✈️ چند روز بیشتر
✈️ چند روز بیشتر
پارت ۱۳
روز چهارم، لیا از وقتی چشمهاش رو باز کرد، اولین چیزی که بهش فکر کرد نامجون بود.
و بعد، پنج روز.
سه روز گذشته بود.
یعنی فقط دو روز دیگه مونده بود.
لیا نمیخواست به عددها فکر کنه، اما هر بار که به تقویم نگاه میکرد، انگار چیزی توی قلبش سنگینتر میشد.
گوشیاش رو برداشت.
پیامی از نامجون داشت:
«امروز ساعت شش آماده باش.»
لیا جواب داد:
«امروز کجا میریم؟»
چند لحظه بعد:
«یه جای مهم.»
«مهمتر از جاهای قبلی؟»
«برای من آره.»
لیا چند لحظه به پیام خیره موند.
بعد نوشت:
«پس منتظرم.»
---
ساعت شش، نامجون جلوی خونه منتظرش بود.
وقتی لیا سوار ماشین شد، نامجون بهش نگاه کرد.
ـ خوبی؟
لیا لبخند زد.
ـ آره.
نامجون چند ثانیه نگاهش کرد.
ـ واقعاً؟
لیا آهسته گفت:
ـ نه.
نامجون چیزی نگفت.
فقط دستش رو روی دست لیا گذاشت.
ـ منم نه.
همین جواب ساده باعث شد لیا لبخند تلخی بزنه.
ـ پس حداقل امروز تظاهر نکنیم خوبیم.
ـ باشه.
ـ قول؟
ـ قول.
پارت ۱۳
روز چهارم، لیا از وقتی چشمهاش رو باز کرد، اولین چیزی که بهش فکر کرد نامجون بود.
و بعد، پنج روز.
سه روز گذشته بود.
یعنی فقط دو روز دیگه مونده بود.
لیا نمیخواست به عددها فکر کنه، اما هر بار که به تقویم نگاه میکرد، انگار چیزی توی قلبش سنگینتر میشد.
گوشیاش رو برداشت.
پیامی از نامجون داشت:
«امروز ساعت شش آماده باش.»
لیا جواب داد:
«امروز کجا میریم؟»
چند لحظه بعد:
«یه جای مهم.»
«مهمتر از جاهای قبلی؟»
«برای من آره.»
لیا چند لحظه به پیام خیره موند.
بعد نوشت:
«پس منتظرم.»
---
ساعت شش، نامجون جلوی خونه منتظرش بود.
وقتی لیا سوار ماشین شد، نامجون بهش نگاه کرد.
ـ خوبی؟
لیا لبخند زد.
ـ آره.
نامجون چند ثانیه نگاهش کرد.
ـ واقعاً؟
لیا آهسته گفت:
ـ نه.
نامجون چیزی نگفت.
فقط دستش رو روی دست لیا گذاشت.
ـ منم نه.
همین جواب ساده باعث شد لیا لبخند تلخی بزنه.
ـ پس حداقل امروز تظاهر نکنیم خوبیم.
ـ باشه.
ـ قول؟
ـ قول.
- ۱۳۴
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط