{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

حکایتی بسیار جالب

حکایتی بسیار جالب

پس از مدت ها تعقیب و گریز مجرم و پلیس، سرانجام مجرم به سر کوچه ای رسید.
مجرم پیش خود گفت: خدا کند بن بست نباشد. این را گفت و به سوي انتهای کوچه شروع به دویدن کرد.
پلیس نیز پیش خود گفت: خدا کند بن بست باشد. با این امید به دنبال مجرم دوید. در انتهای کوچه، کوچه ای دیگر به سمت چپ گشوده بود.
مجرم با همان امید «بن بست نبودن» و پلیس نیز با امید «بن بست بودن» هر دو به دویدن ادامه دادند.
در سر پیچ نهم مجرم با همین امید باز شروع به دویدن کرد، اما وقتی به انتهای کوچه رسید، با تعجب دید کوچه بن بست است.
ناگزیر خود را براي تسلیم آماده کرد. ولی هرچه منتظر شد. خبری از پلیس نشد.
زیرا پلیس در ابتدای پیچ نهم نومید شده و باز گشته بود.

در هر کشاکش پیروزی نهایی از آن حریفی است که یک لحظه بیشتر مقاومت کند و امیدش را از دست ندهد.



💯
دیدگاه ها (۰)

پنجشنبه هادل تنگ ترمغصه ام سنگین تر استو بغضم شکننده ترحرفای...

اون کارشناس نمایی که گفت عزیزان بهایی به جای فرقه صاله بهائی...

وارث مافیا { پارت ۳}ا/ت به سمت آشپزخونه رفت دید همه دارن بهش...

فیک کوک به چیزی که دل ندارد دل نبند

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁴...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~( دو هفته بعد)نفس‌های بریده، سکوت س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط