{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تکپارتی درخواستی جیمین

تکپارتی درخواستی جیمین



بارون نم‌نم می‌بارید.
خیابون خلوت بود و چراغ‌های زردرنگ مثل نگهبان‌های خسته چشمک می‌زدند.

تو داشتی از کتابخونه برمی‌گشتی که یک ماشین مشکی کنار پیاده‌رو ایستاد. قبل از اینکه فرصت فکر کردن داشته باشی، دستی قوی جلوی دهنت رو گرفت و همه‌چیز تار شد.


وقتی به هوش اومدی، خودتو توی اتاقی ناشناس دیدی. دیوارها خاکستری بودن و بوی عجیبی از عطر خاصی تو فضا پیچیده بود. قلبت تند می‌زد.
می‌خواستی جیغ بزنی اما صدا تو گلوت خشک شده بود.

در اتاق باز شد.
همون لحظه که نور روی صورتش افتاد، نفس‌ت توی سینه حبس شد.
اون جیمین بود.
همون کسی که فقط روی استیج دیده بودی. اما حالا؟ چرا توی همچین موقعیتی؟

جیمین با نگاهی سرد و مرموز بهت خیره شد. صدای آروم اما قاطعش فضا رو شکست:

«نترس... بهت آسیبی نمی‌زنم. اما تا وقتی که بخوام، اینجا می‌مونی.»


---

روزهای اسارت

اولش سعی می‌کردی فرار کنی، اما هر بار جیمین یا نگهبان‌ها جلو‌تو می‌گرفتن.
عجیب این بود که اون هرگز بهت بی‌احترامی نکرد.

برعکس، برات غذا می‌آورد، گاهی باهات حرف می‌زد و حتی یک بار دیدی که کنجکاوانه به کتابی که می‌خوندی نگاه کرد.

کم‌کم تونستی لایه‌های سرد شخصیتش رو بشناسی.
پشت اون نگاه یخی، زخمی عمیق پنهون بود.

یک شب وقتی فکر می‌کردی خوابه، شنیدی که به تنهایی آواز می‌خونه... صدایی که پر از دلتنگی و غم بود.

همون شب جرئت کردی بپرسی:

«چرا منو دزدیدی؟»

اون مکث کرد، نگاهش رو ازت دزدید و فقط گفت:

«چون... نمی‌خواستم دوباره تنها بمونم.»


---

ترک خوردن دیوارهای قلب

با گذشت هفته‌ها

جیمین دیگه فقط یه آدم سرد و مرموز برات نبود. کم‌کم متوجه شدی که نگاهش بیشتر روی تو مکث می‌کنه، مخصوصاً وقتی می‌خندیدی.


یک شب، بارون شدیدی می‌بارید.
صدای رعد همه‌چیز رو می‌لرزوند.
تو کنار پنجره ایستاده بودی.
جیمین وارد اتاق شد، با شالی توی دستش. گفت:

«سردته، مگه نه؟»

و شال گرمی رو دور شونه‌هات انداخت.
قلبت تندتر زد.
برای اولین بار اون فاصله‌ی عجیب بینتون شکست.

همون شب، جیمین کنارت نشست.
نگاهش دیگه پر از یخ نبود، بلکه نوعی شکنندگی توی چشماش برق می‌زد.

«می‌دونی چرا تو رو آوردم اینجا؟»

نفس‌تو حبس کردی.

«چون... وقتی برای اولین بار دیدمت، حس کردم چیزی توی وجودت هست که من سال‌ها دنبالش بودم. یه آرامش... یه نور... و من ترسیدم دوباره از دستش بدم.»

تو فقط لبخند زدی و زمزمه کردی:

«شاید لازم نبود منو بدزدی تا پیشت بمونم...»


---

اعتراف عشق

از اون شب به بعد، رابطه‌تون تغییر کرد.
دیگه اسیر و اسیرکننده نبودید.
جیمین هر بار که بهت نگاه می‌کرد، نگاهش نرم‌تر و پر از احساس می‌شد.

یک بار موقعی که داشتی از اتاق بیرون می‌رفتی، دستت رو گرفت.
دستاش گرم بود.
زمزمه کرد:

«نمی‌دونم چی می‌شه... اما دیگه نمی‌تونم انکار کنم. من عاشقت شدم.»

قلبت دیگه تحمل نداشت. همه‌ی ترس‌ها و تردیدها مثل یخ آب شد. تو هم آروم دستشو فشردی.


---

اولین نزد*یکــی

هوا نیمه‌شب بود.
چراغ‌ها خاموش، فقط نور مهتاب از پنجره روی زمین می‌ریخت.
تو روی تخت نشسته بودی و به صدای بارون گوش می‌دادی.
در اتاق آروم باز شد و جیمین وارد شد.

موهاش کمی خیس بود، لباس راحتی تنش بود و بوی شامپوی شیرینش توی اتاق پیچید.
اول ساکت نگاهت کرد، بعد آهی کشید و گفت:

«هر بار می‌خوام فاصله بگیرم، بیشتر بهت کشیده می‌شم... دیگه نمی‌تونم.»

قدم به قدم نزدیک‌تر شد.
وقتی روبه‌روت ایستاد، دستش رو بالا آورد و خیلی آروم گونه‌*ت رو ل*مس کرد.
نگاهش ع*میق بود، پر از اش*تیاق و د*لتنگی.

انگ*شتاش روی پو*ستت لرزید.
ناخودآگاه چشماتو بستی و اجازه دادی فاصله‌*ی بینتو*ن از بین بره.
ل*باش خیلی نر*م و محتاط روی ل*بات نشست.
اول کوتاه بود، اما وقتی واک*نش نشون دادی، بو*سه ع*میق‌تر شد.

جیمین بازو*هات رو گرفت و به آرومی به سمت خو*دش کشید.
ن*فس‌های داغ*ش روی صور*تت می‌نشست.
بو*سه‌هاش پر از شو*ق و ع*طش بود، انگار می‌ترسید دوباره تو رو از دست بده.

بین بو*سه‌ها زمزمه کرد:

«تو... همون کسی هستی که همیشه دنبالش بودم.»

دستات روی شونه‌*هاش لغز*ید و گر*مای بد*نش رو حس کردی.
لحظه‌ای بعد، پیشو*نی‌تون رو به هم چ*سبوند و با لبخند نف*س‌نف*س زد.

«ازت نمی‌خوام عاشق*م بشی... فقط بذار کنارت باشم.»

ولی تو دیگه مطمئن بودی این فقط یه کشش ساده نبود. قلبت با قلب اون هم‌زمان می‌تپید.

پایان
دیدگاه ها (۲۰)

بسم الله الرحمن الرحیم سلام بنده موز هستم ولی میتونی خیار هم...

هعی جغد های عزیز بگیرید بخوابید😂😂😂😂

قول میدم از اعماق قلبم ✨https://wisgoon.com/park_wil

تکپارتی جیمین عنوان : "زیر باران، کنار تو"آغاز یک روز عادی ک...

[پارت⁴] "پرنسس من"کوک بدون توجه به حرف پدر بزرگ از جاش بل...

سناریو | وقتی وسط دعوا یهو می‌بوسنت 'ورژن چان'بحث داغ شده بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط