.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁴.
.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁴.
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~
( دو هفته بعد)
نفسهای بریده، سکوت سنگین شب را تکهتکه میکرد. قدمهایش بیوقفه روی آسفالت خیس میکوبید و هر بار که صدای برخورد کفشش در کوچه میپیچید، بیاختیار سرعتش را بیشتر میکرد.
باد سرد از لباس نازکش میخزید و تنش رو یخ میبست چند بار با وحشت پشت سرش را نگاه کرد؛ لعنتی هنوز دنبالش بودن!
_ فاک به همتون..دست از سرم بردارید!
زیر لب با خشم غرید و سرعتش رو بیشتر کرد.
سینهاش از شدت دویدن میسوخت. دست لرزانش را روی پهلویش فشرد و با آخرین توان، پیچ کوچه را رد کرد.
ناگهان ایستاد.
نفسزنان، نگاهش روی درِ خانهای ثابت ماند.
چند لحظه فقط به آن خیره ماند؛ بعد با انگشتهایی که از شدت لرزش بهسختی فرمان میبردند، مشت گره کرد و آرام روی در کوبید:
_ باز کن! باز کن!
نگاهش رو دوباره به اطراف چرخوند،نزدیک نبودن اما صدای قدم های بلندشون به گوش میرسید.
و وقتی خواست بار دیگه مشتش رو روی در بکوبه، در باز شد و با دیدن قامت کسی که میتونست کمکش کنه لبخند لرزونی زد و بدون توجه به نگاه اخم آلود و سوالیش به سرعت به عقب هلش داد و با رفتن به داخل در رو محکم بست، طوری که صداش توی سکوت تاریک خونه پیچید.
چشماش رو از اضطراب بست و آهسته به پشتی در تکیه داد و بلند گفت:
_ مسیح! چه شب گندی بود!
با گرفتن کمی نفس آروم چشماش رو باز کرد و به چشمای برزخی فرد روبروش خیره شد.
چند بار پلک زد و بعد با لبخند ضایعی گفت:
_ اوه جیمینا..معذرت میخوام این وقت شب مزاحمت شدم!
پسر بی توجه بهش، پشت بهش کرد و سمت آشپزخونه رفت.
لیوان آبی پُر کرد و کمی بعد سمت ورودی خونه رفت و لیوان آب رو سمت دختر گیج شده گرفت:
_ بگیرش..بخور و هر چه زود تر از خونم برو بیرون.
جِما پلک طولانی زد و با لبخند آب رو از دستش گرفت:
_ مم..ممنون.
جیمین جوابش رو نداد، دوباره بهش پشت کرد و با رفتن سمت کاناپه خودش رو روش انداخت و آه کلافه ای کشید.
جِما بعد خوردن اون آب خنک که انگار به خاطر دویدن های مکررش براش دلچسب شده بود آروم اون رو روی جزیره آشپزخونه گذاشت و بی تفاوت به نگاه خیره پسر سمت مبل روبرویش رفت و روش نشست.
ادامه دارد...
حمایت یادتون نره
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~
( دو هفته بعد)
نفسهای بریده، سکوت سنگین شب را تکهتکه میکرد. قدمهایش بیوقفه روی آسفالت خیس میکوبید و هر بار که صدای برخورد کفشش در کوچه میپیچید، بیاختیار سرعتش را بیشتر میکرد.
باد سرد از لباس نازکش میخزید و تنش رو یخ میبست چند بار با وحشت پشت سرش را نگاه کرد؛ لعنتی هنوز دنبالش بودن!
_ فاک به همتون..دست از سرم بردارید!
زیر لب با خشم غرید و سرعتش رو بیشتر کرد.
سینهاش از شدت دویدن میسوخت. دست لرزانش را روی پهلویش فشرد و با آخرین توان، پیچ کوچه را رد کرد.
ناگهان ایستاد.
نفسزنان، نگاهش روی درِ خانهای ثابت ماند.
چند لحظه فقط به آن خیره ماند؛ بعد با انگشتهایی که از شدت لرزش بهسختی فرمان میبردند، مشت گره کرد و آرام روی در کوبید:
_ باز کن! باز کن!
نگاهش رو دوباره به اطراف چرخوند،نزدیک نبودن اما صدای قدم های بلندشون به گوش میرسید.
و وقتی خواست بار دیگه مشتش رو روی در بکوبه، در باز شد و با دیدن قامت کسی که میتونست کمکش کنه لبخند لرزونی زد و بدون توجه به نگاه اخم آلود و سوالیش به سرعت به عقب هلش داد و با رفتن به داخل در رو محکم بست، طوری که صداش توی سکوت تاریک خونه پیچید.
چشماش رو از اضطراب بست و آهسته به پشتی در تکیه داد و بلند گفت:
_ مسیح! چه شب گندی بود!
با گرفتن کمی نفس آروم چشماش رو باز کرد و به چشمای برزخی فرد روبروش خیره شد.
چند بار پلک زد و بعد با لبخند ضایعی گفت:
_ اوه جیمینا..معذرت میخوام این وقت شب مزاحمت شدم!
پسر بی توجه بهش، پشت بهش کرد و سمت آشپزخونه رفت.
لیوان آبی پُر کرد و کمی بعد سمت ورودی خونه رفت و لیوان آب رو سمت دختر گیج شده گرفت:
_ بگیرش..بخور و هر چه زود تر از خونم برو بیرون.
جِما پلک طولانی زد و با لبخند آب رو از دستش گرفت:
_ مم..ممنون.
جیمین جوابش رو نداد، دوباره بهش پشت کرد و با رفتن سمت کاناپه خودش رو روش انداخت و آه کلافه ای کشید.
جِما بعد خوردن اون آب خنک که انگار به خاطر دویدن های مکررش براش دلچسب شده بود آروم اون رو روی جزیره آشپزخونه گذاشت و بی تفاوت به نگاه خیره پسر سمت مبل روبرویش رفت و روش نشست.
ادامه دارد...
حمایت یادتون نره
- ۱.۰k
- ۰۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط