P
P51
۱ روز بعد از زایمان......
ا.ت
میتونم بگم برای زایمان تقریبا مردم و زنده شدم و وسطش از درد بیهوش شدم اما بلاخره تونستم پسری زیبا بدنیا بیاورم ...وارث خاندان مین ...
یونگی وقتی بچه رو دید واکنشی نداشت نمیدونم چی تو کلش میگذره واقعا واکنشی نداشت؟یا فقط غرورش و نشکوند؟نمیدونم آنقدر سردرگمم که نمیتونم خوب و از بد تشخیص بدم ....پدر یونگی هم بلاخره وارثش و دید و آروم گرفت چون میتونم بگم تنها کسی واقعا از دیدن این پسر خوشحال بود مادر یونگی و خانواده من بودن ....بعد از چند که خوب شدم به خانه برگشتم و الان دوهفته ای است که تو خونم ....
ساعت ۷صبح بود و یونگی دوشبه خونه نیومده و گوشیش هم خاموشه دیگه آنقدر ترسیده بودم که نکنه چیزی شده باشه مجبور شدم به پدرش زنگ بزنم ....شماره رو گرفتم و درحالی که به هیون ( پسرشون) نگاه میکردم که هخواب بود منتظر بودم که بلاخره صدای سردی پست خط پیچید
ب/یونگی: بله؟
ا.ت: آقای مین .....
ب/یونگی: بگو ! چی شده ؟
بغضم ترکید اشکام ریختن ولی خودم و نگه داشتم صدام نلرزه: از یونگی خبر دارید ؟دوشبه خونه نیومده گوشیشم خاموشه
پدر یونگی با فهمیدن گریه ا.ت اخمی کرد و گفت: گریه نکن دختر جان یونگی تو راه خونس ،کاری داشتیم مجبور بودیم باهم این دوشب و جایی باشیم حالا برو مراقب خودتو بچه باش
ا.ت
به خودم اومدم، چیزی بگم که تماسو قطع کرد و به امید اینکه یونگی برمیگرده از خستگی روی مبل کنار بچه به خواب رفتم ....
ساعت ۹ یونگی ویو...
قبل اینکه برم تو خونه دستمو با دستمال تمیز کردم و دستمال خونی رو اون ور پرت کردم و وارد شدم که با صحنه روبه رو دلم ریخت...این که ا.ت . بچه رو کنار هم ببینم جذاب بود برام آروم سمتشون رفتم و پایین مبل نشستم و آروم به ا.ت نگاه کردم .....به خودم اومدم و بلند شدم آروم ا.ت و بغل کردم و به اتاق بردمش و روی تخت خواباند مش و پتو را رویش کشیدم و بعد از تعویض لباسام دوباره به پایین رفتم تا بچرو بیارم ....کمی نگاهش کردم.. نوزاد زیبایی بود .. لبخندی زدم و آروم بغلش کردم و بالای سرش را بوسیدم و به اتاق بردمش و توی تختش گذاشتمش
۱ روز بعد از زایمان......
ا.ت
میتونم بگم برای زایمان تقریبا مردم و زنده شدم و وسطش از درد بیهوش شدم اما بلاخره تونستم پسری زیبا بدنیا بیاورم ...وارث خاندان مین ...
یونگی وقتی بچه رو دید واکنشی نداشت نمیدونم چی تو کلش میگذره واقعا واکنشی نداشت؟یا فقط غرورش و نشکوند؟نمیدونم آنقدر سردرگمم که نمیتونم خوب و از بد تشخیص بدم ....پدر یونگی هم بلاخره وارثش و دید و آروم گرفت چون میتونم بگم تنها کسی واقعا از دیدن این پسر خوشحال بود مادر یونگی و خانواده من بودن ....بعد از چند که خوب شدم به خانه برگشتم و الان دوهفته ای است که تو خونم ....
ساعت ۷صبح بود و یونگی دوشبه خونه نیومده و گوشیش هم خاموشه دیگه آنقدر ترسیده بودم که نکنه چیزی شده باشه مجبور شدم به پدرش زنگ بزنم ....شماره رو گرفتم و درحالی که به هیون ( پسرشون) نگاه میکردم که هخواب بود منتظر بودم که بلاخره صدای سردی پست خط پیچید
ب/یونگی: بله؟
ا.ت: آقای مین .....
ب/یونگی: بگو ! چی شده ؟
بغضم ترکید اشکام ریختن ولی خودم و نگه داشتم صدام نلرزه: از یونگی خبر دارید ؟دوشبه خونه نیومده گوشیشم خاموشه
پدر یونگی با فهمیدن گریه ا.ت اخمی کرد و گفت: گریه نکن دختر جان یونگی تو راه خونس ،کاری داشتیم مجبور بودیم باهم این دوشب و جایی باشیم حالا برو مراقب خودتو بچه باش
ا.ت
به خودم اومدم، چیزی بگم که تماسو قطع کرد و به امید اینکه یونگی برمیگرده از خستگی روی مبل کنار بچه به خواب رفتم ....
ساعت ۹ یونگی ویو...
قبل اینکه برم تو خونه دستمو با دستمال تمیز کردم و دستمال خونی رو اون ور پرت کردم و وارد شدم که با صحنه روبه رو دلم ریخت...این که ا.ت . بچه رو کنار هم ببینم جذاب بود برام آروم سمتشون رفتم و پایین مبل نشستم و آروم به ا.ت نگاه کردم .....به خودم اومدم و بلند شدم آروم ا.ت و بغل کردم و به اتاق بردمش و روی تخت خواباند مش و پتو را رویش کشیدم و بعد از تعویض لباسام دوباره به پایین رفتم تا بچرو بیارم ....کمی نگاهش کردم.. نوزاد زیبایی بود .. لبخندی زدم و آروم بغلش کردم و بالای سرش را بوسیدم و به اتاق بردمش و توی تختش گذاشتمش
- ۱۹۳
- ۱۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط