P
P52
ا.ت ویو
آروم تو تخت چشم باز کردم و فهمیدم یونگی برگشته به اطرافم نگاه کردم که یونگی را در بالکن با بالاتنه لخت درحالی که سیگار میکشید پیدا کردم.... لبخندی زدم و از تخت پایین اومدم آروم به بالکن رفتم و وقتی پشتش بهم بود آروم صدایش کردم: یونگی! وقتی برگشت سمتش رفتم و فورا بغلش کردم
یونگی
با شنیدن صدای آروم ا.ت برگشتم نگاهش کنم که بغلم پرید لبخندی زدم و آروم دستمو روی کمرش گذاشتم
ا.ت: دلم برات تنگ شده بود
یونگی چیزی نگفت ولی آروم سر ا.ت رو بوسید .ا.ت آروم جدا شد و گفت
ا.ت: معلومه اصلا کجایی؟دلم هزار راه رفت !تماسامو چرا ریجکت میکنی
یونگی: کار داشتم
ا.ت : پوفی کردم و گفتم اصلا برات مهم نیست که یک زن اونم با یه بچه چند هفته ای بدون کسی تو خونه چیکار داره میکنه؟
یونگی نگاهش کرد و گفت: حواسم بود از دور بهتون نمیدونی حرف نزن
ا.ت با تعجب نگاهش کرد و گفت: یاااا یونگی
یونگی در باسن ا.ت زد و گفت ساکت...دست ا.ت و کشید سمت خودش آمد بغلش کنه که نگاهش به دست باند پیچی ا.ت خورد که کمی هم خونی بود فورا ا.ت و نگاه کرد و گفت : دستت چی شده ؟
ا.ت آروم نگاهش کرد و گفت: چیزی نیست
یونگی عصبی لب زد: عین آدم جواب بده چیکار کردی؟
ا.ت: داشتم ظرف میشستم چاقو از بالا افتاد دستم برید ...ا.ت نگاهش کرد و امیدوار بود دروغش را باور کند ....
یونگی چیزی نگفت و ا.ت را ول کرد و سمت تخت قدم برداشت ا.ت گیج نگاهش کرد که روی تخت دراز کشید و آرنجش را روی چشمانش گذاشت ...
ا.ت هم کنارش رفت و نزدیکش دراز کشید و گفت
ا.ت: یونگی
یونگی: هوم ؟
ا.ت: شنیدم اوضاع باند خوب نیست خیلی
یونگی: درموردش حرف نزن که قاطی میکنم همین امروز چند تا از وفادار ترین مامورامو از دست دادم و اصلا حوصله ندارم ا.ت !بگیر بخواب تا رد ندادم
ا.ت زیر لبی « تسلیت میگمی » گفت و چشم بست...
ساعت ۴ صبح بود که با صدای تق نق بچه بیدار شدم از تو تختش برش داشتم و در آغوشم به تخت خودمان آوردمش به تاج تخت تکیه دادم ،سینه ام را بیرون آوردم و آروم بهش شیر دادم .......پس از چند دقیقه داشتم در همان حالت میخوابیدم که با صدای زنگ گوشی یونگی پریدم ...نوچی کرد و دست دراز کرد و تلفنش را برداشت و مشغول صحبت شد فقط گوش میداد و حرفی نمیزند ...که کمی نگران شدم....
تلفن رو قطع کرد و چشم بست که نگران صدایش کردم «یونگی!»
نگاهم کرد و چشماش سمت بچه و سینه من رفت چشماشون دزدید و به صورتم نگاه کرد و گفت: بپوش بریم عمارت ، پدرم حالش خوب نیست ....
ا.ت ویو
آروم تو تخت چشم باز کردم و فهمیدم یونگی برگشته به اطرافم نگاه کردم که یونگی را در بالکن با بالاتنه لخت درحالی که سیگار میکشید پیدا کردم.... لبخندی زدم و از تخت پایین اومدم آروم به بالکن رفتم و وقتی پشتش بهم بود آروم صدایش کردم: یونگی! وقتی برگشت سمتش رفتم و فورا بغلش کردم
یونگی
با شنیدن صدای آروم ا.ت برگشتم نگاهش کنم که بغلم پرید لبخندی زدم و آروم دستمو روی کمرش گذاشتم
ا.ت: دلم برات تنگ شده بود
یونگی چیزی نگفت ولی آروم سر ا.ت رو بوسید .ا.ت آروم جدا شد و گفت
ا.ت: معلومه اصلا کجایی؟دلم هزار راه رفت !تماسامو چرا ریجکت میکنی
یونگی: کار داشتم
ا.ت : پوفی کردم و گفتم اصلا برات مهم نیست که یک زن اونم با یه بچه چند هفته ای بدون کسی تو خونه چیکار داره میکنه؟
یونگی نگاهش کرد و گفت: حواسم بود از دور بهتون نمیدونی حرف نزن
ا.ت با تعجب نگاهش کرد و گفت: یاااا یونگی
یونگی در باسن ا.ت زد و گفت ساکت...دست ا.ت و کشید سمت خودش آمد بغلش کنه که نگاهش به دست باند پیچی ا.ت خورد که کمی هم خونی بود فورا ا.ت و نگاه کرد و گفت : دستت چی شده ؟
ا.ت آروم نگاهش کرد و گفت: چیزی نیست
یونگی عصبی لب زد: عین آدم جواب بده چیکار کردی؟
ا.ت: داشتم ظرف میشستم چاقو از بالا افتاد دستم برید ...ا.ت نگاهش کرد و امیدوار بود دروغش را باور کند ....
یونگی چیزی نگفت و ا.ت را ول کرد و سمت تخت قدم برداشت ا.ت گیج نگاهش کرد که روی تخت دراز کشید و آرنجش را روی چشمانش گذاشت ...
ا.ت هم کنارش رفت و نزدیکش دراز کشید و گفت
ا.ت: یونگی
یونگی: هوم ؟
ا.ت: شنیدم اوضاع باند خوب نیست خیلی
یونگی: درموردش حرف نزن که قاطی میکنم همین امروز چند تا از وفادار ترین مامورامو از دست دادم و اصلا حوصله ندارم ا.ت !بگیر بخواب تا رد ندادم
ا.ت زیر لبی « تسلیت میگمی » گفت و چشم بست...
ساعت ۴ صبح بود که با صدای تق نق بچه بیدار شدم از تو تختش برش داشتم و در آغوشم به تخت خودمان آوردمش به تاج تخت تکیه دادم ،سینه ام را بیرون آوردم و آروم بهش شیر دادم .......پس از چند دقیقه داشتم در همان حالت میخوابیدم که با صدای زنگ گوشی یونگی پریدم ...نوچی کرد و دست دراز کرد و تلفنش را برداشت و مشغول صحبت شد فقط گوش میداد و حرفی نمیزند ...که کمی نگران شدم....
تلفن رو قطع کرد و چشم بست که نگران صدایش کردم «یونگی!»
نگاهم کرد و چشماش سمت بچه و سینه من رفت چشماشون دزدید و به صورتم نگاه کرد و گفت: بپوش بریم عمارت ، پدرم حالش خوب نیست ....
- ۱۷۵
- ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط