{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪
☠︎زنجیره‌های خونی
。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ༓・˚⁺‧༄⋆。˚⁀➷˚۰˚。
ρꪖ𝕣𝕥_¹¹

تاریکی، اولین چیزی بود که اِلا با آن روبرو شد. نه تاریکیِ ترسناکِ جنگل، بلکه یک سیاهیِ غلیظ و سنگین که انگار داشت او را در خودش غرق می‌کرد. اولین حسی که بعد از آن خلاءِ طولانی داشت، درد بود. دردی که مثل هزاران سوزنِ داغ، در تمامِ بدنش می‌چرخید. پاهایش، بازوانش و پهلویش... انگار همه با پتک کوبیده شده بودند.

لرزشِ خفیفی در بدنِ اِلا پیچید. او سعی کرد چشم‌هایش را باز کند، اما پلک‌هایش مثل سنگ سنگین بودند. تنها چیزی که می‌شنید، صدایِ نفس‌هایِ منظم و عمیقی بود که از بالا می‌آمد؛ نفس‌هایی که بویِ باران و چرم و چیزی شبیه به خاکستر می‌داد.

«هوشیار شدی؟»

صدایِ وُید بود. اما نه آن صدایِ بلند و غرش‌مانندِ میدانِ شهر. این بار، صدایش کوتاه، سرد و تقریباً بی‌روح بود، اما در میانه‌ی آن سکوت، مثلِ برخوردِ دو تکه یخ به هم، لرزه به تنِ اِلا انداخت.

اِلا با تمامِ توانش چشم‌هایش را نیمه‌باز کرد. سقفِ تاریک و بلندِ اتاقی که در آن بود را دید. خودش را در یک تختِ بزرگ و مجلل حس می‌کرد، اما این تجمل برای او مثل یک زندانِ جدید بود. سعی کرد بدنش را تکان دهد، اما جیغِ کوتاهی از گلویش بیرون پرید.

«تکون نخور. الکی خودت رو بیشتر از این داغون نکن.»

وُید در سایه‌ی گوشه‌ی اتاق نشسته بود. او لباس‌های جنگی‌اش را عوض کرده بود، اما آن نگاهِ تیز و برنده‌اش هنوز هم مثلِ تیغ بود. اِلا با صدایی که به زور شنیده می‌شد، نالید: «کجا... کجام؟»

وُید تکانی خورد و به سمت تخت نزدیک شد. نورِ کمِ ماه از پنجره‌ی بزرگ می‌تابید و نیم‌رخِ او را مثلِ یک مجسمه‌ی مرمرینِ ترسناک نشان می‌داد. او بدونِ اینکه احساسِ دلسوزیِ معمولی نشان دهد، یک لیوانِ آب را نزدیکِ لب‌های اِلا گرفت.

« جات امنه، اگه منظورت از امنیت، دور بودن از اون آشغال‌هایِ شهر بود.»

اِلا جرعه‌ای از آب خورد و نگاهش را به وُید دوخت. چشمانِ اِلا که هنوز از ترس و خستگی می‌لرزید، گفت: «چرا... چرا منو آوردی؟ می‌تونستی همون‌جا بذاریم بمیرم. یا حداقل...» او مکث کرد، گلویش خشک شده بود. «یا حداقل اون‌طوری نباید می‌ذاشتی بقیه بهم آسیب بزنن.»

وُید لبخندِ تلخ و کجی زد. لبخندی که هیچ اثری از شادی نداشت. «فکر کردی من اجازه می‌دم کسی چیزی که مالِ منه رو خراب کنه؟ تو مالِ منی، حتی اگه بخوای از من فرار کنی، باز هم مالِ منی. پس اون بازیِ فرار و فرار کردن رو تموم کن، چون واقعاً خسته‌کننده شد.»

اِلا با خشم و درماندگی، سعی کرد روی تخت بنشیند، اما دردِ پهلویش باعث شد دوباره به عقب پرت شود. «من مالِ تو نیستم! من فقط... من فقط می‌خواستم زندگی کنم!»

وُید با یک حرکتِ سریع، جلو آمد و دستش را روی شانه‌ی اِلا گذاشت. فشارِ دستش زیاد نبود، اما حضورِ سنگینش تمامِ فضایِ اتاق را پر کرد. او مستقیم به چشم‌های اِلا زل زد.

«زندگی؟» وُید با لحنی که حالا کمی جدی‌تر و خطرناک‌تر شده بود، گفت: «اون زندگی‌ای که تو دنبالش بودی، یعنی ول گردوندن توی کوچه‌ها و اجازه دادن به یه مشت سربازِ احمق که بهت دست بزنن؟ تو واقعاً ندونستی وقتی با من در افتادی، یعنی دیگه راه برگشتی نداری؟»

اِلا از نگاهِ او فرار کرد. اشکِ بی‌اختیاری از گوشه‌ی چشمش جاری شد. «حتی اگه برگردم... باز هم همون آدمِ سابق نیستم. تو همه چیز رو از من گرفتی.»

وُید برای لحظه‌ای ساکت ماند. او می‌خواست چیزی بگوید، شاید عذرخواهی، شاید چیزی شبیه به آرامش دادن، اما کلمات در گلویش گیر کردند. او بلد نبود چطور با یک آدمِ زخمی، مثل یک انسان برخورد کند. او فقط بلد بود مالکیت داشته باشد.

او ایستاد و به سمتِ در رفت. قبل از اینکه خارج شود، بدون اینکه برگردد، گفت: «بخور و استراحت کن. فردا... فردا باید با واقعیتِ جدیدت روبرو بشی. چون دیگه خبری از فرار نیست.»

در بسته شد و صدایِ قدم‌هایش در راهروهایِ بلندِ قصر، مثلِ شمارش معکوس برای شروعِ یک زندگیِ جدید بود. اِلا در تنهاییِ اتاق، زیرِ پتویِ گرم، دوباره شروع به لرزیدن کرد. او زنده بود، اما حس می‌کرد زنجیره‌هایی که به دورِ روحش بسته شده بودند، از زنجیرهایِ آهنیِ میدانِ شهر هم سنگین‌تر بودند.

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۴)

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

⛓️⃝𝔹𝕝𝕠𝕠𝕕 ℂ𝕙𝕒𝕚𝕟𝕤⛓️⃝ 𓆩☠︎𓆪☠︎زنجیره‌های خونی。˚۰˚☽˚⁀➷。⋆ ༄‧‌⁺˚・༓☾ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط