{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۹۹
مچمو گرفت و به طرفی کشوندم که با تقلا گفتم:
کجام میبري؟ بابا ولم کن نمیخوام بپوشم مگه
زوره؟
یه دفعه زیر زانو و گردنمو گرفت که از ترس جیغی
کشیدم.
-من مربیتم پس هرچی میگم باید بگی چشم.
با حرص بهش مشت زدم و گفتم: بذارم زمین.
چیزي نگفت و به سمتی رفت که نفس پر حرصی
کشیدم.
نگاهم به بدنش افتاد.
اوف لعنتی عجب چیزیهها! بازوها رو نگاه.
بیاراده دستم روي قفسهی سینهش گذاشتم.
چقدر سفته!
با صداش هل کرده سریع بهش نگاه کردم.
-تموم شد؟
خنده از نگاهش میبارید.
متعجب گفتم: چی تموم شد؟
با خنده گفت: دید زدن بدن من!
اخمهامو توي هم کشیدم.
-مگه بدن بیریخت توهم نگاه کردن داره آخه؟
با حرص و خنده گفت: بدن بیریخت من؟ هان؟
یه دفعه روي زمینم گذاشت و به دیوار کوبیدم که با
استرس بهش نگاه کردم.
موهامو کنار زد، یقهی مانتومو گرفت و بدون مقدمه
تموم دکمههاشو از جا کند که با چشمهاي گرد شده
نگاهش کردم.
توجهی به نگاهم نکرد و لباسو تا پایین دستم
درآورد که با تقلا گفتم: چیکار میکنی نیما؟ ولم کن.
بین خودشو دیوار گیرم انداخت که نفسم بند اومد.
-شوهرتم مطهره، اذیتم نکن.
بیحرف بهش نگاه کردم و لبمو گزیدم.
با غم توي نگاهش گفت: مدتها سعی میکردم خجالتتو بریزم و نمیدونی که چه زجري کشیدم،
لطفا بازم اذیتم نکن.
دلم از لحن و نگاهش سوخت.
چقدر چهرهش مظلومه؛ گاهی وقتها شک میکنم که رئیس یه باند بزرگه.
اون تقصیري نداره اگه من فراموشی گرفتم.
واسم تعریف کرد که وقتی مامان و بابام کشته شدند چقدر اذیتش کردم و هر روز پیشش گریه میکردم.
حقش نیست که بازم عذاب بکشه.
-معذرت میخوام، لباسو بده خودم میپوشمش.
لبخندي روي لبش نشست.
عقب که کشید نفس حبس شدمو به بیرون فرستادم.
لباسو به طرفم گرفت که ازش گرفتم.
نفس عمیقی کشیدم.
عزممو جمع کردم و مانتومو درآوردم.
خواستم تاپو بپوشم اما نگاه خیرهشو روي بدنم
حس کردم.
تاپو تو صورتش کوبیدم و با حرص گفت: نگاه نکن.
چشم بسته خندید.
سریع تاپو پوشیدم اما از وضعیتش لبمو گزیدم.
خط بالا تنم بدجور تو چشم بود.
چشمهاشو باز کرد که چشمهاش برقی زدند.
-جون! حالا شد هات من.
درحالی که از خجالت داشتم آب میشدم مچمو
گرفت و کشوندم.
-بریم سر بقیهی تمرین.
#ماهان
با غم به مهرداد نگاه میکردم.
سکوت تلخی توي اتاقش پیچیده بود.
اینقدر داره خودشو اذیت میکنه که آخرش بعد از چند روز بیهوش و مریض روي تخت افتاد.
تو داري با خودت چیکار میکنی داداشم؟
نفس عمیقی کشیدم.
محدثه کنارم نشست و سرشو روي شونم گذاشت که دستمو دور شونهش حلقه کردم.
-ماهان؟
-جونم؟
-میگی مطهره کجاست؟
نفس پر غمی کشیدم.
-نمیدونم.
معلوم بود بغض داره.
-پلیس ردي ازش نگرفته؟ یا کسی زنگ نزده که
دیدتش؟
آروم لب زدم: نه، هیچ خبري ازش نیست.
دیدگاه ها (۵)

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۰۰آروم لب زدم: نه، هیچ خبري ازش نیس...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۳۰۱دستشو بالا برد تا سیلیاي بهم بزنه...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۹۸سکوت کردم و چیزي نگفتم.حس میکردم ...

رفتار نیما با ملکش:)

پارت ²

آزادترین تقدیر

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط