{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

•انتقام•

•انتقام•
پارت شصت و هشتم✞︎🖤
دیانا: با صدای ویبره گوشیم لای چشامو باز کردم
تو بغل ارسلان بودم دستش دور کمرم حلقه بود
سرش تو گردنم فرو برده بود
از بغلش با کلی بدبختی اومدم بیرون
و گوشیمو چک کردم کلی میسکال از بچها داشتم
دیشب حتی قسمت نشد تبریک بگم
به متین و نیکا شماره اتوسا رو گرفتم
که بعد دو تا بوق گوشیو برداشت
و با جیغی که کشید پشت تلفن گوشم کر شد
اتوسا: کدوم گوری بودی هزار بار بهت زنگ زدم معلوم نی وسط مهمونی کجا رفتی کلی نگرانت شدم...
دیانا: نفس بگیر بعد حرف بزن...
من پیش ارسلانم نگران نباش بعدا بهت زنگ میزنم...
اتوسا: برو گمشو بیشور
_
مهدیس: چی گفت؟
اتوسا: اصن من دیگه اسم دیانارو نمیارم
بیشور از دیشب پیش ارسلان بوده...
مهراب: چقد بهشون خوش گذشته...
رضا: حالا بعدا صداش در میاد...
پانیذ: دوباره داستان داریم...
مهراب: نه به اون نیکا و متین که ی ماهع عقد کردن
نه به این دوتا که بدون هیچ تعهدی همش پیش همن...
رضا: اون وسطم دوسال دوسال استراحت میدن...
مهدیس: کمتر نمک بریزین..
مهراب: بریم پیششون؟
رضا: اخرین باری که رفتیم یادت رفته چی شد؟
مهراب: اتفاقا حال میده مچشونو بگیرم...
__
دیانا: از حموم اومدم هنوز ی سری لباسام اینجا مونده بود
پوشیدمشون و رفتم پایین صبحونه آماده کنم
داشتم صبحونه رو میچیدم که از پشت
دست ی نفر دور کمرم حلقه شد
متوجه شدم که ارسلانه سرشو داخل گردنم فرو برد و بوسه عمیقی زد....
ارسلان: میدونم چقدر دلم برات تنگ شده بود؟
دیانا: تقصیر خودته مگه من رفتم...
ارسلان: من مجبور بودم!
دیانا: چرا حقیقتو بهم نگفتی؟
ارسلان: من حتی نتونستم ازت خدافظی کنم
چه برسه میخواستم حقیقتو بگم...
دیانا: باش مهم نیس برو بشین تا من اینارو بیارم سر میز...
همون موقع احساس کردم از زمین بلند شدم و روی اپن اشپزخونه جا گرفتم....
_دیوونه چیکار میکنی داشتم صبحونه رو میوردم...
ارسلان: چه لزومی داره تو بیاری خودم میارم..
دیانا: همینجوری که نم رو اپن نشسته بودم
صبحونه رو چید نامردی بود که من بخوام تا کمر خم بشم صبحونه بخورم...
_من که اینجوری هیچی نمیتونم بخورم...
ارسلان: مگه من مُردم؟
دیانا: همون موقع ی لقمه گرفت و اورد سمت دهنم و گزاشتم داخل دهنم همیشه همینقدر مهربون بود واسه من...
همون موقع....
دیدگاه ها (۶)

dark love

من بچه بودم حدود چهار پنج سالم بود اون موقع خواهرم داشت به د...

My nurse

#in_your_eyespart_9۱ویو کایلا آروم چشمامو باز کردمچند ثانیه ...

the first lie

Pat:3اسم: عاشق چشماش شدما.ت . دوستت دارمجونگکوک .😨ا.ت . 😧ا.ت...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 175♡⁠。⁠)⁩اول به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط