادم بعدش واسه اینکه انقدر خودخوری نکنم و به مغزم استراحت بدم بدون معطلی رفتم سمت ریلای لباس راحتیا و تیشرتای گشاد و شلوارای گشاد و مشغول انتخاب شدم بیشتریا رو ست برمیداشتم اخه کی حوصله داشت یه ساعت بگرده تیشرت و شلوار و با هم ست کنه والا
بگین شمام عین من و تارا هستین موقعه انتخاب لباس🙄🤣
PART _ 27
تهیانگ: وقتی دیدم بخواطر اینکه دختره اونقدر راحت باهام حرف زده بود و ناز میکرد تارا انقدر شدید برخورد کرد ته دلم ذوق و سرزندگی عجیبی پیدا کرده بود... یعنی ممکن بود اونم بهم علاقه ای داشته باشه... شاید از نظر خودم غیر ممکن باشه ولی با اینجور رفتارای گاه و بی گاهش باعث شده بود یه کور سوی امید توی دلم روشن بشه.... قبل اینکه بتونم حرفی بزنم دستمو گرفت و پشت بندش گفت
تارا: من از این زنیکه خر شرک هیچی نمیخرم البته صد رحمت به خر شرک از این خوشگلتره والا
تهیانگ: اروم خندیدم ولی قبل اینکه چیزی بگم دستمو کشید و منو از مغازه برد بیرون.. میخاست بره سمت خروجی پاساژ که وایستادم.. دستشو گرفتم و از پشت کشیدمش سمت خودمو دستمو اروم دور قفسه سینش قلاب کردمو به خودم چسبوندمش... اروم عطر موهاشو بو کردم و دم گوشش گفتم... چرا انقدر جوش اوردی
تارا: دختره رو مخم بود از همون اول.. دیدم نه بابا این دیگه خیلی اوضاعش خرابه رید کلا به اعصابم
تهیانگ: چرا اعصاب تو خراب شد
تارا: چرا الان منو خفت کردی داری بازخاستم میکنی
تهیانگ: چون الان مثل کوه اتشفشان درحال انفجاری بهتره همین الان خودتو تخلیه کنی
تارا: نخیرم اصلا اینجوری نیست
تهیانگ: بگو ببینم چرا تو عصبی شدی
تارا: تهیانگ ولم کن بخدا حوصله تو ندارم
تهیانگ: نه باید بگی وگرنه تا شب همینجا نگهت میدارم
تارا: تهیانگگگگ
تهیانگ: میگم بگو جوجه.. هر دفعه که موقعه عصبانیت بهش میگفتم جوجه به صورت ناخداگاه منفجر میشد و حتا دلیل عصبانیتشم میگفت ولی الان با گفتن اینکه دلیلش چی بوده خشکم زد
تارا: همین که گفت جوجه دیگه امپر چسبوندم و داد زدم... جوجه عمته.. خوو نمیخام هیچ میمونی نزدیک شه مرتیکهههه
تهیانگ: از پشت بهش زل زده بود... افکارم بهم ریخته بود.. احساس میکردم اون کور سوی نور بیشتر شده... خدایا یعنی میشه اینبار واقعی باشه... افکارمو پس زدمو دم گوشش گفتم... روم غیرتی شدی دختر هوم
تارا: وقتی این حرفو زد فهمیدم باز موقعه عصبانیت دهن واموندم دست خودم نبوده و گاف دادم.. خدایا این یکی و چجوری جمع کنم یعنی من ریدم تو این زندگی... اصلا این مردک چی داشت من روش غیرتی بشم یا بخوام عاشقش بشم... نه هیچی نداشت والا اره هیچی نداره ایشش ( حالا هی با دست پس بزن با پا پیش بکش خواهر عزیزم 🙄🤣) سریع رو افکار مضخرفم خط کشیدم.... نه من چرا باید روت غیرتی بشم
تهیانگ: خودت بگو... چرا انقدر شدید واکنش نشون دادی
تارا: دنبال فرصت بودم دختره رو له کنم به بهانه تو فرصتشم جور شد... دستشو گرفتم از روی قفسه سینم برش داشتم و از بالای سرم ردش کردم.. حالا بی زحمت ولم کن خیر سرت اوردیم خرید ایش.. بدون اینکه بزارم بیشتر از این دِقَم بده با حرفاش سمت یه مغازه دیگه رفتم
تهیانگ: لبخندی روی لبام نشست... بلاخره که دست از فرار برمیداری... مسیرشو دنبال کردم و وارد مغازه شدم
تارا: تا وارد مغازه میشدم با خودم کلنجار میرفتم... لال بمیری که همش سوتی میدی زنیکه... از این به بعد باید تمرین سکوت کنم وگرنه اینجوری پیش بره بخدا که میگم حتا نمیخام خودت خودتو تو حموم براندازی کنی والا که موقع عصبانیتم بعید نیست همچین زری نزنم بخدا.. وارد مغازه شدم خداروشکر فروشندش یه خانم مسن بود... رفتم جلو و سلامی دادم بعدش واسه اینکه انقدر خودخوری نکنم و به مغزم استراحت بدم بدون معطلی رفتم سمت ریلای لباس راحتیا و تیشرتای گشاد و شلوارای گشاد و مشغول انتخاب شدم بیشتریا رو ست برمیداشتم اخه کی حوصله داشت یه ساعت بگرده تیشرت و شلوار و با هم ست کنه والا
بگین شمام عین من و تارا هستین موقعه انتخاب لباس🙄🤣
- ۲.۸k
- ۰۸ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط