{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه تر که بودم وقتی مهمان می آمد

بچه تر که بودم وقتی مهمان می آمد
مانند یک گربه جلویشان قِل میخوردم و تمام شیرین کارهایی که بلد بودم انجام میدادم تا بیشتر بمانند.
فقط میخواستم بیشتر بمانند، دیرتر بروند، اصلاً نروند!
بعد مامان من را میبرد به گوشه ای و میگفت هیچ وقت اصرار نکن، هر کسی خودش دوست داشته باشد می مانَد، بیشتر هم می ماند.
مامان هیچ وقت اهل تعارف کردن نبود اما من باز مهمان بعدی که می آمد می رفتم جلویش قِل میخوردم که بمان،
دیرتر برو!
بزرگتر که شدم وقتی جلوی دوستم قِل میخوردم که بماند و آن قدر قِل خوردم و افتادم روی سراشیبی و پرت شدم، فهمیدم مامان راست میگفت...
مهمان و دوست و شوهر و همسر ندارد،
هر کسی بخواهد می ماند، نخواهد میرود.
حالا تو هی قِل بخور...هی شیرین کاری کن...
.
ناشناس
دیدگاه ها (۶)

زن ها یک بخش اضطراریِ انتقام گیر در وجودشان دارند که در مواق...

آقـــــــای خـــــــاصِ مــــَنفــــــوق الــــعاده ای

ادم ها نمی دانند وقتی که می گویی می روی؛ نباید بگویند فلان ج...

تو نمی دانی که من با چه عشقی زنانگی ام را به کار انداختم و ص...

وارث ابدی 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟑تهیونگ حالا ۱۶ ساله بود.با اینکه بیشتر وقتش...

یه دوست مجازی داشتم هفت ما کامل باهاش دوست بودم همو ابجی صدا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط