رمان:#معشوقه_استاد
رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۹۷
-واقعا اینو گفتم؟
با خنده گفت: آره.
-پس دل پري ازت داشتم، نه؟
خندون گفت: راستشو بخواي یه کم اذیتت می کردم.
با ابروهاي بالا رفته گفتم: از چه لحاظ؟
دستش که روي رونم نشست لبمو گزیدم.
به بالا حرکتش داد که یه حسی بهم دست داد.
-اینجوري.
اخم کردم و با حرص دستشو پس زدم که شروع کرد به خندیدن.
همون طور که میخندید به صورتم نزدیکتر شد.
به لبم چشم دوخت که آب دهنمو به زحمت قورت دادم.
-میشه بري عقب؟ هرم نفسهات اذیتم میکنه.
سرشو کمی کج کرد و گفت: مثلا چجوري اذیتت میکنه؟
با حرص گفتم: نیما!
خندید و سرشو نزدیکتر آورد.
نمیدونم چرا قلبم تند میزد و گرمم شده بود.
چشمهاشو بست و لبشو روي لبم گذاشت که تموم
تنم گر گرفت و دلم هري ریخت.
اون دستشو کنار صورتم گذاشت و لبمو مکید که از حس فوق العاده خوب و لذت بخشش بیاراده چشمهام بسته شدند.
داشتم نفس کم میاوردم که خودش زودتر عقب کشید و پیشونیشو به پیشونیم تکیه داد.
نفس زنان گفت: همیشه باید مال من باشی، متوجهی که چی میگم؟ نه؟
لبخندي روي لبم نشست و نفس زنان آروم گفتم: کاملا.
سرشو پایین آورد و تو گودي گردنم فرو کرد که یه حسی بهم دست داد.
بوسه اي زد که خفیف لرزیدم.
لبشو که برداشت چشمهامو باز کردم که نگاهم تو نگاهش خیره شد.
لبخندي زد.
-مهم نیست که فراموشی گرفتی مهم اینه که
سالمی، این فراموشی هم یه خوبی داره.
ابروهام بالا پریدند.
-چه خوبی؟!
کمی خیره نگاهم کرد و بعد گفت: مرگ مامان و باباتو به یاد نمیاري.
تموم حس خوبم پرید و وجودم لرزید.
-مامان...مامان و بابام مردند؟!
با غم سري تکون داد که اشک توي چشمهام حلقه زد.
-چجوری؟
-پلیسا کشتنشون.
دستمو روي دهنم گذاشتم و با بغض گفتم: چرا؟
نگاهش پر از نفرت شد.
-بدون اینکه مطمئن بشند مامان و بابات قاتلند وقتی که داشتند با تو فرار میکردند بهشون تیر میزنند و میکشنشون، منم به زور تو رو از اونجا بیرون کشیدم واسه همینه که الان زندهاي.
اشکهام تند تند پایین اومدند و وجودم پر از نفرت
و کینه شد.
به آرومی بغلم کرد و گفت: گریه نکن مطهره،انتقامشونو میگیریم، همین چند وقت پیش تصمیم داشتی که توي باند همراهم باشی، خواستی بشی بزرگترین باند قاچاق.
با گریه گفتم: با خلافکار بودن چی درست میشه؟ هان؟ انتقامشون گرفته میشه؟
نزدیک گوشم گفت: اونها اسم ما رو خلافکار میذارند اما خلافکار واقعی خودشونند که بیدلیل ننگ خلافکاري به یکی میزنند و میکشنشون اما برعکس، ما اگه یکیو میکشیم دلیل محکمی داریم.
لحنش پر از نفرت بود.
لبمو به دندون گرفتم تا صداي گریهم بلند نشه.
محکمتر بغلم کرد.
-خانم من باید قوي باشه، باید قوي باشی تا هیچ کسی نقطه ضعفی ازت نبینه، باید بیرحم باشی، این به نفع خودته.
سکوت کردم و چیزي نگفتم.
#پارت_۲۹۷
-واقعا اینو گفتم؟
با خنده گفت: آره.
-پس دل پري ازت داشتم، نه؟
خندون گفت: راستشو بخواي یه کم اذیتت می کردم.
با ابروهاي بالا رفته گفتم: از چه لحاظ؟
دستش که روي رونم نشست لبمو گزیدم.
به بالا حرکتش داد که یه حسی بهم دست داد.
-اینجوري.
اخم کردم و با حرص دستشو پس زدم که شروع کرد به خندیدن.
همون طور که میخندید به صورتم نزدیکتر شد.
به لبم چشم دوخت که آب دهنمو به زحمت قورت دادم.
-میشه بري عقب؟ هرم نفسهات اذیتم میکنه.
سرشو کمی کج کرد و گفت: مثلا چجوري اذیتت میکنه؟
با حرص گفتم: نیما!
خندید و سرشو نزدیکتر آورد.
نمیدونم چرا قلبم تند میزد و گرمم شده بود.
چشمهاشو بست و لبشو روي لبم گذاشت که تموم
تنم گر گرفت و دلم هري ریخت.
اون دستشو کنار صورتم گذاشت و لبمو مکید که از حس فوق العاده خوب و لذت بخشش بیاراده چشمهام بسته شدند.
داشتم نفس کم میاوردم که خودش زودتر عقب کشید و پیشونیشو به پیشونیم تکیه داد.
نفس زنان گفت: همیشه باید مال من باشی، متوجهی که چی میگم؟ نه؟
لبخندي روي لبم نشست و نفس زنان آروم گفتم: کاملا.
سرشو پایین آورد و تو گودي گردنم فرو کرد که یه حسی بهم دست داد.
بوسه اي زد که خفیف لرزیدم.
لبشو که برداشت چشمهامو باز کردم که نگاهم تو نگاهش خیره شد.
لبخندي زد.
-مهم نیست که فراموشی گرفتی مهم اینه که
سالمی، این فراموشی هم یه خوبی داره.
ابروهام بالا پریدند.
-چه خوبی؟!
کمی خیره نگاهم کرد و بعد گفت: مرگ مامان و باباتو به یاد نمیاري.
تموم حس خوبم پرید و وجودم لرزید.
-مامان...مامان و بابام مردند؟!
با غم سري تکون داد که اشک توي چشمهام حلقه زد.
-چجوری؟
-پلیسا کشتنشون.
دستمو روي دهنم گذاشتم و با بغض گفتم: چرا؟
نگاهش پر از نفرت شد.
-بدون اینکه مطمئن بشند مامان و بابات قاتلند وقتی که داشتند با تو فرار میکردند بهشون تیر میزنند و میکشنشون، منم به زور تو رو از اونجا بیرون کشیدم واسه همینه که الان زندهاي.
اشکهام تند تند پایین اومدند و وجودم پر از نفرت
و کینه شد.
به آرومی بغلم کرد و گفت: گریه نکن مطهره،انتقامشونو میگیریم، همین چند وقت پیش تصمیم داشتی که توي باند همراهم باشی، خواستی بشی بزرگترین باند قاچاق.
با گریه گفتم: با خلافکار بودن چی درست میشه؟ هان؟ انتقامشون گرفته میشه؟
نزدیک گوشم گفت: اونها اسم ما رو خلافکار میذارند اما خلافکار واقعی خودشونند که بیدلیل ننگ خلافکاري به یکی میزنند و میکشنشون اما برعکس، ما اگه یکیو میکشیم دلیل محکمی داریم.
لحنش پر از نفرت بود.
لبمو به دندون گرفتم تا صداي گریهم بلند نشه.
محکمتر بغلم کرد.
-خانم من باید قوي باشه، باید قوي باشی تا هیچ کسی نقطه ضعفی ازت نبینه، باید بیرحم باشی، این به نفع خودته.
سکوت کردم و چیزي نگفتم.
- ۵.۹k
- ۲۳ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط