「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 102
✦.................................
گارسون اخم کرد
گارسون: ببخشید خانم، من همچین اجازهای ندارم
یونجین اسکناسهای بیشتری بیرون آورد
یونجین: حالا داری
گارسون چند ثانیه مردد ماند بعد پول را گرفت
چند دقیقه بعد، وقتی تهیونگ مشغول صحبت کوتاهی با جیمین شده بود،
گارسون به میز نزدیک شد لیوان را مقابل آیلین گرفت
گارسون: ببخشید...
آیلین سر بلند کرد
گارسون با سر به سمت جمعیت اشاره کرد
گارسون: اون آقا سفارش دادن
اشارهاش تقریباً نزدیک جایی بود که جیمین ایستاده بود
آیلین لبخند کوچکی زد
+ اوه...
فکر کرد احتمالاً یکی از شوخیهای جیمین است، لیوان را گرفت
+ مرسی
چند جرعه نوشید، طعمش عجیب بود، اما آنقدر عجیب نبود که شک کند. لینا مشغول حرف زدن بود جیمین با چند نفر دیگر صحبت میکرد و تهیونگ هنوز متوجه چیزی نشده بود.
چند دقیقه گذشت.
اولین چیزی که حس کرد، گرمای عجیبی بود که آرام از گردنش بالا میرفت چندبار پلک زد؛ دستش را روی شقیقهاش گذاشت تصویرها کمی تار شده بودند
+ لینا...
لینا نگاهش کرد
آیلین اخم کوچکی کرد
+ نمیدونم چرا...
صداش آرامتر شد
+ یهویی حالم خوب نیست...
لبخند لینا کمرنگ شد
و همان لحظه، چند متر آنطرفتر، تهیونگ بیدلیل سرش را بلند کرد؛ انگار چیزی درونش هشدار داده باشد.
و نگاهش مستقیم روی آیلین نشست...
---
حدود نیم ساعت بعد، تهیونگ برای سومین بار نگاهش را از وسط جمعیت به سمت آیلین برگرداند و برای سومین بار اخمش عمیقتر شد؛ یک چیزی درست نبود
آیلین روی مبل نشسته بود، اما دیگر آن آیلین همیشگی نبود گونههایش کاملاً سرخ شده بودند چشمهایش برق عجیبی داشتند و هر چند ثانیه یک بار بیدلیل میخندید.
تهیونگ لیوانی را که روی میز مقابلش بود برداشت، بو کرد اخمش بیشتر شد.
چند قدم به سمت او رفت
_ آیلین
دختر سرش را بالا آورد، چند ثانیه خیره نگاهش کرد بعد ناگهان زد زیر خنده.
+ ههههههه...
تهیونگ خشک ایستاد
_ چرا میخندی؟
آیلین با انگشت به صورتش اشاره کرد
+ چون اخم کردی
دختر مکث کرد، بعد دوباره خندید.
+ خیلی بامزهای وقتی اخم میکنی
تهیونگ چشمهایش را بست یک نفس عمیق کشید
_ چی خوردی؟
+ هیچی
_ آیلین
+ جدی میگم
دستش را روی قلبش گذاشت
+ من دختر خوبیم
تهیونگ با ناباوری نگاهش کرد. لینا همان لحظه نزدیک شد و با دیدن وضعیت آیلین رنگش پرید.
لینا: اوه نه...
تهیونگ نگاهش را به خواهرش داد
_ چقدر خورده؟
لینا فوراً سر تکان داد
لینا: هیچی نخورده
_ مسته
لینا: میدونم
_ پس چطوری؟
لینا هم گیج شده بود نگاهش روی لیوان خالی روی میز افتاد و همان لحظه اخم کرد.
لینا: لعنتی...
تهیونگ دیگر چیزی نگفت فقط فکش منقبض شد کاملاً مشخص بود عصبانی است؛ خیلی عصبانی اما فعلاً مهمتر از عصبانیتش، آیلینی بود که داشت به یک گلدان گوشه سالن لبخند میزد
+ گل خوشگله...
تهیونگ نگاه کرد، گلدان بود فقط یک گلدان
دختر دوباره خندید
+ اونم منو دوست داره
تهیونگ دستش را روی پیشانیاش کشید
_ خدا بهم صبر بده...
لینا لبش را گاز گرفت تا نخندد تهیونگ برگشت سمتش
_ برمیگردیم
لینا سرش را تکان داد
لینا: من یکم میمونم. منتظر دوستمم.
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد واضح بود که دلش نمیخواهد آیلین را تنها با خودش ببرد اما گزینه دیگری هم نداشت.
در نهایت فقط گفت:
_ زود برگرد
لینا آرام لبخند زد
لینا: مواظبش باش.
تهیونگ نگاه کوتاهی به آیلین انداخت که همان لحظه داشت با جدیت به دیوار نگاه میکرد
_ مجبورم.
بعد رفت سمت جیمین؛ خیلی کوتاه موضوع را گفت. جیمین هم با نگرانی سر تکان داد.
و چند دقیقه بعد تهیونگ دست آیلین را گرفت.
_ بیا.
آیلین بلند شد، دو قدم برداشت بعد ایستاد.
+ صبر کن
آیلین خیلی جدی به لوستر سقف نگاه کرد
+ اون داره میچرخه
_ چون لوستره
مکث کرد.
+ داره بهم چشمک میزنه
تهیونگ چند ثانیه به سقف نگاه کرد بعد دوباره به آیلین.
_ داریم میریم خونه.
+ باشه.
سه ثانیه بعد دوباره ایستاد
+ ولی اون هنوز داره چشمک میزنه
تهیونگ این بار بدون بحث کردن، بازویش را گرفت و سمت خروجی برد
تمام مسیر، آیلین در دنیای خودش بود، یک بار وسط راه ایستاد و با جدیت به صورت تهیونگ خیره شد:
+ یه سوال
_ نگو
آیلین خندید، بعد ناگهان گونههای مرد را با دو انگشت گرفت.
+ تو چرا همیشه اینجوری اخمو هستی؟
تهیونگ دستش را پایین آورد
_ آیلین
+ هومم؟
_ بشین تو ماشین
...
شرط: ۷٠ لایک 45 کامنت
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 102
✦.................................
گارسون اخم کرد
گارسون: ببخشید خانم، من همچین اجازهای ندارم
یونجین اسکناسهای بیشتری بیرون آورد
یونجین: حالا داری
گارسون چند ثانیه مردد ماند بعد پول را گرفت
چند دقیقه بعد، وقتی تهیونگ مشغول صحبت کوتاهی با جیمین شده بود،
گارسون به میز نزدیک شد لیوان را مقابل آیلین گرفت
گارسون: ببخشید...
آیلین سر بلند کرد
گارسون با سر به سمت جمعیت اشاره کرد
گارسون: اون آقا سفارش دادن
اشارهاش تقریباً نزدیک جایی بود که جیمین ایستاده بود
آیلین لبخند کوچکی زد
+ اوه...
فکر کرد احتمالاً یکی از شوخیهای جیمین است، لیوان را گرفت
+ مرسی
چند جرعه نوشید، طعمش عجیب بود، اما آنقدر عجیب نبود که شک کند. لینا مشغول حرف زدن بود جیمین با چند نفر دیگر صحبت میکرد و تهیونگ هنوز متوجه چیزی نشده بود.
چند دقیقه گذشت.
اولین چیزی که حس کرد، گرمای عجیبی بود که آرام از گردنش بالا میرفت چندبار پلک زد؛ دستش را روی شقیقهاش گذاشت تصویرها کمی تار شده بودند
+ لینا...
لینا نگاهش کرد
آیلین اخم کوچکی کرد
+ نمیدونم چرا...
صداش آرامتر شد
+ یهویی حالم خوب نیست...
لبخند لینا کمرنگ شد
و همان لحظه، چند متر آنطرفتر، تهیونگ بیدلیل سرش را بلند کرد؛ انگار چیزی درونش هشدار داده باشد.
و نگاهش مستقیم روی آیلین نشست...
---
حدود نیم ساعت بعد، تهیونگ برای سومین بار نگاهش را از وسط جمعیت به سمت آیلین برگرداند و برای سومین بار اخمش عمیقتر شد؛ یک چیزی درست نبود
آیلین روی مبل نشسته بود، اما دیگر آن آیلین همیشگی نبود گونههایش کاملاً سرخ شده بودند چشمهایش برق عجیبی داشتند و هر چند ثانیه یک بار بیدلیل میخندید.
تهیونگ لیوانی را که روی میز مقابلش بود برداشت، بو کرد اخمش بیشتر شد.
چند قدم به سمت او رفت
_ آیلین
دختر سرش را بالا آورد، چند ثانیه خیره نگاهش کرد بعد ناگهان زد زیر خنده.
+ ههههههه...
تهیونگ خشک ایستاد
_ چرا میخندی؟
آیلین با انگشت به صورتش اشاره کرد
+ چون اخم کردی
دختر مکث کرد، بعد دوباره خندید.
+ خیلی بامزهای وقتی اخم میکنی
تهیونگ چشمهایش را بست یک نفس عمیق کشید
_ چی خوردی؟
+ هیچی
_ آیلین
+ جدی میگم
دستش را روی قلبش گذاشت
+ من دختر خوبیم
تهیونگ با ناباوری نگاهش کرد. لینا همان لحظه نزدیک شد و با دیدن وضعیت آیلین رنگش پرید.
لینا: اوه نه...
تهیونگ نگاهش را به خواهرش داد
_ چقدر خورده؟
لینا فوراً سر تکان داد
لینا: هیچی نخورده
_ مسته
لینا: میدونم
_ پس چطوری؟
لینا هم گیج شده بود نگاهش روی لیوان خالی روی میز افتاد و همان لحظه اخم کرد.
لینا: لعنتی...
تهیونگ دیگر چیزی نگفت فقط فکش منقبض شد کاملاً مشخص بود عصبانی است؛ خیلی عصبانی اما فعلاً مهمتر از عصبانیتش، آیلینی بود که داشت به یک گلدان گوشه سالن لبخند میزد
+ گل خوشگله...
تهیونگ نگاه کرد، گلدان بود فقط یک گلدان
دختر دوباره خندید
+ اونم منو دوست داره
تهیونگ دستش را روی پیشانیاش کشید
_ خدا بهم صبر بده...
لینا لبش را گاز گرفت تا نخندد تهیونگ برگشت سمتش
_ برمیگردیم
لینا سرش را تکان داد
لینا: من یکم میمونم. منتظر دوستمم.
تهیونگ چند ثانیه نگاهش کرد واضح بود که دلش نمیخواهد آیلین را تنها با خودش ببرد اما گزینه دیگری هم نداشت.
در نهایت فقط گفت:
_ زود برگرد
لینا آرام لبخند زد
لینا: مواظبش باش.
تهیونگ نگاه کوتاهی به آیلین انداخت که همان لحظه داشت با جدیت به دیوار نگاه میکرد
_ مجبورم.
بعد رفت سمت جیمین؛ خیلی کوتاه موضوع را گفت. جیمین هم با نگرانی سر تکان داد.
و چند دقیقه بعد تهیونگ دست آیلین را گرفت.
_ بیا.
آیلین بلند شد، دو قدم برداشت بعد ایستاد.
+ صبر کن
آیلین خیلی جدی به لوستر سقف نگاه کرد
+ اون داره میچرخه
_ چون لوستره
مکث کرد.
+ داره بهم چشمک میزنه
تهیونگ چند ثانیه به سقف نگاه کرد بعد دوباره به آیلین.
_ داریم میریم خونه.
+ باشه.
سه ثانیه بعد دوباره ایستاد
+ ولی اون هنوز داره چشمک میزنه
تهیونگ این بار بدون بحث کردن، بازویش را گرفت و سمت خروجی برد
تمام مسیر، آیلین در دنیای خودش بود، یک بار وسط راه ایستاد و با جدیت به صورت تهیونگ خیره شد:
+ یه سوال
_ نگو
آیلین خندید، بعد ناگهان گونههای مرد را با دو انگشت گرفت.
+ تو چرا همیشه اینجوری اخمو هستی؟
تهیونگ دستش را پایین آورد
_ آیلین
+ هومم؟
_ بشین تو ماشین
...
شرط: ۷٠ لایک 45 کامنت
- ۷۱۶
- ۰۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط