پارت پرنسس من
[پارت⁴] "پرنسس من"
کوک بدون توجه به حرف پدر بزرگ از جاش بلند شد و دست لونا رو گرفت. لونا هنوز تو شوک بود و بدون هیچ حرفی دنبالش رفت.
کوک اون رو توی اتاق خودش برد و در رو پشت سرشون بست.
_من نمیزارم بهت زور بگن و مجبورت کنن کاری که دوست نداری رو انجام بدی
لونا چشماش پر اشک بود و رفت تو بغل کوک و گریه کرد
_باشه باشه اروم باش...
یاد نره هر چی هم بشه من همیشه طرف تو ام...
چند دقیقه بعد لونا از شدت گریه زیاد توی اتاق کوک خوابش برد.
کوک کنارش روی تخت نشست و پتو روش انداخت و با تردید تره ای از موهاش رو کنار زد.
هنوز رد اشک هاش روی گونه اش معلوم بود.
بعدشم برای اینکه لونا بتونه راحت تر بخوابه از جاش بلند شد و لامپ اتاق رو خاموش کرد و از اتاق بیرون رفت.
یه بالشت برداشت و روی کاناپه تو پذیرایی خوابید.
و انقدر به اون شب فکر کرد تا چشمام اروم آروم گرم شدن و خوابید...
حمایت؟
کوک بدون توجه به حرف پدر بزرگ از جاش بلند شد و دست لونا رو گرفت. لونا هنوز تو شوک بود و بدون هیچ حرفی دنبالش رفت.
کوک اون رو توی اتاق خودش برد و در رو پشت سرشون بست.
_من نمیزارم بهت زور بگن و مجبورت کنن کاری که دوست نداری رو انجام بدی
لونا چشماش پر اشک بود و رفت تو بغل کوک و گریه کرد
_باشه باشه اروم باش...
یاد نره هر چی هم بشه من همیشه طرف تو ام...
چند دقیقه بعد لونا از شدت گریه زیاد توی اتاق کوک خوابش برد.
کوک کنارش روی تخت نشست و پتو روش انداخت و با تردید تره ای از موهاش رو کنار زد.
هنوز رد اشک هاش روی گونه اش معلوم بود.
بعدشم برای اینکه لونا بتونه راحت تر بخوابه از جاش بلند شد و لامپ اتاق رو خاموش کرد و از اتاق بیرون رفت.
یه بالشت برداشت و روی کاناپه تو پذیرایی خوابید.
و انقدر به اون شب فکر کرد تا چشمام اروم آروم گرم شدن و خوابید...
حمایت؟
- ۱۱.۵k
- ۰۳ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط