رز سیاه
# رز _ سیاه
PART _ 30
تهیانگ: با خونسردی لب زدم... خوبه که پدرت متوجه شده باید منو دعوت کنه... چون توهین به من عواقب خوبی نداره... هوم.. یادمه دفعه اخر فقط خاکسترای یه عمارتو پیدا کردن... پدرت مرد عاقلی بود که زود متوجه شد.. برعکس پسرش..
لوکاس: هیچکس حریف زبون تیز این مردک نمیشد ( اشتباه نکن یکی هست که خیلی خوب حریفش میشه 😂😂) حرصی شده بودم ولی نشون ندادم... بله درسته عواقب خوبی نداره
تهیانگ: تا اومدم حرفی بزنم صدای تارا اومد سرمو چرخوندمو به راهرو نگاه کردم... بعد چن ثانیه دیدم روی نرده ها نشسته.. سر خورد و از روی نرده ها پرید... یه شلوار گشاد سورمه ای که روی شلوارش خطای سفید داشت تنش بود با تیشرت گشاد و استین بلند ست شلوارش موهاشم باز بود و میخندید... بدو بدو وارد اشپزخونه شد... متوجه ما نبود و دنبال چیزی میگشت... برگشتمو به لوکاس نگاه کردم... خیره و محو تارا شده بود و فقط نگاش میکرد... عصبی شده بودم ولی چهره خونسردمو گرفتم و گفتم... اگه کار دیگه ای نداری میتونی بری
« از زبان لوکاس»
لوکاس: وقتی اون دختر و دیدم انگار زمان برام وایستاد موهای بلند پوست سفید و چشمای سبزش و خنده ای که به لب داشت... ترکیب جادویی داشت و هر کس دیگه ای که میدیدش محوش میشد... بنظر نمیومد سنش زیاد باشه... تاحالا همچین دختری رو توی عمارت تهیانگ ندیده بودم یعنی هیچ دختری رو جز خدمتکاراش ندیده بودم... با صدای خش دارش برگشتم سمتش...
تهیانگ: اگه کاری نداری میتونی بری
لوکاس: انگار متوجه نگاه خیرم روی اون دختر شده بود... بلند شدم... توی مهمونی میبینمتون... تعظیم کوتاهی کردمو از عمارتش خارج شدم.. راننده که در ماشینو برام باز کرد نشستم و بعد چن لحظه از حیاط عمارت خارج شدیم... هر کاری میکردم فکر اون دختر از ذهنم خارج نمیشد... باید میفهمیدم کیه و چرا توی این عمارته..
« تهیانگ»
تهیانگ: وقتی رفت بلند شدمو رفتم تو اشپزخونه... خدمتکارا و سر خدمتکار با دیدن من بی صدا از اشپزخونه رفتن بیرون و من موندم و این توله... پشت سرش وایستادم... بلاخره از اتاق دل کندی..
تارا: با صداش دقیقا پشت سرم هین بلندی کشیدم و برگشتم.. یعنی قشنگ توی دهنم وایستاده بود... باز جن بازی تو شروع کردی
تهیانگ: ابروی بالا انداختم.. باز شروع کردم... مگه متوقفش کرده بودم که باز شروع کنم
تارا: یه مدت دوباره به تنظیمات کارخونه برگشته بودی باز چت شده
تهیانگ: وقتی کسی از حلقه اومده عمارت لطفا سر خوش نپر وسط حرفامون
تارا: مگه کسی اومده بود اینجا من ندیدم
تهیانگ: از بس تو حال خودت بودی نفهمیدی... سری بعد اول یه سرک بکش بعدش بیا
تارا: یعنی از خودت بپرسم کسی اومده یا نه بعدش تشریف بیارم پایین
تهیانگ: تیکه میندازی... رو به روش وایستادمو دستامو دو طرفش گذاشتم... ببین دوباره نمیگم... خم شدم سمت صورتش... وقتی کسی از حلقه میاد عمارت تو اتاق بمون و هر وقتی جسی بهت نگفته حق نداری بیای بیرون
تارا: نگاش میکردم... وقتی اینجوری میشد یعنی جای کبد و کلیم عوض میشد چون از اون حالت تِفلُنش خارج میشد یکاری دستم میداد... فقط به گفتن یه باشه اعتنا کردم.... حالا میشه بری اونور
تهیانگ: نه نمیشه
تارا: یاااا برو اونوررر
تهیانگ: نرم چیکار میکنی جوجه
تارا: باز گفت جوجه دلت میخاد عقیم شی
تهیانگ: مگه دست توعه
تارا: خدایا... از زیر دستش فرار کردم... مرتیکه رودمخ نچسببب ایششش... دویدم سمت پله ها و وارد اتاقم شدم..
هیجانات اصلی رمان در راههه🌚🔥
اسلاید بعدی لباس تارا
PART _ 30
تهیانگ: با خونسردی لب زدم... خوبه که پدرت متوجه شده باید منو دعوت کنه... چون توهین به من عواقب خوبی نداره... هوم.. یادمه دفعه اخر فقط خاکسترای یه عمارتو پیدا کردن... پدرت مرد عاقلی بود که زود متوجه شد.. برعکس پسرش..
لوکاس: هیچکس حریف زبون تیز این مردک نمیشد ( اشتباه نکن یکی هست که خیلی خوب حریفش میشه 😂😂) حرصی شده بودم ولی نشون ندادم... بله درسته عواقب خوبی نداره
تهیانگ: تا اومدم حرفی بزنم صدای تارا اومد سرمو چرخوندمو به راهرو نگاه کردم... بعد چن ثانیه دیدم روی نرده ها نشسته.. سر خورد و از روی نرده ها پرید... یه شلوار گشاد سورمه ای که روی شلوارش خطای سفید داشت تنش بود با تیشرت گشاد و استین بلند ست شلوارش موهاشم باز بود و میخندید... بدو بدو وارد اشپزخونه شد... متوجه ما نبود و دنبال چیزی میگشت... برگشتمو به لوکاس نگاه کردم... خیره و محو تارا شده بود و فقط نگاش میکرد... عصبی شده بودم ولی چهره خونسردمو گرفتم و گفتم... اگه کار دیگه ای نداری میتونی بری
« از زبان لوکاس»
لوکاس: وقتی اون دختر و دیدم انگار زمان برام وایستاد موهای بلند پوست سفید و چشمای سبزش و خنده ای که به لب داشت... ترکیب جادویی داشت و هر کس دیگه ای که میدیدش محوش میشد... بنظر نمیومد سنش زیاد باشه... تاحالا همچین دختری رو توی عمارت تهیانگ ندیده بودم یعنی هیچ دختری رو جز خدمتکاراش ندیده بودم... با صدای خش دارش برگشتم سمتش...
تهیانگ: اگه کاری نداری میتونی بری
لوکاس: انگار متوجه نگاه خیرم روی اون دختر شده بود... بلند شدم... توی مهمونی میبینمتون... تعظیم کوتاهی کردمو از عمارتش خارج شدم.. راننده که در ماشینو برام باز کرد نشستم و بعد چن لحظه از حیاط عمارت خارج شدیم... هر کاری میکردم فکر اون دختر از ذهنم خارج نمیشد... باید میفهمیدم کیه و چرا توی این عمارته..
« تهیانگ»
تهیانگ: وقتی رفت بلند شدمو رفتم تو اشپزخونه... خدمتکارا و سر خدمتکار با دیدن من بی صدا از اشپزخونه رفتن بیرون و من موندم و این توله... پشت سرش وایستادم... بلاخره از اتاق دل کندی..
تارا: با صداش دقیقا پشت سرم هین بلندی کشیدم و برگشتم.. یعنی قشنگ توی دهنم وایستاده بود... باز جن بازی تو شروع کردی
تهیانگ: ابروی بالا انداختم.. باز شروع کردم... مگه متوقفش کرده بودم که باز شروع کنم
تارا: یه مدت دوباره به تنظیمات کارخونه برگشته بودی باز چت شده
تهیانگ: وقتی کسی از حلقه اومده عمارت لطفا سر خوش نپر وسط حرفامون
تارا: مگه کسی اومده بود اینجا من ندیدم
تهیانگ: از بس تو حال خودت بودی نفهمیدی... سری بعد اول یه سرک بکش بعدش بیا
تارا: یعنی از خودت بپرسم کسی اومده یا نه بعدش تشریف بیارم پایین
تهیانگ: تیکه میندازی... رو به روش وایستادمو دستامو دو طرفش گذاشتم... ببین دوباره نمیگم... خم شدم سمت صورتش... وقتی کسی از حلقه میاد عمارت تو اتاق بمون و هر وقتی جسی بهت نگفته حق نداری بیای بیرون
تارا: نگاش میکردم... وقتی اینجوری میشد یعنی جای کبد و کلیم عوض میشد چون از اون حالت تِفلُنش خارج میشد یکاری دستم میداد... فقط به گفتن یه باشه اعتنا کردم.... حالا میشه بری اونور
تهیانگ: نه نمیشه
تارا: یاااا برو اونوررر
تهیانگ: نرم چیکار میکنی جوجه
تارا: باز گفت جوجه دلت میخاد عقیم شی
تهیانگ: مگه دست توعه
تارا: خدایا... از زیر دستش فرار کردم... مرتیکه رودمخ نچسببب ایششش... دویدم سمت پله ها و وارد اتاقم شدم..
هیجانات اصلی رمان در راههه🌚🔥
اسلاید بعدی لباس تارا
- ۳.۲k
- ۱۴ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط