رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۹۸
سکوت کردم و چیزي نگفتم.
حس میکردم حرفهاش درسته.
کینهاي که تو وجودم پدید اومده بود مثل تودهی
سرطانی تموم وجودمو پر کرده بود.
دوست داشتم با دستهاي خودم تک تکشونو بکشم.
-تو باهوشو شجاعی، قبلا اینو بهم ثابت کردي،
تنها چیزي که کم داري قوي بودن و بیرحم بودنه،
اگه این دوتا رو بتونی تو خودت جاش بدي اونوقته
که دیگه همه باید ازت بترسند، اونوقته که به کمک
هم انتقام مامان باباتو ازشون میگیري، باهام همراه
میشی خانمم؟
شونههاشو گرفتم و به عقب بردمش.
اشکهامو با عصبانیت پاك کردم و به چشمهاش زل
زدم.
-کمکم کن که دیگه ضعفی نداشته باشم نیما.
کم کم لبخندي روي لبش نشست.
-خودشه! این خانم منه.
#چند_روز_بعد
کیسه بکسو گرفت.
-تا میتونی بهش مشت بزن.
سري تکون دادم و نفسمو به بیرون فوت کردم.
قدرتمو توي دستم جمع کردم و شروع کردم به
مشت زدن که گفت: محکمتر.
زورمو زدم که دستم حسابی درد گرفت.
چند ثانیه بعد خواستم وایسم که سریع گفت:
واینسا.
نالیدم: دستم درد گرفته خب!
با اخم گفت: حرف نباشه بزن باید دستت عادت کنه.
پوفی کشیدم و سعی کردم ادامه بدم.
آخر ولش کرد و گفت: بسه.
یه مشت محکم زدم و ولش کردم که نمیدونم چی
شد محکم کیسه بکسه بهم خورد که به عقب پرت
شدم و از درد چشمهامو روي هم فشار دادم.
صداي خندهی نیما بلند شد که چشمهامو باز کردم
و با حرص و درد گفتم: کوفت!
با خنده بازومو گرفت و بلندم کرد.
رو به کیسه بکسه با حرص نفس زنان گفتم: آشغال!
نیما با خنده گفت: یادت باشه که کیسه رو بگیري نه
اینکه ولش کنی.
بازومو که حسابی درد گرفته بود ماساژ دادم.
-این تمرینات سخته.
بازوهامو گرفت و فشارشون داد که آخی گفتم.
-تو بدنسازي رفتی، از این بازوها خیلی وقته کار
نکشیدي واسه همین درد گرفته.
با ابروهاي بالا رفته گفتم: واقعا؟
سري تکون داد.
-یه کم استراحت کن، بعد ادامه میدیم.
پوفی کشیدم و روي سکوي چوبی نشستم اونم به
سمتی رفت.
دستکشها رو از دستم بیرون آوردم و کنارم
گذاشتم.
یه کم از آب توي بطري خوردم.
وارد یه اتاقک شد و چند ثانیه بعد با بالاتنهی لخت
و یه چیز توي دستش بیرون اومد که سریع از
خجالت نگاهمو ازش گرفتم و لبمو گزیدم.
خنده کنان به طرفم اومد.
-چیه؟ خجالت کشیدي؟
بدون اینکه بهش نگاه کنم با اخم گفتم: چرا لباست
درآوردي؟
رو به روم وایساد.
-چون ورزش کردن اونم بدون لباس راحتتره.
یه چیز رو به روم گرفت.
به دستش نگاه کردم که با دیدن یه تاپ متعجب به خودش نگاه کردم.
-شوخی میکنی دیگه؟ من این نیم متر پارچه رو
بپوشم؟
-غر نزن بپوش وگرنه خودم تنت میکنم.
با اخم و حرص گفتم: برو گمشو! نمیخوام.
بلند شدم و خواستم برم ولی بازومو گرفت و
تهدیدوار گفت: نمیپوشی؟
با استرس گفتم: نه.
خونسرد گفت: باشه عشقم.
#پارت_۲۹۸
سکوت کردم و چیزي نگفتم.
حس میکردم حرفهاش درسته.
کینهاي که تو وجودم پدید اومده بود مثل تودهی
سرطانی تموم وجودمو پر کرده بود.
دوست داشتم با دستهاي خودم تک تکشونو بکشم.
-تو باهوشو شجاعی، قبلا اینو بهم ثابت کردي،
تنها چیزي که کم داري قوي بودن و بیرحم بودنه،
اگه این دوتا رو بتونی تو خودت جاش بدي اونوقته
که دیگه همه باید ازت بترسند، اونوقته که به کمک
هم انتقام مامان باباتو ازشون میگیري، باهام همراه
میشی خانمم؟
شونههاشو گرفتم و به عقب بردمش.
اشکهامو با عصبانیت پاك کردم و به چشمهاش زل
زدم.
-کمکم کن که دیگه ضعفی نداشته باشم نیما.
کم کم لبخندي روي لبش نشست.
-خودشه! این خانم منه.
#چند_روز_بعد
کیسه بکسو گرفت.
-تا میتونی بهش مشت بزن.
سري تکون دادم و نفسمو به بیرون فوت کردم.
قدرتمو توي دستم جمع کردم و شروع کردم به
مشت زدن که گفت: محکمتر.
زورمو زدم که دستم حسابی درد گرفت.
چند ثانیه بعد خواستم وایسم که سریع گفت:
واینسا.
نالیدم: دستم درد گرفته خب!
با اخم گفت: حرف نباشه بزن باید دستت عادت کنه.
پوفی کشیدم و سعی کردم ادامه بدم.
آخر ولش کرد و گفت: بسه.
یه مشت محکم زدم و ولش کردم که نمیدونم چی
شد محکم کیسه بکسه بهم خورد که به عقب پرت
شدم و از درد چشمهامو روي هم فشار دادم.
صداي خندهی نیما بلند شد که چشمهامو باز کردم
و با حرص و درد گفتم: کوفت!
با خنده بازومو گرفت و بلندم کرد.
رو به کیسه بکسه با حرص نفس زنان گفتم: آشغال!
نیما با خنده گفت: یادت باشه که کیسه رو بگیري نه
اینکه ولش کنی.
بازومو که حسابی درد گرفته بود ماساژ دادم.
-این تمرینات سخته.
بازوهامو گرفت و فشارشون داد که آخی گفتم.
-تو بدنسازي رفتی، از این بازوها خیلی وقته کار
نکشیدي واسه همین درد گرفته.
با ابروهاي بالا رفته گفتم: واقعا؟
سري تکون داد.
-یه کم استراحت کن، بعد ادامه میدیم.
پوفی کشیدم و روي سکوي چوبی نشستم اونم به
سمتی رفت.
دستکشها رو از دستم بیرون آوردم و کنارم
گذاشتم.
یه کم از آب توي بطري خوردم.
وارد یه اتاقک شد و چند ثانیه بعد با بالاتنهی لخت
و یه چیز توي دستش بیرون اومد که سریع از
خجالت نگاهمو ازش گرفتم و لبمو گزیدم.
خنده کنان به طرفم اومد.
-چیه؟ خجالت کشیدي؟
بدون اینکه بهش نگاه کنم با اخم گفتم: چرا لباست
درآوردي؟
رو به روم وایساد.
-چون ورزش کردن اونم بدون لباس راحتتره.
یه چیز رو به روم گرفت.
به دستش نگاه کردم که با دیدن یه تاپ متعجب به خودش نگاه کردم.
-شوخی میکنی دیگه؟ من این نیم متر پارچه رو
بپوشم؟
-غر نزن بپوش وگرنه خودم تنت میکنم.
با اخم و حرص گفتم: برو گمشو! نمیخوام.
بلند شدم و خواستم برم ولی بازومو گرفت و
تهدیدوار گفت: نمیپوشی؟
با استرس گفتم: نه.
خونسرد گفت: باشه عشقم.
- ۲.۲k
- ۲۷ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط