𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝
Season²
PART⁴¹
(نایون+)(جونگکوک–)
جونگکوک از ماشین پیاده شد و رفت در رو برای نایون باز کرد
–بفرمایید پایین خانم ملکه!
+ممنون!
باهم رفتن داخل آپارتمان و نایون سریع لباس هاش رو با لباس راحتی عوض کرد و گفت
+نمیای بخوابیم؟من خیلی خستم!
جونگکوک نگاهی به ساعت انداخت...هنوز خیلی زود بود برای خوابیدن ولی مگه میتونست به نایون نه بگه؟
–هوم بیا بریم بخوابیم که فردا روز طولانی در پیش داریم!
+روز طولانی؟
–آره،فردا خریدامون برای خونه جدید رو میبرم به خونه و باید بریم خونمون رو دیزاین کنیم
نایون لبخندی زد
+وایییییییی...قراره خودمون دیزاینش کنیم؟از همین حالا دارم نقشه میکشم چطور بچینیمش...
–اوهوم حالا بیا بریم بخوابیم!
نایون دستاش رو باز کرد به این معنی که جونگکوک بغلش کنه و ببرتش روی تخت و جونگکوک به این حرکت نایون خندید و رفت سمتش و بغلش کرد و بردش روی تخت و آروم گذاشتش پایین
–من لباسام رو عوض کنم میام!
+اوهوم!
جونگکوک لباساش رو با لباس راحتی عوض کرد و برگشت سمت تخت و کنار نایون به زیر پتو سر خورد و بعد چرخید تا نایون رو ببینه و بازوهای عضله ایش رو دور نایون حلقه کرد...نایون خودش رو به جونگکوک چسبوند و سرش رو به سیـنهش تکیه داد...
+جونگکوک؟به نظرت دیزاین خونمون قشنگ میشه؟
–اگر تو دیزاینش کنی حتما!
+میدونی،با اینکه هنوز یه کم آمادگی مادر شدن رو ندارم و میترسم ولی از الان دارم بچه هامون رو تصور میکنم که توی خونمون میدوند و ما هی نگرانیم که نکنه بیفتن زمین و حواسمون هست اتفاقی براشون نیوفته...
جونگکوک با این تصور شیرین خندید و بـوسه ای به موهای نایون زد
–من هم داشتم تصور میکردم مثلا وقتی دعوا میکنن میان پیش من و را گریه و اون لحن شیرینیشون میگن «آپا!بهش بگو به وسایل من دست نزنه»خیلی شیرینه،نیست؟
+با این حرفا فکر نکنم دیگه بترسم...میدونی اگر بچه هامون در اون حد شیرین باشن نمیتونم قول بدم بچه ها رو نخورم!
جونگکوک خندید
–من نباید بزارم اون کار رو بکنی اما مطمئنم از حجم شیرینیشون خودم هم باهات همکاری کنم!
نایون هم خندید...
+میدونی امیدوارم اخلاق هیچکدومشون به تو نره!
نایون شوخی کرد و جونگکوک با کنجکاوی و حس شوخ طبعی به نایون نگاه کرد
–چرا؟من چه مشکلی دارم؟
+چون که تو خیلی لجبازی و شیطون و شوخ طبعی!من همین طوریش به سختی تو رو کنترل میکنم چی میشه دیگه یدونه دیگه هم ازت به دنیا بیاد؟من بدبخت میشم!
–اوه که اینطور!پس منم امیدوارم هیچ کدومشون اخلاقش به تو نره!
+چیییی؟از حرف خودم علیه خودم استفاده میکنی؟
–اوهوم! میدونی اگر به تو برن چی میشه؟خیلی لجباز!لجباز تر از من و همچنین یه کم پر حرف اما دوست داشتنی!
نایون از قسمت آخر حرف جونگکوک گونه هاش گل انداخت و سرش رو توی سـینه جونگکوک پنهان کرد
+اما من شاید پر حرف باشم!لجباز نیستم!
–اما من اینطور فکر نمیکنم!
+باشه من یه وقتایی لجبازم اما فقط یه کم!
–یه کم؟
+آره یه کم!
–نچ نچ!
+دارم میگم یه کم!
–همین الانم داری لجبازی میکنی!
نایون اخمی مصنوعی کرد و آروم به سـینه جونگکوک ضربه ای زد و جونگکوک با حالتی نمایشی با دست آزادش سـینهش رو گرفت
–اوههه دردم اومد... تو به قلب من ضربه زدی خانم جئون نایون!
نایون لـبهاش رو پوتی کرد و با حالت مظلوم بهش نگاه کرد
+قلبت خیلی هم سالمه!
جونگکوک چشمهاشو ریز کرد
–نه...فکر کنم شکست...
+اوه واقعاً؟
نایون کمی خودش رو بالا کشید و با نگرانی الکی به سـینهش نگاه کرد
+بزار ببینم کجاش درد میکنه...
جونگکوک لبخند شیطونی زد
–اینجا...
و دست نایون رو گرفت و گذاشت روی قلبش... چند لحظه فقط سکوت بود که بینشون حرف میزد تا اینکه دوباره نایون یه ضربه دیگه زد!
–آخ!
با حالتی عصبانی اما نمایشی نایون شروع کرد به حرف زدن
+قلبت که خیلی خوب میزنه تازه سرعت ضربانت خیلی زیاده!!
–جدی؟میدونی چرا؟
+چرا؟
–چون که تو اینجایی...قلب من هنوزم با دیدنت و کنارت بودن مثل روز اول برات تند میزنه!
نایون سرخ شد و سرش رو پنهان کرد...جونگکوک به این واکنش خندید و با دستش موهای نایون رو نوازش کرد
–حالا بخواب عزیزم...خیلی خسته ای!
نایون هیچ جوابی نداد چون همین الان هم خواب بود...جونگکوک نایون رو بیشتر به خودش نزدیک کرد و با گذشت زمان و استشمام کردن عطر نایون...مـست عطرش شد و خودش هم به خواب رفت...
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🪷
10 بازنشر🌷
ـــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ـــــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
Season²
PART⁴¹
(نایون+)(جونگکوک–)
جونگکوک از ماشین پیاده شد و رفت در رو برای نایون باز کرد
–بفرمایید پایین خانم ملکه!
+ممنون!
باهم رفتن داخل آپارتمان و نایون سریع لباس هاش رو با لباس راحتی عوض کرد و گفت
+نمیای بخوابیم؟من خیلی خستم!
جونگکوک نگاهی به ساعت انداخت...هنوز خیلی زود بود برای خوابیدن ولی مگه میتونست به نایون نه بگه؟
–هوم بیا بریم بخوابیم که فردا روز طولانی در پیش داریم!
+روز طولانی؟
–آره،فردا خریدامون برای خونه جدید رو میبرم به خونه و باید بریم خونمون رو دیزاین کنیم
نایون لبخندی زد
+وایییییییی...قراره خودمون دیزاینش کنیم؟از همین حالا دارم نقشه میکشم چطور بچینیمش...
–اوهوم حالا بیا بریم بخوابیم!
نایون دستاش رو باز کرد به این معنی که جونگکوک بغلش کنه و ببرتش روی تخت و جونگکوک به این حرکت نایون خندید و رفت سمتش و بغلش کرد و بردش روی تخت و آروم گذاشتش پایین
–من لباسام رو عوض کنم میام!
+اوهوم!
جونگکوک لباساش رو با لباس راحتی عوض کرد و برگشت سمت تخت و کنار نایون به زیر پتو سر خورد و بعد چرخید تا نایون رو ببینه و بازوهای عضله ایش رو دور نایون حلقه کرد...نایون خودش رو به جونگکوک چسبوند و سرش رو به سیـنهش تکیه داد...
+جونگکوک؟به نظرت دیزاین خونمون قشنگ میشه؟
–اگر تو دیزاینش کنی حتما!
+میدونی،با اینکه هنوز یه کم آمادگی مادر شدن رو ندارم و میترسم ولی از الان دارم بچه هامون رو تصور میکنم که توی خونمون میدوند و ما هی نگرانیم که نکنه بیفتن زمین و حواسمون هست اتفاقی براشون نیوفته...
جونگکوک با این تصور شیرین خندید و بـوسه ای به موهای نایون زد
–من هم داشتم تصور میکردم مثلا وقتی دعوا میکنن میان پیش من و را گریه و اون لحن شیرینیشون میگن «آپا!بهش بگو به وسایل من دست نزنه»خیلی شیرینه،نیست؟
+با این حرفا فکر نکنم دیگه بترسم...میدونی اگر بچه هامون در اون حد شیرین باشن نمیتونم قول بدم بچه ها رو نخورم!
جونگکوک خندید
–من نباید بزارم اون کار رو بکنی اما مطمئنم از حجم شیرینیشون خودم هم باهات همکاری کنم!
نایون هم خندید...
+میدونی امیدوارم اخلاق هیچکدومشون به تو نره!
نایون شوخی کرد و جونگکوک با کنجکاوی و حس شوخ طبعی به نایون نگاه کرد
–چرا؟من چه مشکلی دارم؟
+چون که تو خیلی لجبازی و شیطون و شوخ طبعی!من همین طوریش به سختی تو رو کنترل میکنم چی میشه دیگه یدونه دیگه هم ازت به دنیا بیاد؟من بدبخت میشم!
–اوه که اینطور!پس منم امیدوارم هیچ کدومشون اخلاقش به تو نره!
+چیییی؟از حرف خودم علیه خودم استفاده میکنی؟
–اوهوم! میدونی اگر به تو برن چی میشه؟خیلی لجباز!لجباز تر از من و همچنین یه کم پر حرف اما دوست داشتنی!
نایون از قسمت آخر حرف جونگکوک گونه هاش گل انداخت و سرش رو توی سـینه جونگکوک پنهان کرد
+اما من شاید پر حرف باشم!لجباز نیستم!
–اما من اینطور فکر نمیکنم!
+باشه من یه وقتایی لجبازم اما فقط یه کم!
–یه کم؟
+آره یه کم!
–نچ نچ!
+دارم میگم یه کم!
–همین الانم داری لجبازی میکنی!
نایون اخمی مصنوعی کرد و آروم به سـینه جونگکوک ضربه ای زد و جونگکوک با حالتی نمایشی با دست آزادش سـینهش رو گرفت
–اوههه دردم اومد... تو به قلب من ضربه زدی خانم جئون نایون!
نایون لـبهاش رو پوتی کرد و با حالت مظلوم بهش نگاه کرد
+قلبت خیلی هم سالمه!
جونگکوک چشمهاشو ریز کرد
–نه...فکر کنم شکست...
+اوه واقعاً؟
نایون کمی خودش رو بالا کشید و با نگرانی الکی به سـینهش نگاه کرد
+بزار ببینم کجاش درد میکنه...
جونگکوک لبخند شیطونی زد
–اینجا...
و دست نایون رو گرفت و گذاشت روی قلبش... چند لحظه فقط سکوت بود که بینشون حرف میزد تا اینکه دوباره نایون یه ضربه دیگه زد!
–آخ!
با حالتی عصبانی اما نمایشی نایون شروع کرد به حرف زدن
+قلبت که خیلی خوب میزنه تازه سرعت ضربانت خیلی زیاده!!
–جدی؟میدونی چرا؟
+چرا؟
–چون که تو اینجایی...قلب من هنوزم با دیدنت و کنارت بودن مثل روز اول برات تند میزنه!
نایون سرخ شد و سرش رو پنهان کرد...جونگکوک به این واکنش خندید و با دستش موهای نایون رو نوازش کرد
–حالا بخواب عزیزم...خیلی خسته ای!
نایون هیچ جوابی نداد چون همین الان هم خواب بود...جونگکوک نایون رو بیشتر به خودش نزدیک کرد و با گذشت زمان و استشمام کردن عطر نایون...مـست عطرش شد و خودش هم به خواب رفت...
ادامه دارد...
ـــــــــــــــــــــــــــ
شرطا:
15 لایک🪷
10 بازنشر🌷
ـــــــــــــــــــــــــــ
𝐖𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐬𝐭𝐨𝐫𝐢𝐞𝐬:𝐄𝐧𝐜𝐡𝐚𝐧𝐭𝐞𝐫 𝐨𝐟 𝐭𝐡𝐞 𝐐𝐮𝐢𝐥𝐥
(طلسمگر قلم)
ـــــــــــــــــــــــــــ
#جونگکوک #مانبایدهمدیگررومیدیدیمامادیدیم #رمان #فیک_جونگ_کوک #فیک_جونگکوک #فیک_بیتیاس
- ۳۱۰
- ۱۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط