{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گرگ روزگار بودم....

گرگ روزگار بودم....
پلنگ ها هم جرات رویا رویی با من را نداشتند.....
حال که توبه کرده ام ...
اهو ها هم برایم خط و نشان میکشند....
درست است که ما رفته ایم و توبــــه کرده ایم
اما به اهو ها بگویید :
در قلمروی ما با احترام عبور کنند
مگر نمیدانند که توبه
گــــــــــــــــــــــرگ مـــــــــــــــــــــرگ است
دیدگاه ها (۲۸)

✔✔ﻣـــــــ??ـــﻦﺍﺯ هول ِ ﺁﻏــﻮﺷـــــﺘــــــﺍﺯ ﺑﻘﻴــــﻪ ﻱ ﺩﻧـ...

پارت ۹گیجی و سردردم کمی فروکش کرده بود از جا بلند شدم. بالاخ...

⟦ #ɘɔᴎɒmoɿ ʞɿɒꟻ ⟧Dark Legacy───── ⋆⋅☆⋅⋆ ─────پـارتـے⁶آیلا دس...

قصه دوازدهم: زید بن صوحان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط