. دختری درکتابخانه دانشگاه مشغول مطالعه بودپسرجوانی اومد
. دختری درکتابخانه دانشگاه مشغول مطالعه بودپسرجوانی اومددرکنارش ودرگوشش گفت:میتونم اینجابشینم,دختره باصدای بلندگفت:خونه ات نمیام,همه دانشجویان باتعجب به پسرنگاه کردند.پسرک شرمنده شدودرگوشه ای نشست ومشغول مطالعه شد,پس ازمدتی دختروسایل خودراجمع کردودرحالی که ازکتابخونه خارج میشدودرگوش پسره گفت من روانشناسی خوندم میدونم کاری کردم خجالت زده بشی,پسرک بلنددادزد: اوه شبی 200 دولارزیاده.همه دانشجویان بانفرت به دخترنگاه کردند,پسرک چشمکی زدوگفت" من حقوق میخونم میدونم چطوری بی گناه راگناهکارکنم....
- ۱.۲k
- ۰۹ تیر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط