#او_یکزن#قسمت_بیستویک

#او_یکزن#قسمت_بیستویک
#چیستا_یثربی

غروب بود که دوباره واردکلبه شدم.اتاق نیمه تاریک بود، صورتش را کامل نمیدیدم؛ فکر کردم خواب است؛ به طرف ساکم رفتم که داروها؛ مسواک وشانه ام را بردارم؛ناگهان گفت:برای اینکه عاشق خوبی باشی؛ لازم نیست حتما آدم خوبی باشی! گفتم:خب که چی ؟ گفت:هیچی!گفتم:من نه عاشقم ؛ نه آدم خوب! اگه الانم اینجام ،چون تجربه ی جدیدی بود جلو دوربین؛اونم تک نفره.نقش خواهرت!تو خواهش کردی.قرارداد بستیم؛ منم اومدم.چیز دیگه ای نیست! گفت:اون رختخوابو از کمد در بیار؛میخوام بخوابم.تو هم بخواب دیگه!لامپ که سوخته.تو تاریکی میخوای چیکار کنی؟ گفتم:کجابخوابم؟گفت:بالا اتاق هست.اینجام کاناپه؛منم رو زمین راحت ترم...کاش به آقاسهراب گفته بودم لامپ راعوض کند؛ از این تاریکی خوشم نمیامد. حس ناامنی میکردم ؛یکه و تنها ؛ با مردی که فقط تصویرش را چند بار در سینما دیده بودم؛ و بی گوشی!انگار گوشی هویتم شده بود.خدا میداند چیستا چند بار زنگ زده بود.یادم رفت از گوشی سهراب به او زنگ بزنم! نمیتوانستم چیستا را در نگرانی باقی بگذارم؛ دیر وقت بود.اما باید به اتاق آقا سهراب میرفتم و گوشی اش را قرض میگرفتم.مطمین بودم که هنوز نخوابیده.نیکان تازه توی رختخوابی که برایش انداخته بودم خوابش رفته بود؛از دور؛باز شکل پسر بچه های قهر کرده بود.نور؛کافی نبود.حتی چراغ قوه نداشتم که پله ها را درست ببینم و به طبقه ی بالا بروم.تازه باید مطمین میشدم که اتاق تمیز است و مارمولک ندارد!راهی نبود باید به اتاقک سهراب میرفتم.چراغ قوه یا شمع میخواستم و تلفن به چیستا..در قفل بود!عجیب بود! آخرین نفر من بودم که آمدم؛ چرا قفل بود؟باید میرفتم.در را محکم فشار دادم؛ باز نشد.نیکان خواب بود و چون درد داشت؛ دلم نمیخواست بیدارش کنم.خدایا با چه چیزهایی مرا آزمایش میکنی؟ این در بسته ی خراب ؛ تاریکی؟حالا؟! تازه دستشویی هم در حیاط بود..چاره ای نبود؛آهسته کنار نیکان رفتم و گفتم: بیداری؟در قفل شده؛من باید برم دستشویی.ناگهان دستم را در خواب گرفت.خیلی محکم!لعنت به من!کاش اصلا جلو نیامده بودم.گفتم : بذار برم!بین خواب و بیداری گفت: که تنهام بذاری؟گفتم:دستمو ول کن! درد گرفته.نیکان! میشنوی چی میگم؟ با چشمان بسته گفت:سبزه ؛
قدبلند و خوش تیپه..این سهراب تو!فکر کردی کورم یا احمق؟ اونجوری که نگاش میکردی! گفتم:چی میگی؟ تب داری؟ فقط یه شمع یا چراغ قوه میخوام؛ پله ها رو نمیبینم برم بالا.گفت؛ همینجا بمون؛رو کاناپه.نمیخورمت که؛ گرچه آدمخوار خوبی ام؛ تو خوراک من نیستی! گفتم:باشه.دستمو ول کن! باید برم دستشویی درو باز کن!خندید.خنده ای عصبی ودردناک!
دیدگاه ها (۲)

🖤🥀 معشوقه‌ی مخفی𓆩 پــارت نــه 𓆪 🖤🥀جیمین چراغ قوه‌ی گوشی‌اش ر...

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚2 𝗽𝗮𝗿𝘁 ³---ویو: آراساعت...۸:۴۷ شبمحوطه...

پارت ۴۱

عشق_بعد_نفرت پارت: 4یونگی: ات یادت نرفته که باید همه مون رو ...

اجبار به بدبختی پارت ۴۵

### پارت ۳: سایه‌ای در اتاقِ خواب (ورود به حریمِ ممنوعه)فکر ...

سکوت 🖤🥀𓆩 پــارت بیست‌وششم 𓆪 🖤🥀تاریکی همه‌جا را گرفته بود.ـ «...

پشت صحنه جادوئی پارت اول صدای ارمی ها کل فضا رو اشغال کرده ب...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part46و به صورتم خیره شدمن:سعیدتوروخداسعید:چی...

سلام بچه ها اومدم اولین فیلم رو بدم بیرون که فقط هم همین یه قسمته ببخشید اگه بد بود فقط یادتون بمونه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط